پارت ۱۰
پارت ۱۰
آبنبات با طمع لبات
فردا صبح
توی خواب نازم بودم که در با شدت باز شد و آجوما وحشت زده اومد داخل
آجوما : ا/ت ا/ت دختر پاشو ارباب الان تو رو میکشه پاشو
ا/ت: آجوما چی شده؟؟ آجوما منو یوری صدا کن خواهش میکنم
آجوما: باشه باشه سریع لباستو بپوش و بعدش بیا صبحانه آماده کن همیشه ارباب ساعت ۹ صبحانه میخوره اگر یک دقیقه دیر بشه مل رو میکشه پاشونو
نگاهی به ساعت کردم نههههه بد بخت شدم ساعت ۸:۳۸ بود حدود ۲۰ دقیقه وقت داشتم
سریع لباس پوشیدم و بدو بدو رفتم توی آشپزخانه آممم چی درست کنم؟ فهمیدم
۲۰ دقیقه بعد
ا/ت: آخیشششش تموم شد
آجوما : بدو میز و بچین اومم چه بوی خوبی چی درست کردی؟
ا/ت: پنکیک درست کردم آجوما
آجوما : آفرین بدو برو میز و بچین
ا/ت: باشه
رفتم و پنکیک رو که طبقه طبقه چیده بودم و کاکائو آب شده ریخته بودم روش چند تا حبه موز تکه شده گذاشتم روش و همراه با شیر موز هم درست کردم و گذاشتم یره میز و بعد رفتم توی آشپزخونه نفس راحت کشیدم که صداش و شنیدم
کوک: آجومااااا *داد
وای نکنه غذا بد شده ؟ وای خدا
مینو: خنده* آخی الان ارباب تو رو به فنا میده بدبخت
میسو: چقدر پوستت سیاهه چقدر زشته ارباب چجوری اینو آورده اینجا؟
ا/ت: نیشخند* آخی من باید اینا رو به شما بگم میدونی چرا؟ چون یک زمانی من ملکه ی این عمارت بودم و هر روز رو توی بغل کوک میخوابیدم
مینو: ما هم باور کردیم
ا/ت: از آجوما بپرسین
آجوما: ا/ت ارباب کاریت داره
ا/ت: آجومااا من چند بار بگم چجوری صدام کن
آجوما : ببخشید یوری بدو برو
ا/ت: باشه
رفتم توی پذیرایی تا جایی که شد از کوک دور وایسادم که گفت بیا کنار میز نفسم بند اومده بود
آروم آروم قدم برداشتم و رفتم سمت میز
کوک: اینو تو درست کردی؟
ا/ت: ب...بله....آر...ارباب
کوک: نیشخند* از این به بعد یوری غذا ها رو میپزه
حالا برای توی ظرف پنکیک بزار
ا/ت: چ...چشم
براش پنکیک گذاشتم و تا غذاش تموم بشه مثل چوب وایسادم بعد بلند شدو گفت میزو جمع کن بیا اتاقم
میز و جمع کردم و صبحانه خوردم و راه افتادم به سمت اتاقش
ا/ت: تق تق * اجازه هست بیام داخل؟
کوک: بیا
آبنبات با طمع لبات
فردا صبح
توی خواب نازم بودم که در با شدت باز شد و آجوما وحشت زده اومد داخل
آجوما : ا/ت ا/ت دختر پاشو ارباب الان تو رو میکشه پاشو
ا/ت: آجوما چی شده؟؟ آجوما منو یوری صدا کن خواهش میکنم
آجوما: باشه باشه سریع لباستو بپوش و بعدش بیا صبحانه آماده کن همیشه ارباب ساعت ۹ صبحانه میخوره اگر یک دقیقه دیر بشه مل رو میکشه پاشونو
نگاهی به ساعت کردم نههههه بد بخت شدم ساعت ۸:۳۸ بود حدود ۲۰ دقیقه وقت داشتم
سریع لباس پوشیدم و بدو بدو رفتم توی آشپزخانه آممم چی درست کنم؟ فهمیدم
۲۰ دقیقه بعد
ا/ت: آخیشششش تموم شد
آجوما : بدو میز و بچین اومم چه بوی خوبی چی درست کردی؟
ا/ت: پنکیک درست کردم آجوما
آجوما : آفرین بدو برو میز و بچین
ا/ت: باشه
رفتم و پنکیک رو که طبقه طبقه چیده بودم و کاکائو آب شده ریخته بودم روش چند تا حبه موز تکه شده گذاشتم روش و همراه با شیر موز هم درست کردم و گذاشتم یره میز و بعد رفتم توی آشپزخونه نفس راحت کشیدم که صداش و شنیدم
کوک: آجومااااا *داد
وای نکنه غذا بد شده ؟ وای خدا
مینو: خنده* آخی الان ارباب تو رو به فنا میده بدبخت
میسو: چقدر پوستت سیاهه چقدر زشته ارباب چجوری اینو آورده اینجا؟
ا/ت: نیشخند* آخی من باید اینا رو به شما بگم میدونی چرا؟ چون یک زمانی من ملکه ی این عمارت بودم و هر روز رو توی بغل کوک میخوابیدم
مینو: ما هم باور کردیم
ا/ت: از آجوما بپرسین
آجوما: ا/ت ارباب کاریت داره
ا/ت: آجومااا من چند بار بگم چجوری صدام کن
آجوما : ببخشید یوری بدو برو
ا/ت: باشه
رفتم توی پذیرایی تا جایی که شد از کوک دور وایسادم که گفت بیا کنار میز نفسم بند اومده بود
آروم آروم قدم برداشتم و رفتم سمت میز
کوک: اینو تو درست کردی؟
ا/ت: ب...بله....آر...ارباب
کوک: نیشخند* از این به بعد یوری غذا ها رو میپزه
حالا برای توی ظرف پنکیک بزار
ا/ت: چ...چشم
براش پنکیک گذاشتم و تا غذاش تموم بشه مثل چوب وایسادم بعد بلند شدو گفت میزو جمع کن بیا اتاقم
میز و جمع کردم و صبحانه خوردم و راه افتادم به سمت اتاقش
ا/ت: تق تق * اجازه هست بیام داخل؟
کوک: بیا
- ۹.۴k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط