{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩/تاوان حقیقت

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩/تاوان حقیقت
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟮𝟯


هانا بقدری مشغول گشتن شده بود که متوجه سایه ای که پشتش ایستاده بود و درحال خیره شدن به تمام حرکات او بود نشد!

﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
چند دقیقه قبل از ساعت ۹*

با کفشای مردانه اش که با برخورد سرامیک های کف زمین صدای تق تق ایجاد میکرد در حال رفتن به اسانسور بود که ناگهان دختر اسم او را صدا زد و از حرکت ایستاد :

- اقای جئون!

مرد به سمت دختر رفت و با اخم هایی که از عصبانیت توهم گره خورده بود مستقیم تو تخم چشم دختر زل زد که دختر دستپاچه شد..

- بگو ویکتوریا...

- قربان فقط ازتون یک خواهش دارم!

دختر با چشمایی که مظلومیت و التماس از توش داد میزد خیره رئیسش شده بود..

- چی ؟؟

- قربان خواهش میکنم بلایی سر خانم پارک نیارید اون فقط به عنوان کاراگاه میخواست حقیقت رو بفهمه!

- ویکتوریا شنیدی میگن زیادی کنجکاو باشی دیگه نمیتونی مثل قبل زندگی کنی؟

جئون فقط سکوت رو از سمت دختر میشنید که به حرفش ادامه داد:

- اون دختر هم باید به هشدارام توجه میکرد با اینکار فقط قبر خودشو کنده!

ویکتوریا یه اهی کشید و به ساعت مچیش نگاهی انداخت:

- قربان ساعت ۹ عه برم پایین؟

جئون تنها سر تکون داد که دختر سر خم کرد و از سمت پله ها به سمت پایین رفت..
جئون دست به جیب به سمت اسانسور حرکت کرد و راهی اسانسور شد...
بعد از رسیدن به طبقه هفتم از اسانسور خارج شد و قفل در دفترش رو باز کرد و بدون روشن کردن چراع روی صندلی چرمی اش نشست و منتظر دختر فضولی شد که مثل یک جاسوس وارد کلابش شده بود..

﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
(حال*)

دختر تمامی کشو های میز رو چک کرده بود و از شانسش هیچ چیزی دستگیرش نشده بود ...
دختر با نا امیدی پوفی کشید و کشوهایی که کنار میز بزرگ بود رو بیرون کشید و شروع به گشتن تک تکشون کرد...
و حالا مردی که در سایه های داخل اتاق پنهون شده بود و با چشم خودش شاهد تک تک کار های دختر بود و با پوزخند ترسناکی خیره به تمام کار های هانا بود!
هانا از همه جا بیخبر همه جارو بهم میریخت و با قیافه ای توهم رفته فقط دنبال چند تیکه کاغذ بود..
البته دختر خبر نداشت در چند قدمی اش گرگ سیاه در حال تماشای او بود و با دیدن چهره اش نهایت لذت رو میبرد!
جونگ کوک مثل دیوار های داخل اتاق بی صدا و تاریک بود تنها تفاوت بینشون این بود که جونگ کوک نفس میکشید اما دیوار های مشکی اتاق نه !
جونگ کوک دقیقا مثل جمله ی " ارامش قبل از طوفان " بود...
اون الان با ارامشی کامل خیره تمام حرکات دختر بود اما در ذهنش نقشه میکشید که چطور این دختر گستاخ رو تنبیه کنه!
هانا که تقریبا نا امید شده بود به میز تکیه داد و به منظره ای که تمام ساختمون های داخل شهر سئول رو مثل پرده سینما جلوی چشم هاش نمایش داده بود خیره شد..
هانا جسمش در طبقه هفتم اون ساختمون نفرین شده بود اما ذهنش مایل ها از این ساختمون لع*نتی دور بود و پیش بلک و مدارک ها گیر افتاده بود!
هانا امشب تنها تونسته بود فیلمی از قت*ل های بلک بدست بیاره اما میدونست کافی نبود و به مدرک بیشتری نیاز داشت...
هانا تکیه اش رو از میز گرفت و دوباره شروع به گشتن همه جا کرد.

شرط : ۴۰ تا لایک ۵۰ تا کامنت.

#نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #جونگکوک #تهیونگ #رمان #داستان #فیکشن #فیک #تاوان_حقیقت
دیدگاه ها (۳۰)

https://wisgoon.com/asas.wبانو فالوشه؟💞

https://wisgoon.com/bhvgxgchbkجوجو مون فالو نشه؟؟

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩/تاوان حقیقت𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟮𝟮بلک جسم ...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟱هانا سرشو تکون داد و...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟯- بره به جهنم !هانا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط