{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۱۱

صبح پرانرژي بیدار شدم و سمت شرکت راه افتادم باید یه کاری میکردم.باید مطمین میشدم تهیونگ همون ویه و براي بعد برگشتم از شرکت یه نقشه درست و حسابی داشتم.. از شوق نقشه ام رو پام بند نبودم..عین دختر بچه ها تا نزديکي

شرکت لي لي کردم.

شري پشت میزش بود.

بهش لبخند زدم و گفتم سلام سلام صبح بخير شري...

شري - صبح تو هم بخیر امیدوارم امروز روز کاری خوبی باشه برات زبون درازی کردم و به در اتاق اقا اشاره زدم و گفتم اگه اقاااااا

بذارن.. که بعیده.. خندید و گفت سرحالی

-حالا- ببین چطور خرابش میکنه..اومده؟

سر تکون داد و گفت: گفت اومدي بري پیشش... دیرم کردي..میتوپه

بهت ..

چشمامو بالا انداختم که به خنده افتاد و رفتم سمت اتاق هریسون و

ضربه اي به در زدم و رفتم تو.

پر انرژی :گفتم سلام صبح بخیر

هیچ عکس العملی نشون نداد و خیره به برگه هاي روبروش جدي

گفت: باز تاخیر

کلافه چشمامو چرخوندم.

بدون بلند کردن سرش با غیض :گفت واسه من چشماتو اونطور نكن.. تك تك اینا رو تو پرونده ات کسر حقوق میزنم و بیش از حد

بشه با شرکت خداحافظي ميكني..

چشمامو گرد کردم..چطور دید؟ سرش پایین بود که

همونجور با نگاه هر غلطي دوست داري بکن نگاش کردم.. همونجور با نگاه به پرونده اش :گفت چند دقیقه دیگه میرم سر

ساختمون.. حاضر شو باید باهام بياي

سر تکون دادم.

گوشیش زنگ خورد

ساختمون..

به دست به در اشاره کرد و گوشیش رو جواب داد. اومدم بیرون و گفتم:باید باهاش برم سر شري سریع گفت: با خودت دفترچه ببر.هرچي ميگه تند بنویس..دور و برش باش ولی به پاش نپیچ و باهاش حرف نزن.. عصبي ميشه.. لبخند زدم و گفتم: چشششم.. ممنونم...

و تند تند کلی بوس براش فرستادم.و تند تند کلي بوس براش فرستادم.

خندید.

در اتاق هریسون باز شد. شري باشد.

تهیونگ-پرونده اون ساختمون تجاري حوالي ميدون اصلی شهر رو برام

بیارین.. شري سریع گفت چشم

و رفت تو اتاق كناري

تلفن رو میز شري زنگ خورد.

همونجور بي حرکت وایستادم.

تهیونگ نگاهي بهم انداخت و با غیض گفت ميخواي من جواب بدم؟

سریع گفتم نه...نه.. من جواب میدم..

و رفتم سمت تلفن و جواب دادم: بله یه زن جوان سلام خانوم

سلام بفرمایین.

زن شرکت مهندسي دايانا؟

بله بفرمایین.

زن اقاي هریسون تشریف دارن؟ بله چند لحظه..

و تلفن رو سمت تهیونگ گرفتم.

با سر پرسید کیه؟

شونه بالا انداختم و گفتم نمیدونم

دندوناشو به هم فشرد و تلفن رو از دستم کشید و گفت: شاهکار

و جواب داد: بله..

انگار کسي چيزي نگفت که باز گفت:الو..

برای اولین بار در تمام این مدتها کمي صورتش از هم باز شد و

گفت:سلام عزیزم..

ابروهامو بالا انداختم.

عزیزم؟

چيزي تو وجودم فرو ریخت.

باید دوست دخترش باشه.

خدایا... دوست دختر داشت.

شایدم نامزد.

اشک تو چشمم جمع شد.

پردرد نگاه ازش کندم

ولى فك نمىكردم به كسی بگه عزیزم.

اما داشت میگفت..

تهیونگ-خونه- است. هفته بعد میدمش بهت..

تهیونگ لج نکن دیگه.. من الان سر کارم... کلافه نفسش رو بیرون داد و گفت: خیله خوب.

تهیونگ باشه میارم

تهیونگ - برو عزيزكم... خيلي مراقب خودت باش.. تهیونگ منم همین طور..خداحافظ... قلبم فشرده شد..

منم همین طور جواب دوستت دارمه؟

عزیزكم؟

تلفن رو

گذاشت.

شري اومد و پرونده رو داد دستش.

سمت در رفت و در حالیکه پرونده رو باز میکرد گفت بیا سریع و غمگین دنبالش راه افتادم

سوار ماشین شد.

بي حرف کنارش نشستم

با اخم راه افتاد.

به پنجره کنارم نگاه کردم و با تمام وجود سعي كردم از بارش اشك

سمجم جلوگیری کنم..

حدود نیم ساعت بعد جلو ساختمون نیمه کاره اي وایستاد و پیاده

شد.

منم پیاده شدم.

رفت جلو..

یه مهندس سریع اومد جلو و شروع کرد به توضیح دادن یه چیزایی

و با احترام حرف زدن

منم دفترچه به دست و بي حرف دنبالشون. جدي رو به من گفت این چیزایی که میگم رو بنویس

تند گفتم: بفرمایین..

و برگشت و با دیدن دفترچه تو دستم یه جوری نگام کرد.

انگار خوشش اومد ولي خيلي نشون نداد.

برگشت و تند تند شروع کرد به گفتن.
دیدگاه ها (۱)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۱۲برگشت و تند تند شروع کرد به...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۱۳بشه، دست نخورده رو اپن بود....

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۱۰خونه. مشغول شدم و كيك درست ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۹درخشش آدمها رو جذب میکنه......

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۶منو یاد بابا مایکل و مامان ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۷شري سریع گفت:چشم.. و رفت تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط