{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۱۳

بشه، دست نخورده رو اپن بود.

تخس بداخلاق..

پس دور ننداخته بودش.. دروغ گفته بود.

لبخند شادی رو لبم نقش بست.

دست به کمر زدم.

خدمتکاره اومد جلوي در و گفت شما همکار مهندسین؟

لبخند زدم و گفتم بله... تقریبا ..

مهربون گفت:خيلي جوونين..لبخند شادي رو لبم نقش بست..

دست به کمر زدم.

خدمتکاره اومد جلوي در و گفت:شما همکار مهندسین؟

لبخند زدم و گفتم: بله.. تقريبا...

مهربون گفت خيلي جوونين.

خندیدم و گفتم تا جوونی باید یه کاري بكني ديگه..

با لبخند گفت: از برق مهربوني توي چشمات خوشم میاد. امیدوارم خوشبخت بشي..قبلا چند تا همکار دیگه شو ديدم ولي تو يه سر و

گردن ازشون بالاتري از نظر شخصیت و ...مهربوني

با محبت گفتم خیلی ممنونم.منم امیدوارم شما زندگیتون پر از شادي و سلامتي باشه..

با لبخند به پاکت مقوایی رو داد دستم و گفت اینه دخترم

از دستش گرفتم و گفتم ..مرسی

مثل اینکه کار خودشم تموم شده بود و داشت میرفت. لحظه آخر از لاي در نگاهی به بسته شکلاتم انداختم و انگشتام رو تكوني دادم تا بسته شکلات یه خرده درخشان تر و براق تر از حالت

عادي به نظر برسن.

درخشش ادمها رو جذب میکنه..

شاید این تخس بداخلاق تفلون را هم جذب نمود.

شاید خورد و حساسیت داشت و همه نگرانی من رفع شد و زودتر

مطمین شدم ویه... لبخند زدم و اومدم بیرون.

رفتم سمت شرکت

توي راه وسوسه شدم داخل پاکت رو ببینم ولی پشیمون شدم.

که هست هست.. به من چه..

هرچي گور باباش..

رفتم شرکت و ضربه اي به در زدم و رفتم داخل

دلخور پاکت رو روی میزش گذاشتم

جدي

گفت:همون قرمزه است؟

گنگ گفتم: چی؟

کلافه گفت لباس..

گنگ تر گفتم کدوم لباس؟ نمیدونم..

نگام کرد و ابرو بالا انداخت و گفت: داخلش رو نديدي؟

نه..باید میدیدم؟

اخمش کمی باز شد و گفت:نه..ميتوني بري..

اومدم بیرون و پشت میزم نشستم.اومدم بیرون و پشت میزم نشستم

و

چند دقیقه بعد اومد بیرون و پرونده هايي جلوم گذاشت :گفت محاسباتشون رو انجام بده.. خانوم جاستین یادت میده.

سر تکون دادم

با غیض گفت: ببین من عادت دارم چشم و بله رو بشنوم.. از اینکه مدام سرتو برام تكون بدي خوشم نمياد..

دندونامو به هم فشرد و گفتم ببینین ما سلام میکنیم شما سر تکون

ميدي چه احساسی بهمون دست میده..

کج نگام کرد و گفت باز داري خيلي حرف ميزني..

واااي... مدام اینو میگفت...

سمت در رفت که شري از اتاق پرونده ها اومد بیرون. بهش گفت بذار از این به بعد تلفن هاي منو رو جواب بده..یادش بده

چي بگه...

شري-چشم..

و رفت.

پاکته هم دستش بود..

هه.. احتمالا لباس دوست دختر احمقش بود.

نیومده کلفت خانوم شدیم.

نفسم رو با حرص بیرون دادم.

شري په تلفن رو روی میزم گذاشت و برام توضیح داد که جواب مشتریا و شرکتها رو باید چطوری بدم و چطور محاسبات انجام

بدم.

کم کم درگیر محاسبات پروندها و تلفنها و پیغام هايي که براي دنیل میذاشتن شدم

وقتي وارد شد کامل غرق کار بودم

نگاهی بهم انداخت و رفت تو اتاقش

حسابي خسته شده بودم..

خسته دست به صورتم کشیدم

اروم سرمو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم تا یه کم خستگیم در

بره

تهیونگ بلند شو برو

سریع از جا پریدم

از پریدن خیلی شدیدم رگ گردنم .گرفت

اصلا متوجه اومدنش نشده بودم..

سریع گردنم رو گرفتم و بلند شدم و هول گفتم به خدا فقط به دقیقه سرمو گذاشتم رو میز..
سریع گردنم رو گرفتم و بلند شدم و هول گفتم: به خدا فقط یه

دقیقه سرمو گذاشتم رو میز..

جدي

بالا

سرم بود.

سري تکون داد و گفت: ساعت ۸.. ميتوني بري..

يووووف.

سر تکون دادم

رفت بیرون.

نفس عمیقی کشیدم و کمی گردنم رو کج و راست کردم و بعد

وسایلم رو جمع کردم و رفتم سمت خونه.

هنوز فکر عملی کردن نقشه ام بودم..

باید مطمین میشدم که هریسون روبروم کیه تا از این اشفتگي راحت

شم..

اگه وی بود با همه وجود و عشقم پاش وایمیستم و بالاخره نرمش میکنم اما اگه وی نباشه.. در عرض یه روز چنان محو میشم که انگار از اول هم نبودم
دیدگاه ها (۰)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۱۴سر راهم توت فرنگی و موز و گ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۱۵هول با ضربان قلب بالا به جا...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۱۲برگشت و تند تند شروع کرد به...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۱۱صبح پرانرژي بیدار شدم و سمت...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۹درخشش آدمها رو جذب میکنه......

/man minds/پارت۵ویو سونگمینبا خوردن نفس های گرمی ب صورتم بلن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط