.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁴.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁴.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
چند دقیقهای دیگر در سکوت گذشت.
تنها صدای برخورد آرام قاشق و چنگالها با ظرفها شنیده میشد.
میا از شدت استرس اشتها نداشت، اما مجبور بود خودش را عادی نشان بدهد.
پدر تهیونگ دستمالش را روی میز گذاشت و خطاب به تهیونگ گفت:
_ خب، حالا که سر خود میخوای کاراتو پیش ببری، عروسی کِیه؟
پسر جوان پیش تر خندهای کرد:
_ با اخلاق تهیونگ بعید میدونم حتی تا شش ماه دیگه دووم بیارن.
تهیونگ بیتفاوت جرعهای از نوشیدنیش خورد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
_ دو روز دیگه.
چند ثانیه سکوت مطلق روی میز افتاد.
میا که داشت آب میخورد، به سرفه افتاد.
پسر جوان با چشمای گرد شده گفت:
_ چی؟!
هانا با هیجان از جاش نیمخیز شد:
_ عروسی؟! دو روز دیگه؟!
زن با ناباوری به تهیونگ خیره شد:
_ شوخی میکنی؟
تهیونگ بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش جواب داد:
_ نامادری عزیزم، تو تاحالا تو صورت من شوخی دیدی؟
زن دندون هاش رو بهم فشرد، ولی آرام گفت:
_ خیر، ندیدم!
پدرش اخم کرد:
_ تهیونگ، مراسم ازدواج این نیست که امروز تصمیم بگیری و پسفردا انجامش بدی.
تهیونگ نفس کوتاهی کشیدو جواب داد:
_ من امروز تصمیم نگرفتم.
پدرش خشک لب زد:
_ پس چرا الان داری بهمون میگی؟
_ چون الان وقتش بود.
تهیونگ گفت و زن عصبی خندید:
_ تو حتی از خانوادهات نظر هم نمیخوای؟
تهیونگ نگاه سردی بهش انداخت:
_ قراره با شما ازدواج کنم؟
زن لحظهای ساکت شد. و نگاه حرصی اش را سمت میا که ساکت به مکالمات آن ها گوش میداد برگرداند.
پسر جوان زیر لب گفت:
_ اوه...الان دعوا شروع میشه.
هانا آروم به برادرش زد:
_ ساکت باش.
پدر خانواده نگاهش را روی میا ثابت کرد:
_ و تو؟
میا از شنیدن سؤالش جا خورد:
_ م...من؟
_ از این تصمیم خبر داشتی؟
میا حس کرد گلویش خشک شده.
قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، نگاه هشداردهندهی تهیونگ را کنار خودش احساس کرد.
زن با دقت به صورتش خیره شده بود.
انگار منتظر بود کوچکترین اشتباهی از او ببیند.
میا با زحمت لبخند کمرنگی زد:
_ بله...
پدر تهیونگ هنوز نگاهش میکرد:
_ مطمئنی؟
قلب میا محکم کوبید.
اما ناچار سرش را تکان داد:
_ بله.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
چند دقیقهای دیگر در سکوت گذشت.
تنها صدای برخورد آرام قاشق و چنگالها با ظرفها شنیده میشد.
میا از شدت استرس اشتها نداشت، اما مجبور بود خودش را عادی نشان بدهد.
پدر تهیونگ دستمالش را روی میز گذاشت و خطاب به تهیونگ گفت:
_ خب، حالا که سر خود میخوای کاراتو پیش ببری، عروسی کِیه؟
پسر جوان پیش تر خندهای کرد:
_ با اخلاق تهیونگ بعید میدونم حتی تا شش ماه دیگه دووم بیارن.
تهیونگ بیتفاوت جرعهای از نوشیدنیش خورد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
_ دو روز دیگه.
چند ثانیه سکوت مطلق روی میز افتاد.
میا که داشت آب میخورد، به سرفه افتاد.
پسر جوان با چشمای گرد شده گفت:
_ چی؟!
هانا با هیجان از جاش نیمخیز شد:
_ عروسی؟! دو روز دیگه؟!
زن با ناباوری به تهیونگ خیره شد:
_ شوخی میکنی؟
تهیونگ بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش جواب داد:
_ نامادری عزیزم، تو تاحالا تو صورت من شوخی دیدی؟
زن دندون هاش رو بهم فشرد، ولی آرام گفت:
_ خیر، ندیدم!
پدرش اخم کرد:
_ تهیونگ، مراسم ازدواج این نیست که امروز تصمیم بگیری و پسفردا انجامش بدی.
تهیونگ نفس کوتاهی کشیدو جواب داد:
_ من امروز تصمیم نگرفتم.
پدرش خشک لب زد:
_ پس چرا الان داری بهمون میگی؟
_ چون الان وقتش بود.
تهیونگ گفت و زن عصبی خندید:
_ تو حتی از خانوادهات نظر هم نمیخوای؟
تهیونگ نگاه سردی بهش انداخت:
_ قراره با شما ازدواج کنم؟
زن لحظهای ساکت شد. و نگاه حرصی اش را سمت میا که ساکت به مکالمات آن ها گوش میداد برگرداند.
پسر جوان زیر لب گفت:
_ اوه...الان دعوا شروع میشه.
هانا آروم به برادرش زد:
_ ساکت باش.
پدر خانواده نگاهش را روی میا ثابت کرد:
_ و تو؟
میا از شنیدن سؤالش جا خورد:
_ م...من؟
_ از این تصمیم خبر داشتی؟
میا حس کرد گلویش خشک شده.
قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، نگاه هشداردهندهی تهیونگ را کنار خودش احساس کرد.
زن با دقت به صورتش خیره شده بود.
انگار منتظر بود کوچکترین اشتباهی از او ببیند.
میا با زحمت لبخند کمرنگی زد:
_ بله...
پدر تهیونگ هنوز نگاهش میکرد:
_ مطمئنی؟
قلب میا محکم کوبید.
اما ناچار سرش را تکان داد:
_ بله.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
- ۲.۵k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط