**کلاس چهارم: مبارزه تنبهتن با ریندو هایتانی**
**کلاس چهارم: مبارزه تنبهتن با ریندو هایتانی**
در سالن مبارزه، ریندو با یک گرمکن سیاه و ساده، منتظر هانا بود. او برخلاف برادرش، بسیار کمحرف و جدی بود.
«مبارزه تنبهتن، آخرین خط دفاعی توئه. اگه اسلحهات رو از دست دادی، فقط بدنت رو داری. پس باید بدنت رو تبدیل به اسلحه کنی.»
ریندو حرکات پایهای جوجیتسو و کاراته را به هانا یاد داد. چگونگی کاهش ضربه، چگونگی فرار از یک فرد و چگونگی استفاده از وزن حریف علیه خودش.
در پایان جلسه، هانا موفق شد یک حرکت قفل مفصل را روی ریندو پیاده کند که ریندو را متعجب کرد. ریندو با لبخندی نادر گفت: «تو استعداد عجیبی داری. اگه همینطور ادامه بدی، تا دو سال دیگه از من هم جلو میزنی.»
---
**کلاس پنجم: هنر رهبری با مایکی**
شب، وقتی همه رفته بودند، مایکی هانا را به اتاق کارش برد. روی میز، یک نقشه از محدودهی نفوذ بانتن پهن بود.
مایکی با لحنی آرام و عمیق شروع کرد: «قدرت واقعی، نه در مشت و اسلحه، که در ذهن و ارادست. بانتن یه سازمان جنایتکار نیست؛ یه امپراتوریه. و تو باید یاد بگیری چطور این امپراتوری رو مدیریت کنی.»
او به هانا یاد داد که چطور گزارشهای مالی را بخواند، چطور بین اعضا اعتمادسازی کند و چطور در لحظات بحرانی، بهترین تصمیم را بگیرد.
هانا که از شدت خستگی نزدیک بود روی میز بخوابد، اما چشمانش همچنان متمرکز بود. مایکی که این را دید، با غروری که در نگاهش موج میزد، گفت: «امروز کافیه. برو بخواب. فردا ادامه میدیم.»
هانا برگشت و به مایکی نگاه کرد. «بابا...» کلمهای که برای اولین بار از زبان او خارج میشد. «ممنونم.»و مایکی رو بغل کرد
مایکی در جواب هیچی نگفت، اما متقابل هانا رو بغل کرد که چند دقیقه بعد احسای کرد هانا تکون نمیخوره و تنفسش منظم شده آن شب، تا صبح با لبخندی روی لبهایش هانا رو که غرق خواب بود تماشا کرد و از دختری که این فرشته رو بهش داده بود برای صدمین بار تشکر کرد.
خب خب اینم از این بخونید حال کنید منم دعا کنید که امتحاناتم رو خراب نکنم 🍷✨️ با تشکر سنجو
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
---
### فصل نهم: اولین آزمون
**موضوع: وفاداری یا خون؟**
سه ماه گذشت. هانا دیگر یک دختر معمولی نبود. او حالا میتوانست با هر نوع سلاحی کار کند، صورتهای مالی را مثل آب خوردن بخواند و در مبارزه تنبهتن، حتی سانزو را هم به چالش بکشد. اعضای بانتن به او لقب «شبح سیاه» داده بودند؛ چون هیچکس حضور او را حس نمیکرد تا وقتی که خنجرش را روی گلویش حس کند.
اما در نهایت، روز آزمون بزرگ فرا رسید.
شب بود. یک خبر به مایکی رسید: یکی از خائنان قدیمی که فکر میکردند مرده است، زنده است و در حال جمعآوری اطلاعات برای فروش به باندهای رقیب است. مأموریت: حذف او. و مأمور این عملیات، خود هانا بود.
مایکی در اتاقش نشسته بود و از پنجره به باران سنگین شب نگاه میکرد. سانزو که پشت سرش ایستاده بود، با نگرانی گفت: «رئیس، مطمئنی؟ هنوز بچهست...»
مایکی بدون اینکه برگردد، جواب داد: «کسی که قراره پرنسس بانتن باشه، باید بتونه اولین خون واقعی رو خودش بریزه. اگه الان نکنه، بعداً دیر شده.»
در یک انبار قدیمی در حومه توکیو، هانا با یک کت بارانی مشکی و چکمههای لاستیکی، قدم به داخل گذاشت. در دستش، یک کانزاشی نقرهای برق میزد؛ هدیهی سانزو برای اولین مأموریت رسمیاش.
هدف، یک مرد میانسال با زخمی روی صورتش بود که پشت میز نشسته بود و مشغول خوردن نودل بود. او که متوجه حضور هانا شد، با تمسخر خندید: «چیه؟ مایکی یه بچه فرستاده تا من رو بکشه؟»
هانا جوابی نداد. فقط قدم زد و کانزاشی را از میان موهایش بیرون کشید.
مرد که خندهاش قطع شده بود، دست برد سمت اسلحهاش، اما هانا سریعتر بود. در یک چشم به هم زدن، زانویش را روی میز گذاشت، با یک دست مچ مرد را قفل کرد و با دست دیگر، کانزاشی را درست بین دندههایش فرو برد. مرد با چشمانی گرد شده به صورت او خیره شد و جان داد.
در سالن مبارزه، ریندو با یک گرمکن سیاه و ساده، منتظر هانا بود. او برخلاف برادرش، بسیار کمحرف و جدی بود.
«مبارزه تنبهتن، آخرین خط دفاعی توئه. اگه اسلحهات رو از دست دادی، فقط بدنت رو داری. پس باید بدنت رو تبدیل به اسلحه کنی.»
ریندو حرکات پایهای جوجیتسو و کاراته را به هانا یاد داد. چگونگی کاهش ضربه، چگونگی فرار از یک فرد و چگونگی استفاده از وزن حریف علیه خودش.
در پایان جلسه، هانا موفق شد یک حرکت قفل مفصل را روی ریندو پیاده کند که ریندو را متعجب کرد. ریندو با لبخندی نادر گفت: «تو استعداد عجیبی داری. اگه همینطور ادامه بدی، تا دو سال دیگه از من هم جلو میزنی.»
---
**کلاس پنجم: هنر رهبری با مایکی**
شب، وقتی همه رفته بودند، مایکی هانا را به اتاق کارش برد. روی میز، یک نقشه از محدودهی نفوذ بانتن پهن بود.
مایکی با لحنی آرام و عمیق شروع کرد: «قدرت واقعی، نه در مشت و اسلحه، که در ذهن و ارادست. بانتن یه سازمان جنایتکار نیست؛ یه امپراتوریه. و تو باید یاد بگیری چطور این امپراتوری رو مدیریت کنی.»
او به هانا یاد داد که چطور گزارشهای مالی را بخواند، چطور بین اعضا اعتمادسازی کند و چطور در لحظات بحرانی، بهترین تصمیم را بگیرد.
هانا که از شدت خستگی نزدیک بود روی میز بخوابد، اما چشمانش همچنان متمرکز بود. مایکی که این را دید، با غروری که در نگاهش موج میزد، گفت: «امروز کافیه. برو بخواب. فردا ادامه میدیم.»
هانا برگشت و به مایکی نگاه کرد. «بابا...» کلمهای که برای اولین بار از زبان او خارج میشد. «ممنونم.»و مایکی رو بغل کرد
مایکی در جواب هیچی نگفت، اما متقابل هانا رو بغل کرد که چند دقیقه بعد احسای کرد هانا تکون نمیخوره و تنفسش منظم شده آن شب، تا صبح با لبخندی روی لبهایش هانا رو که غرق خواب بود تماشا کرد و از دختری که این فرشته رو بهش داده بود برای صدمین بار تشکر کرد.
خب خب اینم از این بخونید حال کنید منم دعا کنید که امتحاناتم رو خراب نکنم 🍷✨️ با تشکر سنجو
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
---
### فصل نهم: اولین آزمون
**موضوع: وفاداری یا خون؟**
سه ماه گذشت. هانا دیگر یک دختر معمولی نبود. او حالا میتوانست با هر نوع سلاحی کار کند، صورتهای مالی را مثل آب خوردن بخواند و در مبارزه تنبهتن، حتی سانزو را هم به چالش بکشد. اعضای بانتن به او لقب «شبح سیاه» داده بودند؛ چون هیچکس حضور او را حس نمیکرد تا وقتی که خنجرش را روی گلویش حس کند.
اما در نهایت، روز آزمون بزرگ فرا رسید.
شب بود. یک خبر به مایکی رسید: یکی از خائنان قدیمی که فکر میکردند مرده است، زنده است و در حال جمعآوری اطلاعات برای فروش به باندهای رقیب است. مأموریت: حذف او. و مأمور این عملیات، خود هانا بود.
مایکی در اتاقش نشسته بود و از پنجره به باران سنگین شب نگاه میکرد. سانزو که پشت سرش ایستاده بود، با نگرانی گفت: «رئیس، مطمئنی؟ هنوز بچهست...»
مایکی بدون اینکه برگردد، جواب داد: «کسی که قراره پرنسس بانتن باشه، باید بتونه اولین خون واقعی رو خودش بریزه. اگه الان نکنه، بعداً دیر شده.»
در یک انبار قدیمی در حومه توکیو، هانا با یک کت بارانی مشکی و چکمههای لاستیکی، قدم به داخل گذاشت. در دستش، یک کانزاشی نقرهای برق میزد؛ هدیهی سانزو برای اولین مأموریت رسمیاش.
هدف، یک مرد میانسال با زخمی روی صورتش بود که پشت میز نشسته بود و مشغول خوردن نودل بود. او که متوجه حضور هانا شد، با تمسخر خندید: «چیه؟ مایکی یه بچه فرستاده تا من رو بکشه؟»
هانا جوابی نداد. فقط قدم زد و کانزاشی را از میان موهایش بیرون کشید.
مرد که خندهاش قطع شده بود، دست برد سمت اسلحهاش، اما هانا سریعتر بود. در یک چشم به هم زدن، زانویش را روی میز گذاشت، با یک دست مچ مرد را قفل کرد و با دست دیگر، کانزاشی را درست بین دندههایش فرو برد. مرد با چشمانی گرد شده به صورت او خیره شد و جان داد.
- ۴۷
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط