(#قرمز_ممنوع ❤️
(#قرمز_ممنوع ❤️
#part⁸
﴿ویو ات﴾
دستم را محکم به نرده گرفتم و دوباره تعادلم را به دست آوردم.
با اخم به پسری که هلم داده بود نگاه کردم.
ات: مشکل داری؟
پسر پوزخندی زد.
پسر: نه... فقط جای ایستادنت اشتباهه.
چند نفر از کنارمان خندیدند.
اخمم بیشتر شد.
ات: اگه میخواستی رد شی، میتونستی حرف بزنی.
لازم نبود هل بدی.
پسر یک قدم جلو آمد.
پسر: تازه اومدی...
بهتره یاد بگیری با کیا طرفی.
قبل از اینکه جوابش را بدهم، صدای برخورد توپ با زمین بلند شد.
تمام نگاهها دوباره به سمت زمین بسکتبال برگشت.
بازی تمام شده بود.
تهیونگ حوله را از روی نیمکت برداشت و روی شانهاش انداخت.
جین بطری آب را به سمتش گرفت.
جونگکوک هم توپ را برداشت و آرام به سمت خروجی زمین راه افتاد.
همان لحظه، پسر سالبالایی زیر لب گفت:
پسر: شانس آوردی زنگ خورد...
و از کنارم رد شد.
نفسم را با حرص بیرون دادم.
لیا: بیا... ولش کن.
ات: از این مدل آدما خوشم نمیاد.
لیا چیزی نگفت.
...
سه نفر از کنار جمعیت عبور کردند.
همه بیاختیار برایشان راه باز کردند.
وقتی از کنار ما رد شدند، تهیونگ فقط یک نگاه کوتاه به آن پسر انداخت.
همین.
نه حرفی زد و نه مکث کرد.
اما رنگ از صورت آن پسر پرید.
سرش را پایین انداخت و بیصدا از آنجا دور شد.
با تعجب این صحنه را نگاه میکردم.
ات: حتی چیزی هم نگفت...
لیا: لازم نیست گاهی نگاهش از هر حرفی بدتره.
از مدرسه بیرون آمدیم.
هوای عصر خنک شده بود.
در مسیر خانه، مدام به اتفاقات امروز فکر میکردم.
این مدرسه...
قانونهای عجیبی داشت.
و عجیبتر از همه...
کیم تهیونگ.
...
صبح روز بعد.
با صدای زنگ مدرسه وارد حیاط شدم.
اما برخلاف همیشه، همه دور تابلو اعلانات جمع شده بودند.
ات: باز چی شده؟
لیا خودش را بین جمعیت جا کرد.
چند ثانیه بعد با چهرهای متعجب برگشت.
لیا: ات...
اسمت روی تابلوئه.
ات: اسم من؟
با عجله جلو رفتم.
برگه را نگاه کردم.
در میان دهها اسم...
نام خودم با حروف درشت نوشته شده بود.
«ات لی»
کلاس ویژه — ساعت ۱۵:۰۰
محل برگزاری...
ساختمان قدیمی.
ضربان قلبم برای لحظهای ایستاد.)
#part⁸
﴿ویو ات﴾
دستم را محکم به نرده گرفتم و دوباره تعادلم را به دست آوردم.
با اخم به پسری که هلم داده بود نگاه کردم.
ات: مشکل داری؟
پسر پوزخندی زد.
پسر: نه... فقط جای ایستادنت اشتباهه.
چند نفر از کنارمان خندیدند.
اخمم بیشتر شد.
ات: اگه میخواستی رد شی، میتونستی حرف بزنی.
لازم نبود هل بدی.
پسر یک قدم جلو آمد.
پسر: تازه اومدی...
بهتره یاد بگیری با کیا طرفی.
قبل از اینکه جوابش را بدهم، صدای برخورد توپ با زمین بلند شد.
تمام نگاهها دوباره به سمت زمین بسکتبال برگشت.
بازی تمام شده بود.
تهیونگ حوله را از روی نیمکت برداشت و روی شانهاش انداخت.
جین بطری آب را به سمتش گرفت.
جونگکوک هم توپ را برداشت و آرام به سمت خروجی زمین راه افتاد.
همان لحظه، پسر سالبالایی زیر لب گفت:
پسر: شانس آوردی زنگ خورد...
و از کنارم رد شد.
نفسم را با حرص بیرون دادم.
لیا: بیا... ولش کن.
ات: از این مدل آدما خوشم نمیاد.
لیا چیزی نگفت.
...
سه نفر از کنار جمعیت عبور کردند.
همه بیاختیار برایشان راه باز کردند.
وقتی از کنار ما رد شدند، تهیونگ فقط یک نگاه کوتاه به آن پسر انداخت.
همین.
نه حرفی زد و نه مکث کرد.
اما رنگ از صورت آن پسر پرید.
سرش را پایین انداخت و بیصدا از آنجا دور شد.
با تعجب این صحنه را نگاه میکردم.
ات: حتی چیزی هم نگفت...
لیا: لازم نیست گاهی نگاهش از هر حرفی بدتره.
از مدرسه بیرون آمدیم.
هوای عصر خنک شده بود.
در مسیر خانه، مدام به اتفاقات امروز فکر میکردم.
این مدرسه...
قانونهای عجیبی داشت.
و عجیبتر از همه...
کیم تهیونگ.
...
صبح روز بعد.
با صدای زنگ مدرسه وارد حیاط شدم.
اما برخلاف همیشه، همه دور تابلو اعلانات جمع شده بودند.
ات: باز چی شده؟
لیا خودش را بین جمعیت جا کرد.
چند ثانیه بعد با چهرهای متعجب برگشت.
لیا: ات...
اسمت روی تابلوئه.
ات: اسم من؟
با عجله جلو رفتم.
برگه را نگاه کردم.
در میان دهها اسم...
نام خودم با حروف درشت نوشته شده بود.
«ات لی»
کلاس ویژه — ساعت ۱۵:۰۰
محل برگزاری...
ساختمان قدیمی.
ضربان قلبم برای لحظهای ایستاد.)
- ۲۵۸
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط