بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۲۸
باران شبانه دوباره شهر را در آغوش گرفته بود. ماشین مشکی جونگ کوک با سرعت از خیابانهای خیس سئول عبور میکرد و چراغهای نئون روی بدنهی آن میلغزیدند. هیچکس حرفی نمیزد؛ هر سه میدانستند مختصاتی که روی صفحه ظاهر شده بود، شاید آخرین سرنخ برای رسیدن به Player 01 باشد.
آوا لپتاپ را روی پاهایش گذاشته بود و با سرعت مشغول بررسی مختصات بود. چند لحظه بعد گفت: «این ساختمون قبلاً یه مرکز تحقیقاتی خصوصی بوده... اما هشت سال پیش تعطیل شده.» جیمین با تعجب پرسید: «یعنی همون زمانی که پروژهی Black Raven شروع شد؟» آوا آرام سرش را تکان داد.
جونگ کوک برای لحظهای دستش را از روی دنده برداشت و خیلی کوتاه، دست آوا را فشرد. «هر اتفاقی اونجا بیفته، من اجازه نمیدم دوباره گذشته بهت آسیب بزنه.» آوا به او نگاه کرد و لبخند آرامی زد؛ لبخندی که فقط جونگ کوک میتوانست دلیلش را بفهمد.
چند دقیقه بعد، ساختمان عظیمی مقابلشان ظاهر شد. ساختمانی خاکستری، با پنجرههای شکسته و دیوارهایی که هنوز آثار آتشسوزی سالها قبل روی آن دیده میشد. روی در ورودی، لوگوی محوی دیده میشد که زیر آن فقط دو کلمه باقی مانده بود: BLACK RAVEN.
جونگ کوک در را بهآرامی باز کرد. بوی گردوغبار و رطوبت تمام راهرو را پر کرده بود. هر سه با احتیاط جلو رفتند تا به سالن اصلی رسیدند. ناگهان چراغهای ساختمان یکییکی روشن شدند؛ انگار کسی منتظر ورودشان بود.
صدای آرامی از بلندگوها پخش شد. «خوش اومدین... بازیکن شماره دو، بازیکن شماره هفت و آقای پارک جیمین.» آوا با تعجب اطراف را نگاه کرد. «اون حتی اسم جیمین رو هم میدونه...» جونگ کوک اسلحهاش را محکمتر در دست گرفت.
روی دیوار روبهرو، نمایشگری بزرگ روشن شد. تصویر مردی با ماسک سفید روی آن ظاهر شد؛ همان مردی که صورتش در فایل بازیابیشده دیده شده بود. صدایش آرام و خونسرد بود. «سالها منتظر این لحظه بودم. لحظهای که هر دو نفر، با پای خودشون به خونه برگردن.»
آوا یک قدم جلو رفت. «تو کی هستی؟» مرد خندید. «اسم من مهم نیست... چیزی که اهمیت داره اینه که تو هنوز همهی خاطراتت رو به یاد نیاوردی.» بعد تصویر چند کودک روی صفحه ظاهر شد؛ میان آنها، جونگ کوک و آوا کنار هم ایستاده بودند.
جونگ کوک با ناباوری به تصویر خیره ماند. «غیرممکنه... ما هیچوقت همدیگه رو نمیشناختیم.» مرد آرام گفت: «اشتباه میکنی، Player 02... شما دو نفر سالها قبل همدیگه رو نجات داده بودین. فقط خاطراتتون ازتون گرفته شد.»
آوا احساس کرد سرش درد گرفته است. تصویرهای پراکندهای از گذشته، مثل برق از ذهنش عبور کردند؛ دست پسربچهای که او را از میان شعلهها بیرون میکشید، صدای گریه، آژیر خطر... و چشمانی که برایش آشنا بودند. او آرام به جونگ کوک نگاه کرد و زمزمه کرد: «اون پسر... تو بودی؟»
قبل از اینکه جونگ کوک بتواند جواب بدهد، صدای انفجار مهیبی کل ساختمان را لرزاند. درهای خروجی با صدای بلندی قفل شدند و چراغها به رنگ قرمز درآمدند. همان صدای مرموز دوباره در بلندگو پیچید:
«برای رسیدن به Player 01... باید از گذشتهتون زنده عبور کنین.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۲۸
باران شبانه دوباره شهر را در آغوش گرفته بود. ماشین مشکی جونگ کوک با سرعت از خیابانهای خیس سئول عبور میکرد و چراغهای نئون روی بدنهی آن میلغزیدند. هیچکس حرفی نمیزد؛ هر سه میدانستند مختصاتی که روی صفحه ظاهر شده بود، شاید آخرین سرنخ برای رسیدن به Player 01 باشد.
آوا لپتاپ را روی پاهایش گذاشته بود و با سرعت مشغول بررسی مختصات بود. چند لحظه بعد گفت: «این ساختمون قبلاً یه مرکز تحقیقاتی خصوصی بوده... اما هشت سال پیش تعطیل شده.» جیمین با تعجب پرسید: «یعنی همون زمانی که پروژهی Black Raven شروع شد؟» آوا آرام سرش را تکان داد.
جونگ کوک برای لحظهای دستش را از روی دنده برداشت و خیلی کوتاه، دست آوا را فشرد. «هر اتفاقی اونجا بیفته، من اجازه نمیدم دوباره گذشته بهت آسیب بزنه.» آوا به او نگاه کرد و لبخند آرامی زد؛ لبخندی که فقط جونگ کوک میتوانست دلیلش را بفهمد.
چند دقیقه بعد، ساختمان عظیمی مقابلشان ظاهر شد. ساختمانی خاکستری، با پنجرههای شکسته و دیوارهایی که هنوز آثار آتشسوزی سالها قبل روی آن دیده میشد. روی در ورودی، لوگوی محوی دیده میشد که زیر آن فقط دو کلمه باقی مانده بود: BLACK RAVEN.
جونگ کوک در را بهآرامی باز کرد. بوی گردوغبار و رطوبت تمام راهرو را پر کرده بود. هر سه با احتیاط جلو رفتند تا به سالن اصلی رسیدند. ناگهان چراغهای ساختمان یکییکی روشن شدند؛ انگار کسی منتظر ورودشان بود.
صدای آرامی از بلندگوها پخش شد. «خوش اومدین... بازیکن شماره دو، بازیکن شماره هفت و آقای پارک جیمین.» آوا با تعجب اطراف را نگاه کرد. «اون حتی اسم جیمین رو هم میدونه...» جونگ کوک اسلحهاش را محکمتر در دست گرفت.
روی دیوار روبهرو، نمایشگری بزرگ روشن شد. تصویر مردی با ماسک سفید روی آن ظاهر شد؛ همان مردی که صورتش در فایل بازیابیشده دیده شده بود. صدایش آرام و خونسرد بود. «سالها منتظر این لحظه بودم. لحظهای که هر دو نفر، با پای خودشون به خونه برگردن.»
آوا یک قدم جلو رفت. «تو کی هستی؟» مرد خندید. «اسم من مهم نیست... چیزی که اهمیت داره اینه که تو هنوز همهی خاطراتت رو به یاد نیاوردی.» بعد تصویر چند کودک روی صفحه ظاهر شد؛ میان آنها، جونگ کوک و آوا کنار هم ایستاده بودند.
جونگ کوک با ناباوری به تصویر خیره ماند. «غیرممکنه... ما هیچوقت همدیگه رو نمیشناختیم.» مرد آرام گفت: «اشتباه میکنی، Player 02... شما دو نفر سالها قبل همدیگه رو نجات داده بودین. فقط خاطراتتون ازتون گرفته شد.»
آوا احساس کرد سرش درد گرفته است. تصویرهای پراکندهای از گذشته، مثل برق از ذهنش عبور کردند؛ دست پسربچهای که او را از میان شعلهها بیرون میکشید، صدای گریه، آژیر خطر... و چشمانی که برایش آشنا بودند. او آرام به جونگ کوک نگاه کرد و زمزمه کرد: «اون پسر... تو بودی؟»
قبل از اینکه جونگ کوک بتواند جواب بدهد، صدای انفجار مهیبی کل ساختمان را لرزاند. درهای خروجی با صدای بلندی قفل شدند و چراغها به رنگ قرمز درآمدند. همان صدای مرموز دوباره در بلندگو پیچید:
«برای رسیدن به Player 01... باید از گذشتهتون زنده عبور کنین.»
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۱۷
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط