وقتی سالگرد ازدواجتون رو فراموش میکنه....
وقتی سالگرد ازدواجتون رو فراموش میکنه....
آخرین بشقاب هم گذاشتم .
با ذوق به میز خیره شدم ؛عالی شده بود!
زنگ در خورد درو باز کردم مادر پدر جونگ کوک بودن و پشت سرش برادرش و همسر برادرش با خوش رویی با همشون سلام کردم .
_سلام عروس خوشگلم .
لبخندی زدم و تا مبل ها همراهیشون کردم، مادر پدر خودمم دعوت کرده بودم .
لیانا بچه ی برادر جونگ کوک سمتم دوید
_زنمو گوشیت و میدی بازی کنم؟!
لبخندی زدم بغلش کردم ، از پله ها بالا رفتم وارد اتاق شدیم گوشیم رو باز کردم و بهش دادم . خوشحال لبخندی زد
_میسییی!
بوسه ای به موهاش زدم و سمت در رفتم که صدای لیانا بلند شد.
_زنمو یکی داره به گوشیت زنگ میزنه.
گوشی رو که سمتم دراز کرده بود گرفتم"مامان جونم" جواب دادم
_جانم مامان؟!
_ سلامت و خوردی بچه؟!
خندیدم و لب زدم
_سلام . کجایین؟!
_با اجازه شما . پشت دریم قندیل بستیم
خندیدم
_الان درو باز میکنم . خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و به لیانا دادم و از پله پایین دویدم . سکندری خوردم که مادر کوک خنده ای کرد.
_هول شدی . آروم دختر
لبخندی بهش زدم و درو براشون باز کردم اول مامان و بعد بابا رو بغل کردم
_سلام خانم جعون
مامان مادر کوک رو بغل کرد . همه نشستن و شروع کردن حرف زدن وارد آشپزخونه شدم . دلخور بودم از کوک اینکه سالگرد ازدواجمون هست ولی بازم کارش طول کشیده و دیر میاد.
_چیزی شده؟!
سمت هینا برگشتم . لبخند مصنوعی زدم
_نه . اوکیم
مشکوک خیره شد بهم
_ برا کوک ناراحتی؟!
سری تکون دادم که لبخندی زد .
_عیبی ندار..
با زنگ خوردن در حرفش قطع شد .
ضربان قلبم تند شد؛کوک اومد!!
خودمو مرتب کردم که صدای خنده هینا بلند شد با سرعت سمت در رفتم. و بازش کردم . با دیدن چهره خسته کوک دلم براش ضعف رفت .
_سلام . خوش اومدی!
سری تکون داد . جلو اومد و وارد خونه شد ؛با دیدن مهمونا لبخند خسته ای زد و جلو رفت و با همه سلام کرد .
_میرا میای بالا ؟! کارت دارم.
سری تکون دادم همراهش از پله بالا رفتم ؛با دیدن نگاه نگران مادر کوک همه ذهنیتم عوض شد . وارد اتاق شدیم
درو بست .
_با اجازه کی مهمون دعوت کردی؟!هاا؟!
چشمام گرد شد. م منظورش چی بود؟!
_چی میگی کوک؟!
جلو اومد بازوم رو گرفت و رو صورتم خم شد .
_واضح نیست؟! یادم نمیاد بهم گفته باشی میخوای مهمون دعوت کنی.
سعی کردم آرومش کنم.
_خب عزیزم امروز یه روزه خاصه دیگه
دستی تو موهاش کشید
_روز خاص؟! تولد کسیه؟!
قلبم تیکه تیکه شد؛یادش نبود؟!
آخرین بشقاب هم گذاشتم .
با ذوق به میز خیره شدم ؛عالی شده بود!
زنگ در خورد درو باز کردم مادر پدر جونگ کوک بودن و پشت سرش برادرش و همسر برادرش با خوش رویی با همشون سلام کردم .
_سلام عروس خوشگلم .
لبخندی زدم و تا مبل ها همراهیشون کردم، مادر پدر خودمم دعوت کرده بودم .
لیانا بچه ی برادر جونگ کوک سمتم دوید
_زنمو گوشیت و میدی بازی کنم؟!
لبخندی زدم بغلش کردم ، از پله ها بالا رفتم وارد اتاق شدیم گوشیم رو باز کردم و بهش دادم . خوشحال لبخندی زد
_میسییی!
بوسه ای به موهاش زدم و سمت در رفتم که صدای لیانا بلند شد.
_زنمو یکی داره به گوشیت زنگ میزنه.
گوشی رو که سمتم دراز کرده بود گرفتم"مامان جونم" جواب دادم
_جانم مامان؟!
_ سلامت و خوردی بچه؟!
خندیدم و لب زدم
_سلام . کجایین؟!
_با اجازه شما . پشت دریم قندیل بستیم
خندیدم
_الان درو باز میکنم . خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و به لیانا دادم و از پله پایین دویدم . سکندری خوردم که مادر کوک خنده ای کرد.
_هول شدی . آروم دختر
لبخندی بهش زدم و درو براشون باز کردم اول مامان و بعد بابا رو بغل کردم
_سلام خانم جعون
مامان مادر کوک رو بغل کرد . همه نشستن و شروع کردن حرف زدن وارد آشپزخونه شدم . دلخور بودم از کوک اینکه سالگرد ازدواجمون هست ولی بازم کارش طول کشیده و دیر میاد.
_چیزی شده؟!
سمت هینا برگشتم . لبخند مصنوعی زدم
_نه . اوکیم
مشکوک خیره شد بهم
_ برا کوک ناراحتی؟!
سری تکون دادم که لبخندی زد .
_عیبی ندار..
با زنگ خوردن در حرفش قطع شد .
ضربان قلبم تند شد؛کوک اومد!!
خودمو مرتب کردم که صدای خنده هینا بلند شد با سرعت سمت در رفتم. و بازش کردم . با دیدن چهره خسته کوک دلم براش ضعف رفت .
_سلام . خوش اومدی!
سری تکون داد . جلو اومد و وارد خونه شد ؛با دیدن مهمونا لبخند خسته ای زد و جلو رفت و با همه سلام کرد .
_میرا میای بالا ؟! کارت دارم.
سری تکون دادم همراهش از پله بالا رفتم ؛با دیدن نگاه نگران مادر کوک همه ذهنیتم عوض شد . وارد اتاق شدیم
درو بست .
_با اجازه کی مهمون دعوت کردی؟!هاا؟!
چشمام گرد شد. م منظورش چی بود؟!
_چی میگی کوک؟!
جلو اومد بازوم رو گرفت و رو صورتم خم شد .
_واضح نیست؟! یادم نمیاد بهم گفته باشی میخوای مهمون دعوت کنی.
سعی کردم آرومش کنم.
_خب عزیزم امروز یه روزه خاصه دیگه
دستی تو موهاش کشید
_روز خاص؟! تولد کسیه؟!
قلبم تیکه تیکه شد؛یادش نبود؟!
- ۹.۹k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط