{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک سوکوکو پارت

"فیک سوکوکو" پارت۸

ویو نویسنده:

خب دازای و چویا باهم رفتن به سمت اتاقشون و وارد شدن.
دازای: خب از هم فاصله میگیریم ولی بخاطر مدلی که دستامون رو به هم بستن باید روبه روی هم باشیم.
چویا: خب باشه فقط یه چیزی
دازای: چی؟
چویا: من.......هیچی ولش کن

ویو چویا:

نمیتونستم به دازای بگم که من تو خواب غلت میخورم و باید حتما یه چیزی رو بغل کنم. برای همین تصمیم گرفتم نخوابم و خودمو به خواب بزنم.
دازای خوابید روی تخت من اونورتر خوابیدم.
(یه ساعت بعد)
وای دیگه نمیتونم تحمل کنم. خیلی خوابم میاد. کم کم خوابم برد....

فردا صبح ویو دازای:

کم کم چشمام رو باز کردم.
خیلی خستمه. اوف.
چییی؟
چرا این هویج اینجوری چسبیده به مننننن؟
ولی خیلی نازه ها.
دستم آروم بردم لای موهاش.
چه موهای نرمی داره.
هویج چیبی.
صبر کن....دارم چیکار میکنم هااا....
دستمو از لای موهاش در اوردم.
باید بیدارش کنم......ولی خیلی ناز خوابیدههههه.
آروم سرشو ناز کردم.
دازای: چیبی جونم. باید بیدار شی. صبح شده(آروم)
چویا بیشتر به دازای میچسبه.
چویا: نمیخواممم(آروم و خوابالود)
دازای: هوی. من که بالشت نیستم اینقدر محکم بهم چسبیدی. میدونم جذابم ولی نباید اینطوری بهم بچسبی(بلند ولی نه خیلی)
چویا: هاااا؟ چرا من به تو چسبیدم؟
دازای: من چه بدونم؟ حتما بخاطر جذاب بودنمه.(با لحن از خود راضی)
چویا: چه جذابیتی؟ من عادتمه تو خواب بالشت بغل کنم توهم که اندازه ی بالشت بدرد نمیخوری.
دازای: خب چرا دیشب نگفتی؟
چویا: نمیدونم....گفتم شاید مسخرم کنی...
دازای: خب اونموقع میذاشتم بغلم کنی

ویو نویسنده:

که یهو چویا سرخ شد.
دازای: اوا..... چقد سرخ میشی کیوت میشیییی
چویا: چی؟
دازای: چیزه... منظورم این بو_
که موری درو باز میکنه.
موری: عه میبینم که بیدار شدین. خوب خوابیدین؟ صبر کن چویا چرا اینقدر سرخه؟ دازای باز چیکار کردی؟(به دازای نگاه میکنه)
توهم که سرخی.
الیس از ناکجا آباد پیداش میشه.

خب تومام🫡
ببخشید اگه پارتام کوتاهه🌸
و لطفا کامنتم بزارید هرچی باشه فقط انرژی بدین چون مغزم خالیه💜
دیدگاه ها (۳)

"فیک سوکوکو" پارت۹ویو نویسنده ی جنگ زده: که یهو الیس از ناکج...

"فیک سوکوکو" پارت۱۰ویو چویا: بعد از اینکه صبحانمو خوردم خواس...

سلام جغدان عزیز🫡کیا الان بیدارن؟ البته فکر کنم الان فقط خودم...

"فیک سوکوکو" پارت۷ویو نویسنده: که یهو چویا هم با خودش کشید و...

عشقی در مافیا ( پارت پنجم )

"فیک سوکوکو" پارت۵ویو نویسنده: داشتن آروم قدم برمیداشتن که ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط