{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج تحمیلی پارت ۲۰

ازدواج تحمیلی پارت ۲۰
(بچه ها این صحنه دقیق از زمان شکستن پای ا.ت هستش)

دست نیکولای دراز موند توی هوا. ا.ت بهش نگاه کرد و دستش رو نگرفت.

نیکولای یه لحظه اونجا ایستاد. چشم سبز و آبی‌اش برق زدن. بعد شونه‌هاش یه کم بالا اومدن، انگار که داره میگه «خب، به هر حال من تلاشم رو کردم.»

دستش رو عقب کشید.

«نه؟ باشه. پس جور دیگه‌ای.»

ا.ت خواست یه قدم عقب برداره، ولی پاهاش دیگه فرمان نمی‌گرفتن. زانوهاش خم شدن. همون جا موند.

نیکولای مثل مار خورد. یه حرکت سریع. اونقدر سریع که ا.ت حتی وقت نکرد بفهمد چه اتفاقی افتاده.

صدای شکستن استخوان.

خشک. محکم. مثل وقتی شاخه درخت رو زیر پات خورد می‌کنی.

درد یه ثانیه دیر کرد. اول فقط یه حس عجیب بود، یه خلأ توی پاهاش. بعدش مثل آتیش از مچ پاش زد بالا، دوید توی ساق، دوید توی مغزش.

دهن ا.ت باز موند. میخواست داد بزنه. اونقدر بلند که همهٔ شهر بشنون.

ولی نداد.

دندوناش رو فشرد. فکش قفل کرد. صدایی درنیومد جز یه نفس که توی گلوش خش خش کرد.

اشک، بی اجازه، جمع شد توی چشماش. نمی‌خواست، ولی جمع شد. نه از ترس — از درد. دردی که توی هر ضربان قلبش میکوبید.

نیکولای پرنسسی بغلش کرد. یه دست زیر پشتش، یه دست زیر زانوهاش. همون پایی که شکسته بود. ا.ت نتونست جلوی خودش رو بگیره؛ یه نالهٔ کوتاه از گلوش دررفت.

نیکولای سرش رو خم کرد و به صورتش نگاه کرد. اون لبخند همیشگی بود، ولی تهش یه چیز دیگه هم بود. کنجکاوی. شبیه بچه‌ای که داره میبینه یه حشره چطور بالهاش رو تکون میده قبل از اینکه بمیره.

«درد داره؟» پرسید. صادقانه.

ا.ت جواب نداد. فقط چشماش رو بست و سعی داشت که غش نکنه.

نیکولای راه افتاد. قدمهاش آروم بود. انگار توی پارک داره قدم میزنه، نه اینکه یه زن رو با یه پای شکسته توی بغلش گرفته.

«آروم باش، آروم. برات بد نمیشه. فقط دیگه فرار نکن.»

---

سیگما و فئودور توی اتاق بودن. سیگما نشسته بود روی یه صندلی چوبی، پایش روی پای دیگر انداخته بود. فئودور ایستاده بود کنار پنجره، پشتش به همه.

در باز شد. نیکولای وارد شد با ا.ت توی بغلش.

سیگما نگاه کرد. نگاهش رفت پایین، به پای ا.ت که یه جور عجیب آویزون بود. بعد برگشت به نیکولای.

«چیکار کردی؟»

نیکولای ا.ت رو گذاشت روی همون صندلی قبلی. آروم. طوری که استخوان تکون نخوره. ولی بازم ا.ت نفسش رو حبس کرد.

«فقط یه کم مطمئن شدم که دوباره فرار نکنه. نگران نباش، خوب میشه. بعداً.»

سیگما بلند شد. به نیکولای نزدیک شد. قدش کوتاه‌تر بود، ولی حضورش پرتر بود. یخ. ( یک سوال قد سیگما از نیکولای کوتاه تر بود یا بلند تر امیدوارم اشتباه نکرده باشم)

«گفتم آسیبی بهش نرسه.»

نیکولای دستهاش رو باز کرد: «نرسوندم! فقط یه کم... محدودش کردم. چه فرقی میکنه؟ بچه‌ها رو که فرستادم خونه. اونم میخواست بره. الان نمیره. همه چی اوکی.»

فئودور بدون اینکه برگردد گفت: «پای شکسته با "یه کم محدود کردن" فرق داره، نیکولای.»

صداش مثل همیشه آروم بود، ولی یه چیزی توش بود. شبیه پدری که از بچهٔ ننه‌بزرگش خسته شده.

نیکولای یه پوزخند زد و رفت گوشه اتاق نشست. شروع کرد با چشم‌بند سفیدش بازی کردن.

---

سیگما رفت جلوی ا.ت.

چند ثانیه سکوت.

بعد، بدون اینکه نگاهش رو بدزدد، کتش رو درآورد. تا کرد. بدون هیچ کلمه‌ای، خم شد و کت رو زیر پای شکستهٔ ا.ت گذاشت. یه لایه نازک بین استخوان و چوب سرد صندلی.

ا.ت بهش نگاه کرد. سیگما بهش نگاه نکرد.

برگشت به جای قبلیش. نشست. دستهاش رو قلاب کرد پشت سرش. چشمهاش دو رنگ توی نور زرد لامپ برق زدن.

هیچکی حرف نزد.

ا.ت به سقف نگاه کرد. پاش دیگه توی یه درد مبهم فرو رفته بود، شبیه آتیشی که زغال مونده باشه. دستش رو رفت پایین، شکمش رو لمس کرد — نه، نه شکمش، جایی که بچه‌ها بغلش بودن.

دیگه بچه‌ای نبود.

یه نفس گرفت. عمیق.

تا وقتی بچه‌ها امن باشن، بقیش مهم نیست.

---
دیدگاه ها (۹)

برادران و خواهران من داستان رو همون جور که قبلا بوده ادامه م...

قسمت 2 قلب شکسته لندن - هفت سال پیش (هشت سال پس از جدایی)ویل...

ببینین من ویلیام و شلوک رو شیپ میکنم ولی خب این فن فیک اصلا ...

تکپارتی جونگکوک <●ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

عشق بی رحم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط