𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟒𝟏
به هر حال ترجیح میداد توی دامداری مشغول تمیز کردن گاو گوسفند باشه تا اینکه تو اون ماشین باشه!
حتما وقتی برگشت یه داروخونه بره برای خودش یه قرص اعصاب بگیره چون به لطف این دختر ته مونده اعصابش دود شد رفت هوا..
هانا در حالی که توی صندلی راننده نشسته بود در حال رانندگی بود تا این دو کفتر عاشق رو به مقصدی رئیسش ازش خواست برسونه..
توی صندلی عقب هم این دو ادم رسما داشتن همو قورت میدادن و کم مونده بود کارشون به کار خاکبرسری برسه اما خداروشکر جونگ کوک اینشکلی نبود که با تح*ریک شدنش عقلشم تو باsنش بکنه..
جونگ کوک که نمیخواست بادیگارد شخصی جدیدش یا بهتره بگیم همکار جدیدش شاهد معاش*قه خودش با دوست دخترش باشه پس دختر رو به سمت راست هول داد و کمی از خودش دور کرد.
دختر نا راضی از کار مرد ناله ای کرد که با چشم های قرمز و عصبی دوست پسرش مواجه شد که ادامه ناله اش توی گلوش خفه شد...
چه عجب!
جئون یه چsه خجالت کشید که دختری که تو حلقش بود رو کنار بزنه!
بلاخره هانا تونست بدون شنید اون اه ناله های دختر پشت ماشین با ارامش کامل رانندگی بکنه!
هانا با بیخیالی بدون توجه به اون دو که چیکار میکنن رانندگیشو میکرد که از دور دید چراغ قرمزه و باید ترمز کنه!
ناگهان ورژن شیطانی دختر فعال شد و سرعت ماشین رو زیاد کرد تا نقشه اش بگیره..
دختر که از گردن جونگ کوک اویزون بود اصلا حواسش به جلو نبود...
ناگهان هانا ترمز کرد و حدس میزنید چی شد؟
دختر مثل یه عn گوساله با کله به جلو پرت شد و هانا صورتش رو سمت پنجره گرفته بود که رئیسش خنده اش رو نبینه!
جئون جسم دختر رو عقب کشید تا از حالش مطمئن بشه که با دماغ خونی دختر مواجه شد :
- اون جلو داشتن ع*ن میدادن یهو ترمز کردی؟
جئون با لحن جدی و البته عصبی داد زده بود اما هانا نمیدونست چرا خنده اش گرفته بود..
- قربان عذر خواهی منو بپذیرید اخه چراغی که جلو بود یهو قرمز شد و من مجبور شدم توقف کنم.
- مثل اینکه باید بری کلاس رانندگی خانم پارک !
- ببخشید ؟
- الان فقط خفه خون بگیر برو بیمارستان کوری نمیبینی حال دختر بده؟
- چشم قربان.
با اینکه هانا با لحن جدی حرف رئیسش رو قبول کرده بود اما تو خیالش در حال قل خوردن روی زمین بود چرا که قیافه دختر خیلی خنده دار شده بود.
صحنه ای که دختر با دماغ به جلو پرت شد خنده دار تر!
هانا مسیرش رو عوض کرد و به سمت بیمارستان حرکت کرد.
حدود ۵ الی ۱۰ دقیقه به بیمارستان رسیدن که جونگ کوک با دختر سریع از ماشین پیاده شدن و وارد بیمارستان شدن.
هانا که رفتن اونها مطمئن شد ناگهان خنده ای که تو دلش زندانی کرده بود رو ازاد کرد و قهقهه اش کل ماشین رو پر کرد.
واقعا قیافه دختر دیدنی بود!
جوری با نفرت نگاهش میکرد انگار هانا مادرش رو نوازش کرده باشه.
بگذریم ..
امروز به اندازه کافی کرمش رو به دختر ریخته بود و لحظه شماری میکرد خورشید طلوع کنه که باز دوباره اون دختر رو اذیت بکنه !
خلاصه که قرار این دو کفتر بخاطر شیطنت های هانا کنسل شد و با این حال هانا فکر میکرد به قدری ری*ده باشه تو دماغ دختر که جونگ کوک ولش کنه!
هرچند این براش ذره ای ارزش نداشت چون تنها مسئله ای که براش مهم بود قضیه تحقیق راجب بلک بود.
#فیک #فیکشن #رمان #داستان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #جیهوپ #شوگا #نامجون #جین #تاوان_حقیقت
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟒𝟏
به هر حال ترجیح میداد توی دامداری مشغول تمیز کردن گاو گوسفند باشه تا اینکه تو اون ماشین باشه!
حتما وقتی برگشت یه داروخونه بره برای خودش یه قرص اعصاب بگیره چون به لطف این دختر ته مونده اعصابش دود شد رفت هوا..
هانا در حالی که توی صندلی راننده نشسته بود در حال رانندگی بود تا این دو کفتر عاشق رو به مقصدی رئیسش ازش خواست برسونه..
توی صندلی عقب هم این دو ادم رسما داشتن همو قورت میدادن و کم مونده بود کارشون به کار خاکبرسری برسه اما خداروشکر جونگ کوک اینشکلی نبود که با تح*ریک شدنش عقلشم تو باsنش بکنه..
جونگ کوک که نمیخواست بادیگارد شخصی جدیدش یا بهتره بگیم همکار جدیدش شاهد معاش*قه خودش با دوست دخترش باشه پس دختر رو به سمت راست هول داد و کمی از خودش دور کرد.
دختر نا راضی از کار مرد ناله ای کرد که با چشم های قرمز و عصبی دوست پسرش مواجه شد که ادامه ناله اش توی گلوش خفه شد...
چه عجب!
جئون یه چsه خجالت کشید که دختری که تو حلقش بود رو کنار بزنه!
بلاخره هانا تونست بدون شنید اون اه ناله های دختر پشت ماشین با ارامش کامل رانندگی بکنه!
هانا با بیخیالی بدون توجه به اون دو که چیکار میکنن رانندگیشو میکرد که از دور دید چراغ قرمزه و باید ترمز کنه!
ناگهان ورژن شیطانی دختر فعال شد و سرعت ماشین رو زیاد کرد تا نقشه اش بگیره..
دختر که از گردن جونگ کوک اویزون بود اصلا حواسش به جلو نبود...
ناگهان هانا ترمز کرد و حدس میزنید چی شد؟
دختر مثل یه عn گوساله با کله به جلو پرت شد و هانا صورتش رو سمت پنجره گرفته بود که رئیسش خنده اش رو نبینه!
جئون جسم دختر رو عقب کشید تا از حالش مطمئن بشه که با دماغ خونی دختر مواجه شد :
- اون جلو داشتن ع*ن میدادن یهو ترمز کردی؟
جئون با لحن جدی و البته عصبی داد زده بود اما هانا نمیدونست چرا خنده اش گرفته بود..
- قربان عذر خواهی منو بپذیرید اخه چراغی که جلو بود یهو قرمز شد و من مجبور شدم توقف کنم.
- مثل اینکه باید بری کلاس رانندگی خانم پارک !
- ببخشید ؟
- الان فقط خفه خون بگیر برو بیمارستان کوری نمیبینی حال دختر بده؟
- چشم قربان.
با اینکه هانا با لحن جدی حرف رئیسش رو قبول کرده بود اما تو خیالش در حال قل خوردن روی زمین بود چرا که قیافه دختر خیلی خنده دار شده بود.
صحنه ای که دختر با دماغ به جلو پرت شد خنده دار تر!
هانا مسیرش رو عوض کرد و به سمت بیمارستان حرکت کرد.
حدود ۵ الی ۱۰ دقیقه به بیمارستان رسیدن که جونگ کوک با دختر سریع از ماشین پیاده شدن و وارد بیمارستان شدن.
هانا که رفتن اونها مطمئن شد ناگهان خنده ای که تو دلش زندانی کرده بود رو ازاد کرد و قهقهه اش کل ماشین رو پر کرد.
واقعا قیافه دختر دیدنی بود!
جوری با نفرت نگاهش میکرد انگار هانا مادرش رو نوازش کرده باشه.
بگذریم ..
امروز به اندازه کافی کرمش رو به دختر ریخته بود و لحظه شماری میکرد خورشید طلوع کنه که باز دوباره اون دختر رو اذیت بکنه !
خلاصه که قرار این دو کفتر بخاطر شیطنت های هانا کنسل شد و با این حال هانا فکر میکرد به قدری ری*ده باشه تو دماغ دختر که جونگ کوک ولش کنه!
هرچند این براش ذره ای ارزش نداشت چون تنها مسئله ای که براش مهم بود قضیه تحقیق راجب بلک بود.
#فیک #فیکشن #رمان #داستان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #جیهوپ #شوگا #نامجون #جین #تاوان_حقیقت
- ۲.۵k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط