قسمت یازدهم
قسمت یازدهم
کت، پتو انداختم و دراز کشیدم … بچه ها خوب درس می دادن ولی درس استاد یه چیز دیگه بود … مخصوصا که لازم نبود با واسطه سوال کنم …
.
.
حاجی که فهمید بدجور دعوام کرد … گفت: حق نداری بری سر کلاس، میرم برمی گردم سر کلاس نبینمت … منم پتو رو بردم پشت در کلاس انداختم … در رو باز گذاشتم و از لای در سرک می کشیدم … استاد هر بار چشمش به من می افتاد یا سوال می پرسیدم، بدجور خنده اش می گرفت …
.
.
حاجی که برگشت با عصبانیت گفت: مگه من به تو نگفتم حق نداری بری سر کلاس؟ … منم با خنده گفتم: من که اطاعت کردم. شما گفتی سر کلاس نه، نگفتی بیرون کلاسم نه … .
.
از حرف من، همه خنده شون گرفت … حاجی هم به زحمت خودش رو کنترل می کرد … از فردا هماهنگ کرد اساتید میومدن خوابگاه بهم درس می دادن … هر چند، منم توی اولین فرصت که تونستم بدون کمک راه برم، دوباره رفتم سر کلاس … دلم برای کتابخونه و بوی کتاب هاش تنگ شده بود …
.
پ.ن: ان شاء الله از قسمت آینده، ادامه خاطرات ایشون در برگشت به کشورشون هست … التماس دعای مخصوص
.
.
.
.
قسمت سی و ششم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: من سرباز کوچک توئم
.
بعد از دو سال برگشتم کشورم … خدا چشم ها و گوش های همه رو بسته بود … نمی دونم چطور؟ ولی هیچ کس متوجه نبود من در عربستان نشده بود … .
.
پدر و مادرم که بعد از دو سال من رو می دیدن، برام مهمانی بزرگی گرفتند و چند نفر از علمای وهابی رو هم دعوت کردن … .
نور چشمی شده بودم … دور من جمع می شدند و مدام برام بزرگداشت می گرفتند … من رو قهرمان، الگو و رهبر فکری آینده جوانان کشورم می دونستند … نوجوانی که در 16 سالگی از همه چیز بریده بود و کشورش رو در راه خدا ترک کرده بود و حالا بعد از دو سال، موقتا برگشته بود … .
.
برای همین قرار شد برای اولین بار و در برابر جوانانی هم سن و سال خودم، منبر برم … وارد مجلس که شدم، همه به احترام من بلند شدند … همه با تحسین و شوق به من نگاه می کردند و یک صدا الله اکبر می گفتند … سالن پر بود از جوانان و نوجوانان 15 سال به بالا …
.
.
مبلغ وهابی حدود 40 ساله ای قبل از من به منبر رفت … چنان سخن می گفت که تمام جمع مسخ شده بودند … و چون علم دین نداشتند هیچ کس متوجه تناقض ها و حرف های غلطی که به نام دین می زد؛ نمی شد …
.
.
خون خونم رو می خورد … کار به جایی رسید که روی منبر، شروع به اهانت به حضرت علی و اهل بیت پیامبر کرد … دیگه طاقت نداشتم و نتوانستم آرامشم رو حفظ کنم … .
.
.
.
قسمت سی و هفتم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: به قیمت جانم
.
.
به خدا و اهل بیت پیامبر و حضرت زهرا توسل کردم … خدایا! غلبه و نصرت از آن توست … امروز، جوانان این مجلس به چشم قهرمان و الگوی خود به من نگاه می کنند … کشته شدن در راه تو، پیامبر و اهل بیتش افتخار من است … من سرباز کوچک توئم … پس به من نصرتی عطا کن تا از پیامبر و اهل بیتش دفاع کنم … .
.
در دل، یاعلی گفتم و برخاستم … از جا بلند شدم و خطاب بهش گفتم: من در حین صحبت های شما متوجه شدم که علم من بسیار اندکه و لیاقت سخنرانی در برابر علمای بزرگ رو ندارم … اگر اجازه بدید به جای وقت سخنرانی خودم، من از شما سوال می کنم تا با پاسخ های شما به علم خودم و این جوانان اضافه بشه … با خوشحالی تمام بهم اجازه داد …
.
.
یک بار دیگه توسل کردم و بسم الله گفتم … و شروع کردم به پرسیدن سوال … سوالات رو یکی پس از دیگری از کتب معروف اهل سنت می پرسیدم … طوری که پاسخ هر سوال، تاییدیه ولایت حضرت علی و تصدیق اهل بیت بود … و با استفاده از علم منطق و فلسفه، اون رو بین تناقض های گفته های خودش گیر می انداختم … .
.
جو سنگینی بر سالن حاکم شده بود … هر لحظه ضربان قلبم شدیدتر می شد تا جایی که حس می کردم قلبم توی شقیقه هام میزنه … یک اشتباه به قیمت جان خودم یا حقانیت شیعه و اهل بیت پیامبر تمام می شد …
.
.
.
.
.
کت، پتو انداختم و دراز کشیدم … بچه ها خوب درس می دادن ولی درس استاد یه چیز دیگه بود … مخصوصا که لازم نبود با واسطه سوال کنم …
.
.
حاجی که فهمید بدجور دعوام کرد … گفت: حق نداری بری سر کلاس، میرم برمی گردم سر کلاس نبینمت … منم پتو رو بردم پشت در کلاس انداختم … در رو باز گذاشتم و از لای در سرک می کشیدم … استاد هر بار چشمش به من می افتاد یا سوال می پرسیدم، بدجور خنده اش می گرفت …
.
.
حاجی که برگشت با عصبانیت گفت: مگه من به تو نگفتم حق نداری بری سر کلاس؟ … منم با خنده گفتم: من که اطاعت کردم. شما گفتی سر کلاس نه، نگفتی بیرون کلاسم نه … .
.
از حرف من، همه خنده شون گرفت … حاجی هم به زحمت خودش رو کنترل می کرد … از فردا هماهنگ کرد اساتید میومدن خوابگاه بهم درس می دادن … هر چند، منم توی اولین فرصت که تونستم بدون کمک راه برم، دوباره رفتم سر کلاس … دلم برای کتابخونه و بوی کتاب هاش تنگ شده بود …
.
پ.ن: ان شاء الله از قسمت آینده، ادامه خاطرات ایشون در برگشت به کشورشون هست … التماس دعای مخصوص
.
.
.
.
قسمت سی و ششم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: من سرباز کوچک توئم
.
بعد از دو سال برگشتم کشورم … خدا چشم ها و گوش های همه رو بسته بود … نمی دونم چطور؟ ولی هیچ کس متوجه نبود من در عربستان نشده بود … .
.
پدر و مادرم که بعد از دو سال من رو می دیدن، برام مهمانی بزرگی گرفتند و چند نفر از علمای وهابی رو هم دعوت کردن … .
نور چشمی شده بودم … دور من جمع می شدند و مدام برام بزرگداشت می گرفتند … من رو قهرمان، الگو و رهبر فکری آینده جوانان کشورم می دونستند … نوجوانی که در 16 سالگی از همه چیز بریده بود و کشورش رو در راه خدا ترک کرده بود و حالا بعد از دو سال، موقتا برگشته بود … .
.
برای همین قرار شد برای اولین بار و در برابر جوانانی هم سن و سال خودم، منبر برم … وارد مجلس که شدم، همه به احترام من بلند شدند … همه با تحسین و شوق به من نگاه می کردند و یک صدا الله اکبر می گفتند … سالن پر بود از جوانان و نوجوانان 15 سال به بالا …
.
.
مبلغ وهابی حدود 40 ساله ای قبل از من به منبر رفت … چنان سخن می گفت که تمام جمع مسخ شده بودند … و چون علم دین نداشتند هیچ کس متوجه تناقض ها و حرف های غلطی که به نام دین می زد؛ نمی شد …
.
.
خون خونم رو می خورد … کار به جایی رسید که روی منبر، شروع به اهانت به حضرت علی و اهل بیت پیامبر کرد … دیگه طاقت نداشتم و نتوانستم آرامشم رو حفظ کنم … .
.
.
.
قسمت سی و هفتم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: به قیمت جانم
.
.
به خدا و اهل بیت پیامبر و حضرت زهرا توسل کردم … خدایا! غلبه و نصرت از آن توست … امروز، جوانان این مجلس به چشم قهرمان و الگوی خود به من نگاه می کنند … کشته شدن در راه تو، پیامبر و اهل بیتش افتخار من است … من سرباز کوچک توئم … پس به من نصرتی عطا کن تا از پیامبر و اهل بیتش دفاع کنم … .
.
در دل، یاعلی گفتم و برخاستم … از جا بلند شدم و خطاب بهش گفتم: من در حین صحبت های شما متوجه شدم که علم من بسیار اندکه و لیاقت سخنرانی در برابر علمای بزرگ رو ندارم … اگر اجازه بدید به جای وقت سخنرانی خودم، من از شما سوال می کنم تا با پاسخ های شما به علم خودم و این جوانان اضافه بشه … با خوشحالی تمام بهم اجازه داد …
.
.
یک بار دیگه توسل کردم و بسم الله گفتم … و شروع کردم به پرسیدن سوال … سوالات رو یکی پس از دیگری از کتب معروف اهل سنت می پرسیدم … طوری که پاسخ هر سوال، تاییدیه ولایت حضرت علی و تصدیق اهل بیت بود … و با استفاده از علم منطق و فلسفه، اون رو بین تناقض های گفته های خودش گیر می انداختم … .
.
جو سنگینی بر سالن حاکم شده بود … هر لحظه ضربان قلبم شدیدتر می شد تا جایی که حس می کردم قلبم توی شقیقه هام میزنه … یک اشتباه به قیمت جان خودم یا حقانیت شیعه و اهل بیت پیامبر تمام می شد …
.
.
.
.
.
- ۳.۲k
- ۰۶ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط