.ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
.ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 69
از زبان جونگکوک:
همه جا تاریک شده بود فقط صدای نفسهای مضطرب بچهها و آژیر خطر از بیرون شنیده میشد.
و اون صدا...هنوز توی گوشم میپیچید.
[خیلی دیره، جونگکوک...]
سریع برگشتم پشت سرمو نگاه کردم اما هیچکس اونجا نبود.
جونگکوک:«کیه؟!»
جوابی نیومد ات سریع چراغ قوهشو روشن کرد نور ضعیفش روی دیوارهای قدیمی افتاد جیمین که تقریبا به تهیونگ چسبیده بود گفت..
جیمین:«من قسم میخورم اگر امشب زنده بمونیم دیگه هیچوقت فضولی نمیکنم.»
تهیونگ:«دروغ نگو. فردا دوباره شروع میکنی.»
جین آه کشید.
جین:«الان وقت این حرفاست؟»
همون لحظه متوجه شدیم...اون مرد مرموز ناپدید شده.
ات:«کجا رفت؟!»
جائهیون با عصبانیت مشتش رو کوبید روی دیوار.
جائهیون:«لعنتی...»
جونگکوک:«تو اون مردو میشناسی.»
جائهیون چند ثانیه سکوت کرد بعد آروم گف..
جائهیون:«اون یکی از اعضای قدیمی سایه سومه اسمش هان سئونگ ووئه.»
جین:«اگر عضو سایه سومه، چرا کمکمون کرد؟»
جائهیون نگاهشو دزدید.
جائهیون:«چون اون تنها کسیه که بعد از اون حادثه زنده موند.»
همه ساکت شدیم.
ات:«چه حادثهای؟»
جائهیون جواب نداد اما قبل از اینکه دوباره سوال بپرسیم...نور چراغ قوه روی چیزی افتاد یه در مخفی درست پشت کتابخونه.
جیمین:«عه؟ این از اول اینجا بود؟»
تهیونگ:«ما چرا توی هر ساختمونی در مخفی پیدا میکنیم؟»
جین جلو رفت و در رو باز کرد غژژژ...یه راهروی باریک زیرزمینی نمایان شد جائهیون اخم کرد.
جائهیون:«غیرممکنه...»
ات:«چی شده؟»
جائهیون:«این راهرو باید سالها پیش بسته میشد.»
بدون حرف وارد شدیم هرچی جلوتر میرفتیم، هوا سردتر میشد تا اینکه رسیدیم به یه اتاق بزرگ.
وسط اتاق یه میز قدیمی قرار داشت روی میز فقط یه نوار ضبط صوت بود کنارش نوشته شده بود..
[برای جونگکوک.]
قلبم تندتر زد دستام میلرزید آروم دکمه پخش رو زدم...چند ثانیه فقط صدای نویز اومد.
بعد...صدای مردی پخش شد.
_«اگر داری این صدا رو میشنوی، یعنی من دیگه زنده نیستم.»
بدنم یخ زد این...صدای پدرم بود ات با شوک نگام کرد من حتی نمیتونستم نفس بکشم صدای پدرم ادامه داد..
[جونگکوک... اگر به این جا رسیدی، یعنی حقیقت رو دنبال کردی..اما باید بدونی... من و مادرت کشته شدیم..]
چشمهام گشاد شد پدرم ادامه داد..
[قاتل ما قطع یکی از عضو گروه و من رو یه نفر شک دارم و نمیدون واقعا کار اونه یا نه اما تمام مدارکی که نوشتم به اون خط میشه.]
صدای ضربه شدیدی روی نوار افتاد بعد صدای مرد ناشناسی شنیده شد...صدا نا نفهموم بود واسه همون درست نمی اومد..
صدای درگیری اومد و درست قبل از قطع شدن نوار...
پدرم با صدایی بریده گفت..
[اگر میخوای قاتلو پیدا کنی..به مدیر مدرسه اعتماد نکن..]
تق!نوار قطع شد.سکوت مرگباری اتاق رو فرا گرفت همه خشکشون زده بود جیمین آروم گفت..
جیمین:«مدیر مدرسه...؟»
تهیونگ:«منظورش ژین سونه؟»
جین اخم کرد..
جین:«نه... اون موقع ژین سون هنوز مدیر نبود.»
من آهسته زمزمه کردم..
جونگکوک:«پس منظورش...»
ات با چشمایی گشاد شده نگام کرد...
ات:«مای شین...؟»
همون لحظه صدای پیامکی از گوشی ات اومد!ات با تعجب صفحه رو نگاه کرد پیام فقط یه جمله داشت..
[اگر میخواین حقیقت رو بدونین، فردا ساعت 10 صبح به مدرسه بیاین.]
فرستنده:مای شین
ᴘᴀʀᴛ: 69
از زبان جونگکوک:
همه جا تاریک شده بود فقط صدای نفسهای مضطرب بچهها و آژیر خطر از بیرون شنیده میشد.
و اون صدا...هنوز توی گوشم میپیچید.
[خیلی دیره، جونگکوک...]
سریع برگشتم پشت سرمو نگاه کردم اما هیچکس اونجا نبود.
جونگکوک:«کیه؟!»
جوابی نیومد ات سریع چراغ قوهشو روشن کرد نور ضعیفش روی دیوارهای قدیمی افتاد جیمین که تقریبا به تهیونگ چسبیده بود گفت..
جیمین:«من قسم میخورم اگر امشب زنده بمونیم دیگه هیچوقت فضولی نمیکنم.»
تهیونگ:«دروغ نگو. فردا دوباره شروع میکنی.»
جین آه کشید.
جین:«الان وقت این حرفاست؟»
همون لحظه متوجه شدیم...اون مرد مرموز ناپدید شده.
ات:«کجا رفت؟!»
جائهیون با عصبانیت مشتش رو کوبید روی دیوار.
جائهیون:«لعنتی...»
جونگکوک:«تو اون مردو میشناسی.»
جائهیون چند ثانیه سکوت کرد بعد آروم گف..
جائهیون:«اون یکی از اعضای قدیمی سایه سومه اسمش هان سئونگ ووئه.»
جین:«اگر عضو سایه سومه، چرا کمکمون کرد؟»
جائهیون نگاهشو دزدید.
جائهیون:«چون اون تنها کسیه که بعد از اون حادثه زنده موند.»
همه ساکت شدیم.
ات:«چه حادثهای؟»
جائهیون جواب نداد اما قبل از اینکه دوباره سوال بپرسیم...نور چراغ قوه روی چیزی افتاد یه در مخفی درست پشت کتابخونه.
جیمین:«عه؟ این از اول اینجا بود؟»
تهیونگ:«ما چرا توی هر ساختمونی در مخفی پیدا میکنیم؟»
جین جلو رفت و در رو باز کرد غژژژ...یه راهروی باریک زیرزمینی نمایان شد جائهیون اخم کرد.
جائهیون:«غیرممکنه...»
ات:«چی شده؟»
جائهیون:«این راهرو باید سالها پیش بسته میشد.»
بدون حرف وارد شدیم هرچی جلوتر میرفتیم، هوا سردتر میشد تا اینکه رسیدیم به یه اتاق بزرگ.
وسط اتاق یه میز قدیمی قرار داشت روی میز فقط یه نوار ضبط صوت بود کنارش نوشته شده بود..
[برای جونگکوک.]
قلبم تندتر زد دستام میلرزید آروم دکمه پخش رو زدم...چند ثانیه فقط صدای نویز اومد.
بعد...صدای مردی پخش شد.
_«اگر داری این صدا رو میشنوی، یعنی من دیگه زنده نیستم.»
بدنم یخ زد این...صدای پدرم بود ات با شوک نگام کرد من حتی نمیتونستم نفس بکشم صدای پدرم ادامه داد..
[جونگکوک... اگر به این جا رسیدی، یعنی حقیقت رو دنبال کردی..اما باید بدونی... من و مادرت کشته شدیم..]
چشمهام گشاد شد پدرم ادامه داد..
[قاتل ما قطع یکی از عضو گروه و من رو یه نفر شک دارم و نمیدون واقعا کار اونه یا نه اما تمام مدارکی که نوشتم به اون خط میشه.]
صدای ضربه شدیدی روی نوار افتاد بعد صدای مرد ناشناسی شنیده شد...صدا نا نفهموم بود واسه همون درست نمی اومد..
صدای درگیری اومد و درست قبل از قطع شدن نوار...
پدرم با صدایی بریده گفت..
[اگر میخوای قاتلو پیدا کنی..به مدیر مدرسه اعتماد نکن..]
تق!نوار قطع شد.سکوت مرگباری اتاق رو فرا گرفت همه خشکشون زده بود جیمین آروم گفت..
جیمین:«مدیر مدرسه...؟»
تهیونگ:«منظورش ژین سونه؟»
جین اخم کرد..
جین:«نه... اون موقع ژین سون هنوز مدیر نبود.»
من آهسته زمزمه کردم..
جونگکوک:«پس منظورش...»
ات با چشمایی گشاد شده نگام کرد...
ات:«مای شین...؟»
همون لحظه صدای پیامکی از گوشی ات اومد!ات با تعجب صفحه رو نگاه کرد پیام فقط یه جمله داشت..
[اگر میخواین حقیقت رو بدونین، فردا ساعت 10 صبح به مدرسه بیاین.]
فرستنده:مای شین
- ۴۸۸
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط