بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۲۷
نور صفحهی گوشی، تنها روشنایی میان تاریکی تپه بود. جونگ کوک چند ثانیه بیحرکت به پیام خیره ماند. لبخند روی لبهایش آرامآرام محو شد و جای خودش را به نگاهی جدی داد. آوا هم کنار او ایستاد و جمله را دوباره خواند. فقط یک نفر میتوانست چنین پیامی بفرستد... کسی که همیشه چند قدم از آنها جلوتر بود.
جونگ کوک بیدرنگ اطراف تپه را بررسی کرد. باد میان درختها میپیچید و شاخهها را تکان میداد، اما هیچ اثری از کسی دیده نمیشد. آوا آرام گفت: «اون فقط میخواست بهمون ثابت کنه که حتی این لحظه هم از چشمش دور نبوده.» جونگ کوک با اخم جواب داد: «پس از حالا به بعد، هر حرکت ما رو زیر نظر داره.»
صدای موتور جیمین از پایین جاده شنیده شد. با عجله خودش را به آنها رساند و وقتی حالت چهرهشان را دید، فهمید اتفاق مهمی افتاده است. جونگ کوک بدون اینکه چیزی از اعترافشان بگوید، گوشی را به سمت او گرفت. جیمین با دیدن پیام، زیر لب گفت: «لعنتی... یعنی Player 01 هنوز نزدیکمونه.»
همان لحظه، آوا متوجه نور قرمز کوچکی روی شاخهی یکی از درختها شد. سریع جلو رفت و وسیلهی کوچکی را پایین آورد. یک دوربین مخفی بود؛ هنوز چراغ ضبطش روشن بود. آوا آن را در دست گرفت و با ناراحتی گفت: «تمام این مدت... حتی اینجا هم تنها نبودیم.»
جونگ کوک دوربین را از دست او گرفت و با یک فشار آن را خرد کرد. بعد رو به تاریکی گفت: «هر کی هستی، خوب گوش کن. دیگه اجازه نمیدم از زندگی آوا برای بازیهات استفاده کنی.» صدایش آنقدر محکم بود که حتی جیمین هم برای لحظهای سکوت کرد.
آوا آرام به جونگ کوک نگاه کرد. چند دقیقه قبل، برای اولین بار حقیقت دلش را شنیده بود و حالا میدید که او بدون هیچ تردیدی مقابل تمام دنیا ایستاده است. لبخند کمرنگی زد و بیاختیار انگشتهایش را دور دست جونگ کوک حلقه کرد. جونگ کوک هم این بار دستش را رها نکرد.
سه نفر سوار ماشین شدند و از تپه پایین آمدند. سکوت داخل ماشین با قبل فرق داشت. دیگر بین جونگ کوک و آوا حرف ناگفتهای باقی نمانده بود. هر بار که نگاهشان در آینه به هم میافتاد، لبخند کوتاهی میانشان رد و بدل میشد؛ لبخندی که بعد از تمام آن خطرها، مثل یک نفس تازه بود.
وقتی به مخفیگاه رسیدند، آوا لپتاپش را روشن کرد و دوربین شکسته را به سیستم وصل کرد. با وجود آسیب دیدن حافظه، توانست چند ثانیه از فایل ضبطشده را بازیابی کند. تصویر تار بود، اما سایهی مردی با کت بلند دیده میشد که از دور آنها را تماشا میکرد.
ناگهان تصویر متوقف شد و چهرهی مرد برای یک لحظه واضحتر شد. نه کانگ تهجون بود و نه هیچکدام از افرادی که تا آن روز دیده بودند. مرد فقط لبخند زد و قبل از قطع شدن تصویر، آرام گفت: «به من خوش اومدین... بازیکن شماره دو و بازیکن شماره هفت.»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و نگاهش را به آوا دوخت. «فکر کنم وقتشه خودمون بریم سراغ Player 01.» آوا لپتاپ را بست و با اطمینان گفت: «این بار، اون شکارچی نیست... ما شکارچیش میشیم.»
در همان لحظه، صفحهی مانیتور بدون اینکه کسی لمسش کند دوباره روشن شد. فقط یک مختصات روی صفحه ظاهر شد؛ مختصاتی که به ساختمانی قدیمی در حاشیهی سئول اشاره میکرد. زیر آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
"مرحلهی آخر بازی... از اینجا شروع میشود."
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۲۷
نور صفحهی گوشی، تنها روشنایی میان تاریکی تپه بود. جونگ کوک چند ثانیه بیحرکت به پیام خیره ماند. لبخند روی لبهایش آرامآرام محو شد و جای خودش را به نگاهی جدی داد. آوا هم کنار او ایستاد و جمله را دوباره خواند. فقط یک نفر میتوانست چنین پیامی بفرستد... کسی که همیشه چند قدم از آنها جلوتر بود.
جونگ کوک بیدرنگ اطراف تپه را بررسی کرد. باد میان درختها میپیچید و شاخهها را تکان میداد، اما هیچ اثری از کسی دیده نمیشد. آوا آرام گفت: «اون فقط میخواست بهمون ثابت کنه که حتی این لحظه هم از چشمش دور نبوده.» جونگ کوک با اخم جواب داد: «پس از حالا به بعد، هر حرکت ما رو زیر نظر داره.»
صدای موتور جیمین از پایین جاده شنیده شد. با عجله خودش را به آنها رساند و وقتی حالت چهرهشان را دید، فهمید اتفاق مهمی افتاده است. جونگ کوک بدون اینکه چیزی از اعترافشان بگوید، گوشی را به سمت او گرفت. جیمین با دیدن پیام، زیر لب گفت: «لعنتی... یعنی Player 01 هنوز نزدیکمونه.»
همان لحظه، آوا متوجه نور قرمز کوچکی روی شاخهی یکی از درختها شد. سریع جلو رفت و وسیلهی کوچکی را پایین آورد. یک دوربین مخفی بود؛ هنوز چراغ ضبطش روشن بود. آوا آن را در دست گرفت و با ناراحتی گفت: «تمام این مدت... حتی اینجا هم تنها نبودیم.»
جونگ کوک دوربین را از دست او گرفت و با یک فشار آن را خرد کرد. بعد رو به تاریکی گفت: «هر کی هستی، خوب گوش کن. دیگه اجازه نمیدم از زندگی آوا برای بازیهات استفاده کنی.» صدایش آنقدر محکم بود که حتی جیمین هم برای لحظهای سکوت کرد.
آوا آرام به جونگ کوک نگاه کرد. چند دقیقه قبل، برای اولین بار حقیقت دلش را شنیده بود و حالا میدید که او بدون هیچ تردیدی مقابل تمام دنیا ایستاده است. لبخند کمرنگی زد و بیاختیار انگشتهایش را دور دست جونگ کوک حلقه کرد. جونگ کوک هم این بار دستش را رها نکرد.
سه نفر سوار ماشین شدند و از تپه پایین آمدند. سکوت داخل ماشین با قبل فرق داشت. دیگر بین جونگ کوک و آوا حرف ناگفتهای باقی نمانده بود. هر بار که نگاهشان در آینه به هم میافتاد، لبخند کوتاهی میانشان رد و بدل میشد؛ لبخندی که بعد از تمام آن خطرها، مثل یک نفس تازه بود.
وقتی به مخفیگاه رسیدند، آوا لپتاپش را روشن کرد و دوربین شکسته را به سیستم وصل کرد. با وجود آسیب دیدن حافظه، توانست چند ثانیه از فایل ضبطشده را بازیابی کند. تصویر تار بود، اما سایهی مردی با کت بلند دیده میشد که از دور آنها را تماشا میکرد.
ناگهان تصویر متوقف شد و چهرهی مرد برای یک لحظه واضحتر شد. نه کانگ تهجون بود و نه هیچکدام از افرادی که تا آن روز دیده بودند. مرد فقط لبخند زد و قبل از قطع شدن تصویر، آرام گفت: «به من خوش اومدین... بازیکن شماره دو و بازیکن شماره هفت.»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و نگاهش را به آوا دوخت. «فکر کنم وقتشه خودمون بریم سراغ Player 01.» آوا لپتاپ را بست و با اطمینان گفت: «این بار، اون شکارچی نیست... ما شکارچیش میشیم.»
در همان لحظه، صفحهی مانیتور بدون اینکه کسی لمسش کند دوباره روشن شد. فقط یک مختصات روی صفحه ظاهر شد؛ مختصاتی که به ساختمانی قدیمی در حاشیهی سئول اشاره میکرد. زیر آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
"مرحلهی آخر بازی... از اینجا شروع میشود."
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۳۸۲
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط