ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 68
از زبان جونگکوک:
همه ساکت شدیم صدای قدمها آروم آروم نزدیکتر میشد.
تق...تق...تق...
جائهیون برای اولین بار واقعا ترسیده بود.
ات:«هیونگ... کیه؟»
اما جائهیون جواب نداد فقط با چشمایی گشاد شده به پلهها خیره شده بود.
چند ثانیه بعد...یه مرد قد بلند با کت مشکی از تاریکی طبقه بالا بیرون اومد.
صورتش زیر سایه پنهون بود اما چیزی که بیشتر توجهم رو جلب کرد...دستکش چرمی سیاهی بود که دستش کرده بود.
مرد آروم گفت..
؟؟؟:«مدت زیادیه دنبالت میگردم، جائهیون.»
جائهیون دندونهاشو روی هم فشار داد.
جائهیون:«تو... نباید اینجا باشی.»
مرد خندید.
؟؟؟:«و تو نباید اون پروندهها رو برمیداشتی.»
ات یه قدم جلو رفت...
ات:«شما کی هستین؟»
مرد نگاهشو سمت ات چرخوند برای چند ثانیه فقط خیره موند بعد لبخند عجیبی زد.
؟؟؟:«تو خیلی شبیه مادرت شدی.»
ات خشکش زد...
ات:«شما مادرمو میشناختین؟!»
مرد چیزی نگفت فقط آروم از پلهها پایین اومد من سریع جلوی ات وایسادم.
جونگکوک:«همینجا وایسا.»
مرد پوزخند زد..
؟؟؟:«هنوزم مثل پدرت از بقیه محافظت میکنی، جئون جونگکوک.»
بدنم یخ زد..
جونگکوک:«تو پدرمو از کجا میشناسی؟»
مرد خندید..
؟؟؟:«چون سالها باهاش کار میکردم.»
همه شوکه شدیم..
جین:«صبر کن... یعنی تو عضو سایه سومی؟»
مرد آروم سرشو تکون داد..
؟؟؟:«بودم.»
تهیونگ آروم زیر گوش جیمین گفت...
تهیونگ:«من دیگه قشنگ گیج شدم.»
جیمین:«من از پارت چهل و هشت گیجم.»
مرد یه پاکت قدیمی روی میز گذاشت..
؟؟؟:«اگر واقعا دنبال حقیقتین، داخل این پاکته.»
ات با تردید پاکت رو برداشت داخلش یه عکس قدیمی بود همه دور عکس جمع شدیم عکس مربوط به حدود بیست و پنج سال پیش بود.
داخل عکس هفت نفر کنار هم ایستاده بودن پدر ات پدر من و پنج مرد دیگه اما روی صورت یکی از مردها ضربدر بزرگی کشیده شده بود.
پشت عکس فقط یه جمله نوشته شده بود..
[خائن از بین ما بود.]
اخم کردم.
جونگکوک:«منظورت چیه؟»
مرد نگاه سردی بهم انداخت..
؟؟؟:«پدر و مادرت تصادفی نمردن اون شب... بهشون خیانت شد.»
نفسم بند اومد ات آروم دستمو گرفت.
جونگکوک:«کار کی بود؟»
مرد سکوت کرد بعد گفت..
؟؟؟:«کسی که هنوز بین شما زندگی میکنه.»
همه ساکت شدیم جائهیون ناگهان داد زد..
جائهیون:«کافیه!»
همه بهش نگاه کردیم جائهیون با عصبانیت گفت..
جائهیون:«چرا الان اومدی؟! بعد این همه سال؟!»
مرد به آرومی جواب داد..
؟؟؟:«چون زمانش رسیده اون دوباره شروع کرده.»
ات:«اون... کیه؟»
مرد نگاهشو به تک تکمون دوخت..
؟؟؟:«اگر میخواین پیداش کنین... برگردین به جایی که همه چیز از اونجا شروع شد.»
جونگکوک:«کجا؟»
مرد:«مدرسه.»
همون لحظه صدای انفجار مهیبی از بیرون عمارت اومد بووووم!زمین زیر پامون لرزید جیمین جیغ زد..
جیمین:«من دیگه نمیخوام حقیقتو بدونم!»
تهیونگ:«منم! بریم کشاورزی کنیم!»
جین سریع گفت..
جین:«همه بخوابین روی زمین!»
چند ثانیه بعد برق کل عمارت قطع شد همه جا توی تاریکی مطلق فرو رفت و توی تاریکی...صدای زمزمهای درست کنار گوشم پیچید.
؟؟؟:«خیلی دیره.... جونگکوک...»
ᴘᴀʀᴛ: 68
از زبان جونگکوک:
همه ساکت شدیم صدای قدمها آروم آروم نزدیکتر میشد.
تق...تق...تق...
جائهیون برای اولین بار واقعا ترسیده بود.
ات:«هیونگ... کیه؟»
اما جائهیون جواب نداد فقط با چشمایی گشاد شده به پلهها خیره شده بود.
چند ثانیه بعد...یه مرد قد بلند با کت مشکی از تاریکی طبقه بالا بیرون اومد.
صورتش زیر سایه پنهون بود اما چیزی که بیشتر توجهم رو جلب کرد...دستکش چرمی سیاهی بود که دستش کرده بود.
مرد آروم گفت..
؟؟؟:«مدت زیادیه دنبالت میگردم، جائهیون.»
جائهیون دندونهاشو روی هم فشار داد.
جائهیون:«تو... نباید اینجا باشی.»
مرد خندید.
؟؟؟:«و تو نباید اون پروندهها رو برمیداشتی.»
ات یه قدم جلو رفت...
ات:«شما کی هستین؟»
مرد نگاهشو سمت ات چرخوند برای چند ثانیه فقط خیره موند بعد لبخند عجیبی زد.
؟؟؟:«تو خیلی شبیه مادرت شدی.»
ات خشکش زد...
ات:«شما مادرمو میشناختین؟!»
مرد چیزی نگفت فقط آروم از پلهها پایین اومد من سریع جلوی ات وایسادم.
جونگکوک:«همینجا وایسا.»
مرد پوزخند زد..
؟؟؟:«هنوزم مثل پدرت از بقیه محافظت میکنی، جئون جونگکوک.»
بدنم یخ زد..
جونگکوک:«تو پدرمو از کجا میشناسی؟»
مرد خندید..
؟؟؟:«چون سالها باهاش کار میکردم.»
همه شوکه شدیم..
جین:«صبر کن... یعنی تو عضو سایه سومی؟»
مرد آروم سرشو تکون داد..
؟؟؟:«بودم.»
تهیونگ آروم زیر گوش جیمین گفت...
تهیونگ:«من دیگه قشنگ گیج شدم.»
جیمین:«من از پارت چهل و هشت گیجم.»
مرد یه پاکت قدیمی روی میز گذاشت..
؟؟؟:«اگر واقعا دنبال حقیقتین، داخل این پاکته.»
ات با تردید پاکت رو برداشت داخلش یه عکس قدیمی بود همه دور عکس جمع شدیم عکس مربوط به حدود بیست و پنج سال پیش بود.
داخل عکس هفت نفر کنار هم ایستاده بودن پدر ات پدر من و پنج مرد دیگه اما روی صورت یکی از مردها ضربدر بزرگی کشیده شده بود.
پشت عکس فقط یه جمله نوشته شده بود..
[خائن از بین ما بود.]
اخم کردم.
جونگکوک:«منظورت چیه؟»
مرد نگاه سردی بهم انداخت..
؟؟؟:«پدر و مادرت تصادفی نمردن اون شب... بهشون خیانت شد.»
نفسم بند اومد ات آروم دستمو گرفت.
جونگکوک:«کار کی بود؟»
مرد سکوت کرد بعد گفت..
؟؟؟:«کسی که هنوز بین شما زندگی میکنه.»
همه ساکت شدیم جائهیون ناگهان داد زد..
جائهیون:«کافیه!»
همه بهش نگاه کردیم جائهیون با عصبانیت گفت..
جائهیون:«چرا الان اومدی؟! بعد این همه سال؟!»
مرد به آرومی جواب داد..
؟؟؟:«چون زمانش رسیده اون دوباره شروع کرده.»
ات:«اون... کیه؟»
مرد نگاهشو به تک تکمون دوخت..
؟؟؟:«اگر میخواین پیداش کنین... برگردین به جایی که همه چیز از اونجا شروع شد.»
جونگکوک:«کجا؟»
مرد:«مدرسه.»
همون لحظه صدای انفجار مهیبی از بیرون عمارت اومد بووووم!زمین زیر پامون لرزید جیمین جیغ زد..
جیمین:«من دیگه نمیخوام حقیقتو بدونم!»
تهیونگ:«منم! بریم کشاورزی کنیم!»
جین سریع گفت..
جین:«همه بخوابین روی زمین!»
چند ثانیه بعد برق کل عمارت قطع شد همه جا توی تاریکی مطلق فرو رفت و توی تاریکی...صدای زمزمهای درست کنار گوشم پیچید.
؟؟؟:«خیلی دیره.... جونگکوک...»
- ۳۰۱
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط