{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟗


اون روز گذشت..
چول هو و دوستای عو*ضیش نتونست با موفقیت ورا رو تجا//وز کنن..
جونگ‌کوک اومد و همه چی تموم شد..
از اول تا آخر تموم شد..
ولی ورا..
دیگه اون ورای سابق نبود..
احساس کثیفی میکرد..
لمسی که اونا برای بدنش میکردن اصلا برداشته نمیشد و هر لحظه اون صحنه به یادش میومد..
هر وقت چول هو رو میدید تنش می‌لرزید..
میترسید دوباره بهش آسیب بزنه..
میترسید مثل قبل یک دختر نباشه..
بخاطر همین ازش دوری میکرد..
اما..
این وسط یه سوال براش حل نشده بود..
کی از اون اتاق یا بهتره بگم جهنم نجاتش بده؟
بلکه خودشون ورا رو بردن اتاق خودش..
و یونیفرم خودشونو تنش کردن؟؟
نه امکان نداره..
پس کی؟

نمیتونست به اینا فکر کنه..
سخت بود..
به اون شب که فکر میکرد اشکاش ناخودآگاه جمع میشدن توی چشمش..
ولی این همه مدت بدون اینکه خودش بدونه..
قرار بود دنیا برده گرگینه ها بشه..
قرار بود روح دست یک گرگینه دی‌پی بره..
گرگینه دی‌پی حکومت جی..
اون ورا رو نجات داد..
در اون جهنم لعنتی..
وقتی تونست اون خلال دندان هارو با کاغذ یکی کنه یونیفرم با بهتره بگم پیرهن خودش رو از تنش در آورد و تو تن ورا کرد..
براش بلند بود..
او را براید بلند کرد و به سمت خوابگاه سال اولیا برد..
به طرف اتاقش رفت و درو باز کرد..
ورا رو روی تختش گذاشت..
میتونست لرزش بدن ورا رو با چشماش ببینه..
ورا روی تخت..
بیهوش..
جونگ‌کوک چند لحظه چشمش روی صورتش مونده بود..

جای اشکای دختر برق میزدن..
بعد چند لحظه چشمش روی جای زخم روی مچ دستش موند..
این زخم..
تقصیر خودش بود..
این خون خودش بود که باعث همچین زخم بلند مدتی روی مچ دستش جا بزاره..
الان میتونست روح رو از بدنش بکشه بیرون و..
نه نمیشد..
یا بهتره بگم وقتش نبود..
سریع از اتاق بیرون رفت و به طرف خوابگاه سال ششمیا قدم برداشت..

داستان اون شب این بود..
چیزی که قرار بود بشه نشد..!
و چیزی که قرار بود نشه شد..!
همین داستان رو تلخ میکرد..
جونگ‌کوک از اون شب به بعد حواسش به ورا بود..
چون از هر جا به ورا آسیب می‌رسید..
نباید اینجوری میشد..
چون اگه بهش آسیب می‌رسید و به روحش هم آسیب رسیده میشد..
اگه به روحش آسیب رسیده میشد..
بهتره نگم..
زندگی هم برای گرگینه ها هم برای انسان ها جهنم میشد..
چون نه گرگینه ها چیزی از دست دادن نداشتن نه انسان ها..
ولی چی میشد که سرنوشت دوباره تکرار بشه..

ادامه دارد...



توجه توجه❗
نوکتیس دوباره حرف میزنه😍❗
دوستان..
یکی اومد گفت که فیک رو تو دو سه پارت خلاصه کنم تا نصفه نمونه و قراره همون کارو کنم..
درسته همه چیو لو دادم رفت ولی قراره با همین ادامه پیدا کنه..
الان که دارم فکر میکنم اگه نصفه بمونه خوب نمیشه..
تا دو سه پارتی کامل تمومش میکنم..
ببینم چجوری یه فیک که قرار بود بالای 𝟐𝟎𝟎 پارت بشه رو توی سه پارت خلاصه کنم😍💔
حالا حالا برید پارت بعد رو بخونید زیاد به زر زر هام توجه نکنید👅
دیدگاه ها (۲)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟎𝟎سرنوشت میتونست..یک ان...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟎𝟏<𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐝>اون روز یه م...

فالوشه 🎀 https://wisgoon.com/nike.1997

فالوشه 🎀 https://wisgoon.com/mammy_kalira

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟔اون سیلی که به صورت ور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط