«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۱۲
برگشت و تند تند شروع کرد به گفتن..
انگار قرار بود ساختمونه خراب شه و مرکز خرید بزرگ از نقشه
هریسون اینا ساخته بشه..
کارمون تموم شد.
رفتیم سمت ماشین که :گفت برو خونه من خدمتکارم اونجاست. در
رفتیم سمت ماشین که گفت برو خونه من خدمتكارم اونجاست. در رو برات باز میکنه. یه چیزی جا گذاشتم. زنگ میزنم میگم بده بهت... كلاً نمیتونه ادم باشه.
با غیض گفتم اینکار رو پست و اژانس هم میتونه بکنه.. گفت: تو چیکاره اي پس به تو دارم حقوق میدم..به پست و
جدي
اژانسم پول بدم؟
دندونامو به هم فشردم و زیرلب گفتم پولاتو ذخیره کن که ایشالله
سر قبر دوست دخترت خرجش كني..
نشست تو ماشین و گازش رو گرفت و رفت.
حمال دوست دختر آقا هم شدیم ما...
اه..اه..
با بغض شديدي راه افتادم
خوب حمال ميميردي منو حداقل تا یه جایی میرسوندي؟
اي خدا!...
چه اسيري شديم..
تقصیر خود خرمه که اومدم ور دل این کار کنم.
اخه این ادمه؟
فقط یه روز دیگه..
یه روز دیگه همه چیز مشخص میشد و تکلیفم روشن میشد
پوووف...
نفسم رو فوت کردم و تاکسی گرفتم و رفتم سمت خونه رفتم طبقه ۲۳ و زنگ واحدش رو زدم
یه زن میانسال حدود ٤٠ يا ٥٠ ساله در رو باز کرد.
مهربون :گفتم سلام خانوم من
سریع گفت : اقای هریسون .گفتن.. و ایستا الان میارم..
و رفت تو.
به داخل سرك كشيدم.
عه..بسته شکلات توت فرنگی که براش خریده بودم بدون اینکه باز
بشه، دست نخورده رو اپن بود.
part ۱۱۲
برگشت و تند تند شروع کرد به گفتن..
انگار قرار بود ساختمونه خراب شه و مرکز خرید بزرگ از نقشه
هریسون اینا ساخته بشه..
کارمون تموم شد.
رفتیم سمت ماشین که :گفت برو خونه من خدمتکارم اونجاست. در
رفتیم سمت ماشین که گفت برو خونه من خدمتكارم اونجاست. در رو برات باز میکنه. یه چیزی جا گذاشتم. زنگ میزنم میگم بده بهت... كلاً نمیتونه ادم باشه.
با غیض گفتم اینکار رو پست و اژانس هم میتونه بکنه.. گفت: تو چیکاره اي پس به تو دارم حقوق میدم..به پست و
جدي
اژانسم پول بدم؟
دندونامو به هم فشردم و زیرلب گفتم پولاتو ذخیره کن که ایشالله
سر قبر دوست دخترت خرجش كني..
نشست تو ماشین و گازش رو گرفت و رفت.
حمال دوست دختر آقا هم شدیم ما...
اه..اه..
با بغض شديدي راه افتادم
خوب حمال ميميردي منو حداقل تا یه جایی میرسوندي؟
اي خدا!...
چه اسيري شديم..
تقصیر خود خرمه که اومدم ور دل این کار کنم.
اخه این ادمه؟
فقط یه روز دیگه..
یه روز دیگه همه چیز مشخص میشد و تکلیفم روشن میشد
پوووف...
نفسم رو فوت کردم و تاکسی گرفتم و رفتم سمت خونه رفتم طبقه ۲۳ و زنگ واحدش رو زدم
یه زن میانسال حدود ٤٠ يا ٥٠ ساله در رو باز کرد.
مهربون :گفتم سلام خانوم من
سریع گفت : اقای هریسون .گفتن.. و ایستا الان میارم..
و رفت تو.
به داخل سرك كشيدم.
عه..بسته شکلات توت فرنگی که براش خریده بودم بدون اینکه باز
بشه، دست نخورده رو اپن بود.
- ۸۶
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط