(#قرمز_ممنوع ❤️
(#قرمز_ممنوع ❤️
#part¹⁰
﴿ویو ات﴾
صدای بلندگو که قطع شد، تمام راهرو در سکوت فرو رفت.
همه نگاهم میکردند.
انگار منتظر بودند ببینند چه تصمیمی میگیرم.
آروم گفتم:
ات: من که نمیرم...
تهیونگ نگاهش را از من برنداشت.
تهیونگ: تصمیم درستی گرفتی.
همان لحظه، یکی از خدمتکارهای مدرسه با عجله وارد راهرو شد.
رنگش پریده بود.
خدمتکار: آقای کیم... یه مشکل پیش اومده.
تهیونگ اخم کرد.
تهیونگ: چی شده؟
خدمتکار چند کلمه آهسته در گوشش گفت.
حالت چهرهی تهیونگ برای اولین بار تغییر کرد.
بدون اینکه چیزی به ما بگوید، رو به جین و جونگکوک کرد.
تهیونگ: شما اینجا بمونید.
بعد با قدمهای سریع از راهرو خارج شد.
ات با تعجب نگاهش میکرد.
ات: چی شد؟
جین سری تکان داد.
جین: نمیدونم.
ولی حتماً موضوع مهمیه.
چند دقیقه گذشت.
دانشآموزها کمکم پراکنده شدند.
من و لیا هم تصمیم گرفتیم از مدرسه بیرون برویم.
...
وقتی از در اصلی خارج شدیم، محوطه تقریباً خلوت شده بود.
لیا گفت:
لیا: من باید برم سمت ایستگاه اتوبوس.
تو هم مستقیم برو خونه، باشه؟
لبخند کوچکی زدم.
ات: باشه.
از او جدا شدم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که یک ون مشکیرنگ آرام کنار جدول توقف کرد.
فکر کردم متعلق به یکی از والدین دانشآموزهاست.
بیتفاوت از کنارش رد شدم.
ناگهان...
درِ ون باز شد.
دستی محکم دور دهانم قرار گرفت.
چشمهایم از ترس گرد شد.
هرچه تقلا کردم، فایدهای نداشت.
دو نفر مرا با زور داخل ون کشیدند.
ات: مممم...!
درِ ون با شدت بسته شد.
ماشین با سرعت از جلوی مدرسه دور شد.
...
﴿ویو تهیونگ﴾
از ساختمان اداری بیرون آمدم.
ذهنم هنوز درگیر حرفهای خدمتکار بود.
همان لحظه صدای لاستیک ماشینی که با سرعت حرکت میکرد توجهم را جلب کرد.
ناخودآگاه نگاهم به سمت در خروجی مدرسه افتاد.
یک ون مشکی...
با سرعت از محوطه دور میشد.
در همان لحظه...
برای کسری از ثانیه، از شیشهی عقب ون، چهرهی آشنایی را دیدم.
ات.
چشمهایم از شوک گشاد شد.
تهیونگ: ات...!
بیاختیار دویدم.
تهیونگ: وایسید!
اما دیر شده بود.
ون با سرعت از دروازهی مدرسه خارج شد و در خیابان ناپدید شد.
چند ثانیه بعد، جین و جونگکوک با عجله از ساختمان بیرون دویدند.
جونگکوک: چی شده؟!
تهیونگ هنوز به خیابانی که ون در آن ناپدید شده بود خیره مانده بود.
مشتش را آنقدر محکم گره کرده بود که بند انگشتانش سفید شده بودند.
با صدایی آرام اما پر از خشم گفت:
تهیونگ:
پیداش کنید...
قبل از اینکه دیر بشه.)
#part¹⁰
﴿ویو ات﴾
صدای بلندگو که قطع شد، تمام راهرو در سکوت فرو رفت.
همه نگاهم میکردند.
انگار منتظر بودند ببینند چه تصمیمی میگیرم.
آروم گفتم:
ات: من که نمیرم...
تهیونگ نگاهش را از من برنداشت.
تهیونگ: تصمیم درستی گرفتی.
همان لحظه، یکی از خدمتکارهای مدرسه با عجله وارد راهرو شد.
رنگش پریده بود.
خدمتکار: آقای کیم... یه مشکل پیش اومده.
تهیونگ اخم کرد.
تهیونگ: چی شده؟
خدمتکار چند کلمه آهسته در گوشش گفت.
حالت چهرهی تهیونگ برای اولین بار تغییر کرد.
بدون اینکه چیزی به ما بگوید، رو به جین و جونگکوک کرد.
تهیونگ: شما اینجا بمونید.
بعد با قدمهای سریع از راهرو خارج شد.
ات با تعجب نگاهش میکرد.
ات: چی شد؟
جین سری تکان داد.
جین: نمیدونم.
ولی حتماً موضوع مهمیه.
چند دقیقه گذشت.
دانشآموزها کمکم پراکنده شدند.
من و لیا هم تصمیم گرفتیم از مدرسه بیرون برویم.
...
وقتی از در اصلی خارج شدیم، محوطه تقریباً خلوت شده بود.
لیا گفت:
لیا: من باید برم سمت ایستگاه اتوبوس.
تو هم مستقیم برو خونه، باشه؟
لبخند کوچکی زدم.
ات: باشه.
از او جدا شدم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که یک ون مشکیرنگ آرام کنار جدول توقف کرد.
فکر کردم متعلق به یکی از والدین دانشآموزهاست.
بیتفاوت از کنارش رد شدم.
ناگهان...
درِ ون باز شد.
دستی محکم دور دهانم قرار گرفت.
چشمهایم از ترس گرد شد.
هرچه تقلا کردم، فایدهای نداشت.
دو نفر مرا با زور داخل ون کشیدند.
ات: مممم...!
درِ ون با شدت بسته شد.
ماشین با سرعت از جلوی مدرسه دور شد.
...
﴿ویو تهیونگ﴾
از ساختمان اداری بیرون آمدم.
ذهنم هنوز درگیر حرفهای خدمتکار بود.
همان لحظه صدای لاستیک ماشینی که با سرعت حرکت میکرد توجهم را جلب کرد.
ناخودآگاه نگاهم به سمت در خروجی مدرسه افتاد.
یک ون مشکی...
با سرعت از محوطه دور میشد.
در همان لحظه...
برای کسری از ثانیه، از شیشهی عقب ون، چهرهی آشنایی را دیدم.
ات.
چشمهایم از شوک گشاد شد.
تهیونگ: ات...!
بیاختیار دویدم.
تهیونگ: وایسید!
اما دیر شده بود.
ون با سرعت از دروازهی مدرسه خارج شد و در خیابان ناپدید شد.
چند ثانیه بعد، جین و جونگکوک با عجله از ساختمان بیرون دویدند.
جونگکوک: چی شده؟!
تهیونگ هنوز به خیابانی که ون در آن ناپدید شده بود خیره مانده بود.
مشتش را آنقدر محکم گره کرده بود که بند انگشتانش سفید شده بودند.
با صدایی آرام اما پر از خشم گفت:
تهیونگ:
پیداش کنید...
قبل از اینکه دیر بشه.)
- ۱۳۴
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط