قلب های شکسته ۴
قلب های شکسته ۴
لبخند زد. همان لبخند درخشان. اما این بار یک الماس تیز پشتش بود.
«آقای کارآگاه خصوصی شرلوک هولمز، من در مورد شما هم چیزهایی شنیدم. میگویند شما از روی یک کلاه قدیمی میتوانید زندگی صاحبش را بازگو کنید. شنیدهام که گاهی برای پلیس اسکاتلند یارد کار میکنید. و شنیدهام...» پلک زد. «خیلی کنجکاو هستید. شاید بیش از حد.»
شرلوک کمی عقب رفت. نه از ترس. از تعجب.
«اسم من را گفتید، اما خودتان را معرفی نکردید.»
«عمداً.» ایزومی کتابها را محکمتر گرفت. «دفعه بعد شاید.»
برگشت و شروع کرد به راه رفتن. آرام. نه فرار.
صدای شرلوک از پشت سر آمد: «خانم... من دفعه بعد را حتماً پیدا میکنم. قبل از شما.»
ایزومی بدون اینکه برگردد، گفت: «شک نکنم.»
اما در دلش دعا کرد که آن دفعه هیچوقت نرسد.
---
همان شب - عمارت موریارتی
ویلیام پشت پیانو نشسته بود و آرام آهنگی مینواخت. لوئیس روی مبل کتاب میخواند. آلبرت هم تازه از وزارتخانه برگشته بود و کنار شومینه شراب میخورد.
ایزومی وارد شد و بدون مقدمه گفت: «یک مشکل داریم.»
ویلیام دستش را روی کلاویهها نگه داشت. نتها قطع شدند.
«شرلوک هولمز.» ایزومی نشست. «امروز توی خیابان بیکر بهم برخورد کرد. و انگار همه چیز را در عرض چند ثانیه خونده بود. همه چیز. حتی لکه خونی که یادم رفت اون پیراهن رو بسوزونم.»
ویلیام بیحرکت ماند. بعد آرام گفت:
«آلبرت، در وزارتخانه چیزی دربارهاش شنیدهای؟»
آلبرت لیوانش را زمین گذاشت. «میگویند نابغه است. اما ولگرد و موادیمسلک. پلیس ازش استفاده میکند اما دوستش ندارند. بهتنهایی کار میکند و فعلاً کاری به کار ما نداره.»
«فعلاً.» ویلیام بلند شد و رفت به پنجره. به خیابان تاریک نگاه کرد. «اگر با ما آشنا بشه، اون ‹فعلاً› تموم میشه.»
لوئیس کتاب را بست. چشمان قرمز و بیاحساسش را به سمت ایزومی گرفت. «میخوای بکشمش؟»
«نه.» ویلیام برگشت. «هنوز نه. بذار ببینیم چیکار میکنه. شاید... شاید بشه ازش استفاده کرد.»
ایزومی نگران بود. «ویلیام، اون آدم خطرناکیه. شبیه خودته.»
ویلیام لبخند زد. همان لبخند آرام و موقر.
«میدونم»
از کجا؟
قبلا باهاش آشنا شدم (منظورش همون روز تو کشتی بزرگ بود)
اع بعد الان باید به من بگی ໒꒰ྀི -᷅ ⤙ -᷄ ꒱ྀི১⁼³₌₃ ( عصبانیت کیوت )
ببخشید کوتاه شد میخوام ازدواج تحمیلی و زندگی جهنمی هم پارت بدم
لبخند زد. همان لبخند درخشان. اما این بار یک الماس تیز پشتش بود.
«آقای کارآگاه خصوصی شرلوک هولمز، من در مورد شما هم چیزهایی شنیدم. میگویند شما از روی یک کلاه قدیمی میتوانید زندگی صاحبش را بازگو کنید. شنیدهام که گاهی برای پلیس اسکاتلند یارد کار میکنید. و شنیدهام...» پلک زد. «خیلی کنجکاو هستید. شاید بیش از حد.»
شرلوک کمی عقب رفت. نه از ترس. از تعجب.
«اسم من را گفتید، اما خودتان را معرفی نکردید.»
«عمداً.» ایزومی کتابها را محکمتر گرفت. «دفعه بعد شاید.»
برگشت و شروع کرد به راه رفتن. آرام. نه فرار.
صدای شرلوک از پشت سر آمد: «خانم... من دفعه بعد را حتماً پیدا میکنم. قبل از شما.»
ایزومی بدون اینکه برگردد، گفت: «شک نکنم.»
اما در دلش دعا کرد که آن دفعه هیچوقت نرسد.
---
همان شب - عمارت موریارتی
ویلیام پشت پیانو نشسته بود و آرام آهنگی مینواخت. لوئیس روی مبل کتاب میخواند. آلبرت هم تازه از وزارتخانه برگشته بود و کنار شومینه شراب میخورد.
ایزومی وارد شد و بدون مقدمه گفت: «یک مشکل داریم.»
ویلیام دستش را روی کلاویهها نگه داشت. نتها قطع شدند.
«شرلوک هولمز.» ایزومی نشست. «امروز توی خیابان بیکر بهم برخورد کرد. و انگار همه چیز را در عرض چند ثانیه خونده بود. همه چیز. حتی لکه خونی که یادم رفت اون پیراهن رو بسوزونم.»
ویلیام بیحرکت ماند. بعد آرام گفت:
«آلبرت، در وزارتخانه چیزی دربارهاش شنیدهای؟»
آلبرت لیوانش را زمین گذاشت. «میگویند نابغه است. اما ولگرد و موادیمسلک. پلیس ازش استفاده میکند اما دوستش ندارند. بهتنهایی کار میکند و فعلاً کاری به کار ما نداره.»
«فعلاً.» ویلیام بلند شد و رفت به پنجره. به خیابان تاریک نگاه کرد. «اگر با ما آشنا بشه، اون ‹فعلاً› تموم میشه.»
لوئیس کتاب را بست. چشمان قرمز و بیاحساسش را به سمت ایزومی گرفت. «میخوای بکشمش؟»
«نه.» ویلیام برگشت. «هنوز نه. بذار ببینیم چیکار میکنه. شاید... شاید بشه ازش استفاده کرد.»
ایزومی نگران بود. «ویلیام، اون آدم خطرناکیه. شبیه خودته.»
ویلیام لبخند زد. همان لبخند آرام و موقر.
«میدونم»
از کجا؟
قبلا باهاش آشنا شدم (منظورش همون روز تو کشتی بزرگ بود)
اع بعد الان باید به من بگی ໒꒰ྀི -᷅ ⤙ -᷄ ꒱ྀི১⁼³₌₃ ( عصبانیت کیوت )
ببخشید کوتاه شد میخوام ازدواج تحمیلی و زندگی جهنمی هم پارت بدم
- ۵۶۲
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط