{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی سالگرد ازدواجتون رو فراموش میکنه...

وقتی سالگرد ازدواجتون رو فراموش میکنه...

بغض کردم با لکنت گفتم
_چ.چی؟!
فهمید! میدونست وقتی بغض میکنم نمیتونم حرف بزنم لکنت میگیرم خواست حرفی بزنه که از اتاق خارج شدم درو بهم کوبوندم. دستم و رو قلبم گذاشتم لعنتی! درد میکرد از پله ها پایین رفتم و پیش هینا نشستم دم گوشم آروم لب زد.
_ حالت خوبه؟!
برگشتم سمتش با دین چشمام نگران تر شد . با صدای مادر کوک سمتش برگشتم
_حالت خوبه دخترم؟!
لبخندی زدم و سرم و تکون دادم و بلند شدم سمت آشپزخونه رفتم و غذا رو جا کردم و صداشون کردم
_شاام حاضره!
کم کم وارد شدن در آخر کوک با لیانا وارد شد. خواست رو صندلی کنارم بشینه که صندلی رو گرفتم و لیانا رو بغل کردم و رو صندلی نشوندم
ابرویی بالا انداخت؛ و کنار بابام نشست
_دستت درد نکنه.
لبخندی به جونگ هو زدم و شروع کردیم آخرای غذا بود که با صدای مادر کوک نگاهم و بهش دوختم
_ خب دخترم حالا مناسبتی داشت دعوت کردنمون؟!
لبخندی زدم
_نه مامان جون
....
درو بستم بی توجه به نگاه خیره کوک وارد اتاق خودم شدم و لباسم و عوض کردم آرایشم و پاک کردم و رو تخت. دراز کشیدم . صدای در اومد و بعدش صدای کوک.
_نمیای اتاقمون؟!!!
نوچی کردم و خسته بالشت رو بغل کردم
_برو بیرون .
حرصی لبش و گاز گرفت. از اتاق خارج شد بعد از چند دقیقه وارد اتاقم شد.
پتو و بالشتی رو زمین پهن کردم ته دلم تکونی خورد .به خاطر من حاضر شد رو زمین بخوابه؟! چشمام کم کم گرم شد.
jungkook
با ولع به صورت مثل ماهش نگاه کردم
نگاهم سمت حلقه داخل دستش رفت .
زنم بود!! با یاد آوریش حس غرور میگرفتم . با کلی داستان ازدواج کردیم
راستی چند روز دیگه سالگرد ازدواجمونه؟! گوشیم رو برداشتم با دیدن تاریخ چشمام گرد شد .
شت!!
پ پس برا همین باهام قهر بود .
لعنتی چطور یادم رفت؟!!!
دیدگاه ها (۱)

قفلی☆☆

وقتی سالگرد ازدواجتون رو فراموش میکنه....آخرین بشقاب هم گذاش...

☆لبخند معشوقه☆با حسرت به دستاشون خیره شدم . ..چی میشد به جای...

وقتی با دخترعموش میره بیرون و تو حسادت میکنی.لبخند زورکی زدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط