"فیک سوکوکو" پارت۱۰

"فیک سوکوکو" پارت۱۰

ویو چویا:

بعد از اینکه صبحانمو خوردم خواستم عین همیشه بلند شم که تا سر پا شدم....
دازای: هوی هویج چیکار میکنی بگیر بشین تا منم صبحانمو بخورم.
دوباره نشستم.
چویا: زود کوفت کن.
الیس: واییی. اینقدر دعوا نکنید.

ویو نویسنده:

الیس چاقو رو از روی میز برمیداره.
الیس: چون اگه بس نکنید اتفاقای خوبی نمیوفته(با لحن ترسناک)
بعد طوری اونارو نگاه میکنه که هردوشون عین چی میترسن.
دازای/چویا: چشم(ترسیده)
ذهن چویا: این یه بچه ی عادی نیست.
اون....خ...خیلی ترسناکه....
ذهن دازای: من به این نگاهش عادت کردم و...ولی هنوزم....ترسناکه...
خب بعد از اینکه همه صبحانشون تموم شد موری گفت
موری: خب الیس-چان شما رو به سمت اتاقش راهنمایی میکنه.
الیس: از این طرف.
و اونا رو راهنمایی میکنه.
وقتی وارد اتاق الیس شدن خیلی تعجب کردن چون یه کمد لباس خیلی بزرگ، یه تخت خیلی بزرگ و زیبا و یه کمد پر از عروسک داشت درحالی که به اون دختر ترسناک اینقدر کیوت بدن نمیومد.
الیس: خب چویا بیا اینجا رو سندلی بشین میخوام موهات رو ببافم(حالت کیوتی که دل چویارم نرم میکرد)
و به صندلی میز آرایشیش اشاره کرد.
چویا: باشه(لبخند نرمی زد)
و نشست.
الیس یه صندلیه دیگه رو کشون کشون کنار اون صندلی گزاشت و گفت
الیس: تو هم اینجا بشین و به ما نگاه نکن. باشه؟
دازای: باشه(دازایم نرم شد)
و نشست.
بعد چند دقیقه.
چویا: تموم شد؟
الیس: بزار اینم ببندم....تموم شد.خودتو تو آینه ببین.
چویا: خیلی خوب شده. حالا میشه بازش کنی؟
الیس: نوچ. دازای به چویا نگاه کنننن. خیلی ناز شدهههه.
دازای: بالخره تموم شد(به چویا نگاه میکنه)

ویو دازای:

بالخره کارشون تموم شد.
به چویا نگاه کردم.
چقدرررر نااااززز شدهههه.
دازای: آره جالبه(ذوقشو قایم میکنه)
الیس: همین؟
اینقد زحمت کشیدم که بگی جالبه؟
تو الان باید ازش تعریف کنیییی!
اینطوری نمیتونی اونو عاشق خودت کنی!
دازای و چویا لبو را رد میکنند.
الیس: اوه فهمیدم پس خجالت میکشین(لبخند شیطانی)
دازای: چی داری میگییی؟(خجالت زده)
خب همینطور چویا بیشتر و بیشتر سرخ میشه.
الیس: باشه باشه. من میدونم شما از هم متنفرین فقط یه چیزی نظرمو جلب کرده.
چویا: چی؟
الیس: بیشتر عشقا از نفرت زیاد شروع میشن و شماهم حاضرید برای هم جونتون رو بدید.
دازای: توی جغله اصلا چی از عشق میدونی هااا؟
دیدگاه ها (۶)

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

یک سگ زیادی ولگرد

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

Your eyesمیخوام رمان بنویسم و تو این رمان چویا و دازای هر دو...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت چهار.صدای خنده ی مرد تو اتاق پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط