{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک { سایه های دل } 𝗉.𝟣𝟣

فیک { سایه های دل } 𝗉.𝟣𝟣

- تهیونگ؟
جونگکوک با فریاد گفت و به برگه ای که توی دستش بود نگاه کرد
- چرا باید تهیونگ بیاد و هم اتاقیمون بشه؟
مسئول تقسیم بندی اتاق ها عینکش رو در اورد و جمعش کرد
- چون همه اتاق ها ظرفیت سه نفر دارن و فقط اتاق شما توی خوابگاه جا داره
- نه ما جا نداریم سه نفریم
مسئول ابروش رو بالا داد و پرسید
- مطمئنی؟
جونگکوک خنده ی عصبی کرد و جوابی نداد
- جونگکوک کمتر غر بزن و اون بیچاره باهات کاری نداره
مسئول گفت و برگه هارو از دست حونگکوک گرفت و رفت
- مادر جنـ/ده
جونگکوک خطاب به مسئول گفت و رفت تا به کاراش برسه
******
- تهیونگه تخم سگگگگ
جونگکوک داد زد و دمپایی ( درسته نمیدونم🤣 ) توی خونش رو برداشت و پرت کرد سمت تهیونگ ولی تهیونگ جا خالی داد
- هنوز دو دقیقه نشده اومدی توی اتاقمون بعد عطر گرون منو تموم کردیییی
- خوشبو بود به همه ی لباسام زدم
جونگکوک نفس عمیق کشید و بلند شد
- گور خودتو کندی کـ/صـ/کش
و دنبال تهیونگ دوید و تهوینگ با نهایت سرعتش دور خونه میدوید و میخندید...

پیج دیگم حمایت بشه لطفا
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_تهکوک #بنگتن
دیدگاه ها (۰)

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟨یونگی بیرون اومد چشمش به پسرکش و خو...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟧 دراز کشیده بودن، روی تخت یونگی، ک...

فیک { سایه های دل } 𝗉.𝟨جونگکوک توی سالن غذا خوری نشسته بود و...

فیک { سایه های دل } 𝗉.𝟫روی صندلی نشستن، تهیونگ جعبه ی کمک ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط