{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
4️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ

به اطراف نگاه کردی، انگار چیزی را حس کرده باشی. «کی… اونجاست؟» صدایت آن‌قدر ضعیف بود که تقریباً در صدای باران گم شد. جیمین در سایه‌ی کنار کتابخانه ایستاده بود. می‌توانست همان‌جا بماند. می‌توانست صبر کند تا دوباره خوابت ببرد. می‌توانست نقشه‌اش را ادامه بدهد. اما وقتی دید با زحمت می‌خواهی از جا بلند شوی، ناگهان جلو آمد. تو هنوز او را درست نمی‌دیدی. تب چشمانت را سنگین کرده بود. فقط یک سایه‌ی سیاه دیدی که سریع به سمتت حرکت کرد. ترسیدی و عقب کشیدی، اما همان حرکت کوتاه باعث شد درد شدیدی در شکمت بپیچد. صورتت جمع شد. جیمین بدون اینکه حرفی بزند، شانه‌ات را گرفت تا از کاناپه نیفتی. دستش گرم نبود، اما محکم بود. تو با نفس‌های بریده به دستش نگاه کردی. «تو… کی هستی؟» جیمین برای چند لحظه چیزی نگفت. صدای او وقتی بالاخره حرف زد، پایین، سرد و بی‌حوصله بود. «نباید تکون بخوری.» تو با خنده‌ای تلخ و کوتاه، که بیشتر شبیه نفس کشیدن دردناک بود، گفتی: «این جواب سؤال من نبود.» او برای اولین‌بار، خیلی کوتاه، به چشمانت نگاه کرد. چشم‌هایت خسته بودند. غمگین. اما پشت آن غم، چیزی وجود داشت که جیمین انتظارش را نداشت؛ نوعی تسلیم شدنِ خاموش. انگار دیگر برایت مهم نبود چه کسی وارد خانه‌ات شده. انگار حتی اگر غریبه‌ای روبه‌رویت بود، حتی اگر خطری تهدیدت می‌کرد، توان جنگیدن نداشتی. این برای جیمین آشنا نبود. بیشتر آدم‌ها وقتی او را می‌دیدند، وحشت می‌کردند. اما تو فقط خسته بودی. خیلی خسته. لب‌هایت لرزیدند. «اگه برای دزدی اومدی… هرچی می‌خوای بردار. فقط… سروصدا نکن. سرم خیلی درد می‌کنه.» جیمین خشک شد. تو حتی نمی‌دانستی او کیست. نمی‌دانستی مردی که روبه‌رویت ایستاده، می‌تواند با یک حرکت زندگی‌ات را تمام کند. نمی‌دانستی او برای دزدیدن اموالت آمده بود، نه برای مراقبت از تو. اما با این حال، به او گفته بودی هرچه می‌خواهد بردارد. نه از سخاوت. از بی‌تفاوتی. از همان بی‌تفاوتیِ دردناکی که آدم بعد از مدت‌ها تنها ماندن به آن می‌رسد. جیمین آهسته گفت: «تو از من نمی‌ترسی؟» چشمانت نیمه‌باز ماندند. چند ثانیه طول کشید تا معنای حرفش را بفهمی. بعد آرام جواب دادی: «از خیلی چیزا می‌ترسم… ولی فکر نکنم دیگه ترسیدن فرقی ایجاد کنه.» جیمین هیچ جوابی نداد. تو دوباره سرفه کردی، این‌بار شدیدتر. دستت را جلوی دهانت گرفتی، اما خون از میان انگشت‌هایت رد شد و روی لبه‌ی پتو چکید. جیمین با سرعتی غیرمنتظره دستمالی از روی میز برداشت و به سمتت گرفت. تو به دستمال نگاه کردی، بعد به او. «تو دزدی… یا پرستار؟» برای اولین‌بار، چیزی نزدیک به یک واکنش انسانی از صورت جیمین عبور کرد؛ نه لبخند، نه مهربانی، فقط لحظه‌ای گیجی. بعد با لحنی خشک گفت: «ساکت باش.» اما دستمال را از دستت نگرفت. کنارت نشست.

🪐ادامه دارد...🪐
دیدگاه ها (۰)

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 5️⃣Ⓟⓐⓡⓣ تو سرگیجه داشتی و ن...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 6️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ جیمین تا مدت‌ها کن...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ قرار ن...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 2️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط