{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی خطرناک

بازی خطرناک
پارت : ۳۰

تاریکی تمام ساختمان را در خود فرو برد. فقط نور ضعیف چراغ اضطراری، راهرو را روشن می‌کرد. جونگ کوک دست آوا را محکم گرفت تا از هم جدا نشوند. صدای قدم‌هایی آرام از انتهای سالن به گوش می‌رسید؛ قدم‌هایی که انگار صاحبشان هیچ عجله‌ای نداشت.

چراغ‌ها ناگهان دوباره روشن شدند. کانگ ته‌جون، با همان لباس همیشگی و کلاه ایمنی مشکی در میان سالن ایستاده بود. این بار اسلحه‌اش پایین بود و برخلاف همیشه، لبخند نمی‌زد. سکوتش از هر تهدیدی ترسناک‌تر بود.

جونگ کوک چند قدم جلو رفت. «بازی تمومه، ته‌جون. هویت Player 01 رو پیدا کردیم.» ته‌جون خنده‌ی کوتاهی کرد و سرش را تکان داد. «نه... شما فقط به در رسیدین. هنوز وارد بازی واقعی نشدین.»

آوا با نگاه تندی گفت: «سال‌ها زندگی آدم‌ها رو نابود کردی. فقط برای اینکه دستور کسی دیگه رو اجرا کنی؟» ته‌جون برای چند لحظه سکوت کرد. بعد آرام جواب داد: «از همون روز اول، من فقط یک سرباز بودم... نه پادشاه این صفحه‌ی شطرنج.»

ناگهان چند مرد مسلح از طبقه‌ی بالا پایین پریدند. درگیری دوباره شروع شد. گلوله‌ها از کنار ستون‌ها رد می‌شدند و صدای شکستن شیشه‌ها در سالن می‌پیچید. جونگ کوک و جیمین از دو طرف پیش رفتند تا راه فرار افراد مسلح را ببندند.

آوا خودش را به اتاق کنترل رساند و سیستم امنیتی ساختمان را هک کرد. چند ثانیه بعد، درهای خروجی بسته شدند و چراغ‌های راهروها خاموش و روشن شدند. افراد ته‌جون برای اولین بار، کنترل اوضاع را از دست داده بودند.

در میان آشوب، یکی از افراد مسلح از پشت سر به آوا نزدیک شد. جونگ کوک بدون تردید خودش را رساند و او را کنار کشید. هر دو پشت یکی از ستون‌ها پناه گرفتند. نفس‌هایشان تند شده بود و فاصله‌شان آن‌قدر کم بود که صدای تپش قلب یکدیگر را می‌شنیدند.

آوا با نگرانی به شانه‌ی جونگ کوک نگاه کرد که دوباره از زخم قبلی خون آمده بود. با صدایی آرام گفت: «هر بار خودتو سپر من می‌کنی...» جونگ کوک لبخند خسته‌ای زد و پاسخ داد: «چون هنوز نمی‌تونم تصور کنم این دنیا بدون تو چه شکلیه.»

آوا بی‌اختیار دستش را روی گونه‌ی جونگ کوک گذاشت. چشم‌هایش از اشک برق می‌زد، اما این بار اشک‌هایش از ترس نبود. خیلی آرام زمزمه کرد: «پس قول بده بعد از تموم شدن این بازی... سالم کنارم بمونی.» جونگ کوک سرش را به نشانه‌ی قبول تکان داد.
(یک حسی بهم میگه الان نیش همتون بازه )
در همان لحظه، آوا کمی به او نزدیک‌تر شد و بوسه‌ای کوتاه و آرام روی لب‌هایش گذاشت؛ بوسه‌ای پر از امید، نگرانی و قولی بی‌صدا برای آینده. وقتی از هم فاصله گرفتند، جونگ کوک لبخند زد و پیشانی‌اش را برای لحظه‌ای به پیشانی آوا تکیه داد. «برای همین آینده... می‌جنگیم.»

صدای کف زدن آرامی در سالن پیچید. کانگ ته‌جون از میان دود بیرون آمد و گفت: «احساسات... همیشه بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف آدم‌هاست.» سپس فلشی را روی زمین انداخت و ادامه داد: «داخل این فلش، اسم واقعی Player 01 هست. اما بعد از دیدنش... دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌مونه.»

ادامه دارد..

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۰)

بازی خطرناکپارت : ۳۱ فلش روی زمین افتاده بود. سکوت عجیبی سال...

بازی خطرناکپارت : ۳۲ سپیده هنوز نزده بود که سه نفر مقابل ساخ...

بازی خطرناکپارت : ۲۹ باران بی‌وقفه روی سقف ساختمان قدیمی می‌...

بازی خطرناکپارت : ۲۸ باران شبانه دوباره شهر را در آغوش گرفته...

بازی خطرناکپارت : ۱۸ باران آرام روی آسفالت خیس می‌بارید و نو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط