╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ
قرار نبود کسی اینجا باشد. طبق اطلاعاتی که داشت، تو باید آن شب در یک مهمانی خیریه شرکت میکردی. دعوتنامهات در شبکههای اجتماعی منتشر شده بود. اما هیچکس نگفته بود که تو در خانه میمانی، آن هم در چنین وضعی. او با احتیاط چند قدم جلو رفت. ذهنش به او هشدار میداد که وقت تلف نکند. بردار و برو. اما پاهایش نایستادند. کنار کاناپه رسید و برای اولینبار صورتت را از نزدیک دید. پشت پلکهای بستهات تیرگی خستگی بود. لبهایت خشک و بیرنگ بودند. رد کمرنگی از خون خشکشده در گوشهی دهانت دیده میشد؛ احتمالاً از سرفهای که قبل از خواب کرده بودی. جیمین نگاهش را از صورتت برنداشت. چیزی در سینهاش، جایی که سالها بود خاموش و سنگی شده بود، به شکلی عجیب تکان خورد. حسش را دوست نداشت. از آن متنفر بود. چون نمیفهمیدش. او آدمها را میفهمید. میفهمید چه چیزی میخواهند، از چه چیزی میترسند، چطور دروغ میگویند، کِی خیانت میکنند. اما این را نمیفهمید. نمیفهمید چرا دیدن تو، آنطور تنها و بیمار روی کاناپه، باعث شده بود انگشتهایش دور بند کیف ابزارش سفت شوند. تو ناگهان در خواب تکان خوردی. ابروهایت در هم رفتند و نفسنفسزنان دستت را روی شکمت گذاشتی. یک نالهی ضعیف از میان لبهایت بیرون آمد. جیمین فوراً عقب نرفت. فقط بیحرکت ماند. چند ثانیه بعد، سرفهات شروع شد. اول آرام بود؛ سرفهای خشک و کوتاه. اما بعد شدیدتر شد. شانههایت تکان خوردند، بدنت زیر پتو جمع شد و با وحشت دستت را جلوی دهانت گرفتی. جیمین با همان صورت سرد و بیاحساس، نگاهت میکرد. تا اینکه وقتی دستت را پایین آوردی، لکهی تیرهای روی کف دستت دید. خون. چشمان جیمین برای لحظهای تنگ شد. او خون دیده بود؛ زیادتر از آنچه هر انسان عادی باید در عمرش ببیند. خون برایش چیز جدیدی نبود. اما خون روی دست لرزان تو، در آن خانهی خالی و بیصدا، حس بدی در وجودش انداخت. تو نیمهبیدار شدی. چشمهایت را سخت باز کردی، اما نگاهت هنوز تار بود. سرت گیج میرفت.
🪐ادامه دارد...🪐
3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ
قرار نبود کسی اینجا باشد. طبق اطلاعاتی که داشت، تو باید آن شب در یک مهمانی خیریه شرکت میکردی. دعوتنامهات در شبکههای اجتماعی منتشر شده بود. اما هیچکس نگفته بود که تو در خانه میمانی، آن هم در چنین وضعی. او با احتیاط چند قدم جلو رفت. ذهنش به او هشدار میداد که وقت تلف نکند. بردار و برو. اما پاهایش نایستادند. کنار کاناپه رسید و برای اولینبار صورتت را از نزدیک دید. پشت پلکهای بستهات تیرگی خستگی بود. لبهایت خشک و بیرنگ بودند. رد کمرنگی از خون خشکشده در گوشهی دهانت دیده میشد؛ احتمالاً از سرفهای که قبل از خواب کرده بودی. جیمین نگاهش را از صورتت برنداشت. چیزی در سینهاش، جایی که سالها بود خاموش و سنگی شده بود، به شکلی عجیب تکان خورد. حسش را دوست نداشت. از آن متنفر بود. چون نمیفهمیدش. او آدمها را میفهمید. میفهمید چه چیزی میخواهند، از چه چیزی میترسند، چطور دروغ میگویند، کِی خیانت میکنند. اما این را نمیفهمید. نمیفهمید چرا دیدن تو، آنطور تنها و بیمار روی کاناپه، باعث شده بود انگشتهایش دور بند کیف ابزارش سفت شوند. تو ناگهان در خواب تکان خوردی. ابروهایت در هم رفتند و نفسنفسزنان دستت را روی شکمت گذاشتی. یک نالهی ضعیف از میان لبهایت بیرون آمد. جیمین فوراً عقب نرفت. فقط بیحرکت ماند. چند ثانیه بعد، سرفهات شروع شد. اول آرام بود؛ سرفهای خشک و کوتاه. اما بعد شدیدتر شد. شانههایت تکان خوردند، بدنت زیر پتو جمع شد و با وحشت دستت را جلوی دهانت گرفتی. جیمین با همان صورت سرد و بیاحساس، نگاهت میکرد. تا اینکه وقتی دستت را پایین آوردی، لکهی تیرهای روی کف دستت دید. خون. چشمان جیمین برای لحظهای تنگ شد. او خون دیده بود؛ زیادتر از آنچه هر انسان عادی باید در عمرش ببیند. خون برایش چیز جدیدی نبود. اما خون روی دست لرزان تو، در آن خانهی خالی و بیصدا، حس بدی در وجودش انداخت. تو نیمهبیدار شدی. چشمهایت را سخت باز کردی، اما نگاهت هنوز تار بود. سرت گیج میرفت.
🪐ادامه دارد...🪐
- ۱۰۹
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط