.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹².
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹².
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
وارد عمارت که شدند، حس عجیبی به میا دست داد.
کف مرمریِ براق زیر نور لوسترهای کریستالی میدرخشید و انعکاس نور روی زمین، فضای عمارت را مجللتر نشان میداد. دیوارهای بلند با قابهای طلایی و تابلوهای گرانقیمت تزئین شده بودند و سکوت سنگینی در فضا جریان داشت.
همهچیز آنقدر بزرگ و باشکوه بود که میا برای لحظهای فراموش کرد چند ساعت قبل برای نجات جانش فرار میکرد.
_ تهیونگ؟
صدای زنی باعث شد حواسش جمع شود.
همزمان صدای برخورد پاشنهی کفش با پلهها در سالن پیچید.
میا همراه با تهیونگ سرش را بالا آورد.
زنی با کت و شلوار سفید از پلهها پایین میآمد.
موهای شرابیرنگش مرتب روی شانههایش ریخته بود و با وجود سن نسبتاً بالایش، ابهت خاصی از او ساطع میشد.
از نحوهی راه رفتنش، سری که بالا گرفته بود و نگاه نافذش، میشد فهمید به قدرت و جایگاهش کاملاً آگاه است.
زن وقتی به آنها رسید، نگاه دقیقی به میا انداخت و با تعجب رو به تهیونگ گفت:
_ این دختر دیگه کیه؟
میا ناخودآگاه کمی جا به جا شد.
هنوز خیرهی زن بود که ناگهان دستی دور کمرش حلقه شد.
از شوک چشمانش گرد شد.
سریع سرش را چرخاند و به تهیونگ نگاه کرد.
اما مرد بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش، او را به سمت خودش کشید و خشک و سرد گفت:
_ اسمش میاست... همسر آیندهام.
میا احساس کرد برای چند ثانیه مغزش از کار افتاده.
با شوک به نیمرخ مرد خیره شد.
زن هم به همان اندازه متعجب به نظر میرسید.
حتی یک قدم عقب رفت:
_ چی؟
تهیونگ دست آزادش را داخل جیب شلوارش فرو برد و در حالی که فشار دستش روی کمر میا بیشتر میشد، گفت:
_ همین که شنیدی.
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
_ اومدم خبرش رو به خانواده بدم.
زن خندهی عصبی و ناباوری کرد:
_ تو قرار بود با سانیا ازدواج کنی! این مزخرفات چیه که آوردی اینجا؟
تهیونگ نگاه خونسردی به او انداخت:
_ من از اول هم گفته بودم نمیتونین مجبورم کنین کاری رو انجام بدم که نمیخوام.
نگاهش تیزتر شد:
_ نگفتم؟
زن با حرص دستهایش را مشت کرد.
بعد نگاهش را روی میا ثابت نگه داشت:
_ حرفاش درسته دختر جون؟
میا خشکش زد.
نگاهش بین زن و تهیونگ جابهجا شد.
میخواست حقیقت را بگوید.
اما ناگهان پهلویش تیر کشید.
اخم ریزی کرد و یاد حرف چند دقیقه قبل تهیونگ افتاد.
«هر چی گفتم و هر چی پرسیدن، تأیید میکنی. مفهومه؟»
اخم ریزی بین ابرو هاش نقش بست و لبهایش را با تردید از هم باز کرد:
_ د... درسته.
گلویش خشک شده بود:
_ من و تهیونگ قراره با هم ازدواج کنیم.
زن با حرفش حرصی دستی میان موهای شرابیرنگش کشید.
نگاهش را از میا گرفت و روی تهیونگ دوخت:
_ تو....بیخیال، سر میز شام حرف میزنیم.
بعد بدون منتظر ماندن برای جواب، چرخید و با قدمهای محکم از آنها دور شد.
به محض اینکه زن از دیدشان خارج شد، میا خودش را از تهیونگ کنار کشید.
دستش را روی پهلوی دردناکش گذاشت و با اخم غرید:
_ معلومه داری چیکار میکنی؟!
بعد با حرص ادامه داد:
_ کمرم نابود شد، وحشی!
اما تهیونگ انگار اصلاً حرفش را نشنیده باشد گفت:
_ درخواستم رو الان بهت گفتم.
میا با ناباوری نگاهش کرد:
_ ازدواج رو میگی؟!
صدایش بلندتر شد:
_ چرا همچین دروغی بهش گفتی؟
تهیونگ نفس آرامی کشید:
_ دروغ نبود.
بعد مستقیم در چشمهایش نگاه کرد:
_ قراره باهام ازدواج کنی.
میا شوکه تقریباً فریاد زد:
_ دیوونه شدی؟!
تهیونگ فقط نگاهی به ساعت مچیاش انداخت.
انگار بحث برایش هیچ اهمیتی نداشت:
_ وقت برای بحث کردن زیاده.
بعد بیتفاوت ادامه داد:
_ الان فقط باید خیلی خوب نقشت رو بازی کنی، همسر آیندهام.
میا با حرص چنگی به موهایش زد:
_ من تو فریب دادن دیگران خوب نیستم!
عصبی نفسش را بیرون داد:
_ گند میزنم به نقشهات، پس بیخیال من شو!
تهیونگ چرخید و شروع به راه رفتن کرد:
_ بجنب.
بدون اینکه حتی نگاهش کند ادامه داد:
_ نباید دیر کنیم.
میا با ناباوری به پشت سرش خیره شد:
_ تو اصلاً صدای منو میشنوی؟!
اما مرد بیتوجه به راهش ادامه داد.
و میا، با وجود تمام اعتراضها و عصبانیتش، ناچار شد دنبالش برود.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
وارد عمارت که شدند، حس عجیبی به میا دست داد.
کف مرمریِ براق زیر نور لوسترهای کریستالی میدرخشید و انعکاس نور روی زمین، فضای عمارت را مجللتر نشان میداد. دیوارهای بلند با قابهای طلایی و تابلوهای گرانقیمت تزئین شده بودند و سکوت سنگینی در فضا جریان داشت.
همهچیز آنقدر بزرگ و باشکوه بود که میا برای لحظهای فراموش کرد چند ساعت قبل برای نجات جانش فرار میکرد.
_ تهیونگ؟
صدای زنی باعث شد حواسش جمع شود.
همزمان صدای برخورد پاشنهی کفش با پلهها در سالن پیچید.
میا همراه با تهیونگ سرش را بالا آورد.
زنی با کت و شلوار سفید از پلهها پایین میآمد.
موهای شرابیرنگش مرتب روی شانههایش ریخته بود و با وجود سن نسبتاً بالایش، ابهت خاصی از او ساطع میشد.
از نحوهی راه رفتنش، سری که بالا گرفته بود و نگاه نافذش، میشد فهمید به قدرت و جایگاهش کاملاً آگاه است.
زن وقتی به آنها رسید، نگاه دقیقی به میا انداخت و با تعجب رو به تهیونگ گفت:
_ این دختر دیگه کیه؟
میا ناخودآگاه کمی جا به جا شد.
هنوز خیرهی زن بود که ناگهان دستی دور کمرش حلقه شد.
از شوک چشمانش گرد شد.
سریع سرش را چرخاند و به تهیونگ نگاه کرد.
اما مرد بدون کوچکترین تغییری در چهرهاش، او را به سمت خودش کشید و خشک و سرد گفت:
_ اسمش میاست... همسر آیندهام.
میا احساس کرد برای چند ثانیه مغزش از کار افتاده.
با شوک به نیمرخ مرد خیره شد.
زن هم به همان اندازه متعجب به نظر میرسید.
حتی یک قدم عقب رفت:
_ چی؟
تهیونگ دست آزادش را داخل جیب شلوارش فرو برد و در حالی که فشار دستش روی کمر میا بیشتر میشد، گفت:
_ همین که شنیدی.
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
_ اومدم خبرش رو به خانواده بدم.
زن خندهی عصبی و ناباوری کرد:
_ تو قرار بود با سانیا ازدواج کنی! این مزخرفات چیه که آوردی اینجا؟
تهیونگ نگاه خونسردی به او انداخت:
_ من از اول هم گفته بودم نمیتونین مجبورم کنین کاری رو انجام بدم که نمیخوام.
نگاهش تیزتر شد:
_ نگفتم؟
زن با حرص دستهایش را مشت کرد.
بعد نگاهش را روی میا ثابت نگه داشت:
_ حرفاش درسته دختر جون؟
میا خشکش زد.
نگاهش بین زن و تهیونگ جابهجا شد.
میخواست حقیقت را بگوید.
اما ناگهان پهلویش تیر کشید.
اخم ریزی کرد و یاد حرف چند دقیقه قبل تهیونگ افتاد.
«هر چی گفتم و هر چی پرسیدن، تأیید میکنی. مفهومه؟»
اخم ریزی بین ابرو هاش نقش بست و لبهایش را با تردید از هم باز کرد:
_ د... درسته.
گلویش خشک شده بود:
_ من و تهیونگ قراره با هم ازدواج کنیم.
زن با حرفش حرصی دستی میان موهای شرابیرنگش کشید.
نگاهش را از میا گرفت و روی تهیونگ دوخت:
_ تو....بیخیال، سر میز شام حرف میزنیم.
بعد بدون منتظر ماندن برای جواب، چرخید و با قدمهای محکم از آنها دور شد.
به محض اینکه زن از دیدشان خارج شد، میا خودش را از تهیونگ کنار کشید.
دستش را روی پهلوی دردناکش گذاشت و با اخم غرید:
_ معلومه داری چیکار میکنی؟!
بعد با حرص ادامه داد:
_ کمرم نابود شد، وحشی!
اما تهیونگ انگار اصلاً حرفش را نشنیده باشد گفت:
_ درخواستم رو الان بهت گفتم.
میا با ناباوری نگاهش کرد:
_ ازدواج رو میگی؟!
صدایش بلندتر شد:
_ چرا همچین دروغی بهش گفتی؟
تهیونگ نفس آرامی کشید:
_ دروغ نبود.
بعد مستقیم در چشمهایش نگاه کرد:
_ قراره باهام ازدواج کنی.
میا شوکه تقریباً فریاد زد:
_ دیوونه شدی؟!
تهیونگ فقط نگاهی به ساعت مچیاش انداخت.
انگار بحث برایش هیچ اهمیتی نداشت:
_ وقت برای بحث کردن زیاده.
بعد بیتفاوت ادامه داد:
_ الان فقط باید خیلی خوب نقشت رو بازی کنی، همسر آیندهام.
میا با حرص چنگی به موهایش زد:
_ من تو فریب دادن دیگران خوب نیستم!
عصبی نفسش را بیرون داد:
_ گند میزنم به نقشهات، پس بیخیال من شو!
تهیونگ چرخید و شروع به راه رفتن کرد:
_ بجنب.
بدون اینکه حتی نگاهش کند ادامه داد:
_ نباید دیر کنیم.
میا با ناباوری به پشت سرش خیره شد:
_ تو اصلاً صدای منو میشنوی؟!
اما مرد بیتوجه به راهش ادامه داد.
و میا، با وجود تمام اعتراضها و عصبانیتش، ناچار شد دنبالش برود.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
- ۳.۴k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط