چپتر هشتم
چپتر هشتم
نیمههای شب بود. هانا پس از آن کابوس تلخ، نتوانست به اتاق خودش برگردد. مایکی هم که از روی عادت تا صبح بیدار میماند و به پروندهها خیره میشد، متوجه شده بود که هانا کنارش نشسته و چشماش سنگین شده است.
مایکی بدون اینکه حرفی بزند، بلند شد. هانا را در آغوش گرفت و به سمت تخت بزرگ خودش برد. ملحفههای سیاه و سرد را کنار زد و او را به آرامی روی تخت گذاشت. اما وقتی خواست برگردد، هانا دستش را گرفت.
صدای ضعیف هانا در تاریکی پیچید: «...نرو.»
مایکی برای لحظهای ایستاد. قلبش که فکر میکرد از سنگ ساخته شده، برای یک ثانیه تیر کشید. او بدون معطلی، کنار هانا دراز کشید و او را به سینهاش چسباند. دستش را روی موهای نرم مشکی هانا کشید و در حالی که چشمانش به سقف تاریک خیره بود، آرام گفت: «نترس بابایی جایی نمیره...بابایی همیشه پیش دخترش میمونه.»
هانا در آغوش گرم مایکی، برای اولین بار پس از سالها، بدون هیچ کابوسی به خواب رفت. مایکی هم، با وجود تمام سنگینی دنیا روی شانههایش، برای اولین بار در ماههای اخیر، خوابی آرام و عمیق را تجربه کرد. سانزو که از دوربینهای مداربسته این صحنه را دید، با لبخندی شیرین زیر لب گفت: «چه قدر بامزه... مایکی داره عشق ورزیدن رو دوباره یاد میگیره.» و سپس با اکراه، تصویر را ذخیره کرد.
---
**صبح روز بعد - ساعت ۶:۳۰ صبح**
هانا با بوی قهوه و سیگار از خواب بیدار شد. مایکی کنار تخت نشسته بود، یک فنجان قهوه در دست داشت و مثل همیشه با آن نگاهِ سرد و متمرکز به پروندهها خیره بود. اما وقتی دید هانا بیدار شده، لبخندی آرام روی لبش نشست.
«بلند شو. امروز روز بزرگیه.»
هانا با چشمانی خوابآلود اما پر از کنجکاوی از تخت بیرون آمد. مایکی در حالی که کتش را میپوشید، ادامه داد: «از امروز، دیگه فقط یه مهمون نیستی. قراره یاد بگیری که چطور در این دنیا زنده بمونی. کوکونوی منتظرته.»
---
**کلاس اول: اقتصاد و مدیریت با کوکونوی**
در یک اتاق پر از مانیتور و نمودارهای مالی، کوکونوی با آن موهای سفید و نگاه مصممش، پشت میز نشسته بود. جلوی هانا یک لپتاپ باز بود.
کوکونوی با لحنی جدی اما ملایم شروع کرد: «بانتن بدون پول، هیچی نیست. یاد بگیر چطور پول بسازی، چطور سرمایهگذاری کنی و چطور از ریسکها جلوگیری کنی. اولین درس: درآمد Passive چیه و چطور میتونیم با پولِ کثیف، تجارت تمیز راه بندازیم.»
هانا با دقت به حرفهایش گوش داد و یادداشت برداشت. کوکونوی با دیدن تمرکز او، لبخندی رضایتبخش زد و گفت: «به نظر میاد مایکی یه نفر رو پیدا کرده که میتونه جای من رو بگیره.»
---
**کلاس دوم: سلاحهای سرد با سانزو**
در زیرزمین عمارت، یک سلاح خانهی مدرن برای تمرین راهاندازی شده بود. سانزو با یک شمشیر کوتاه در دست، با شوق و ذوق زیادی منتظر هانا بود.
«بالاخره! بیا ببینم چقدر توی مبارزه با سلاح های سرد استعداد داری!»
سانزو اول طرز ایستادن و تعادل را به هانا یاد داد. سپس چگونگی ضربه زدن به نقاط حساس بدن را. او با دقت و حوصلهای که کمتر کسی از سانزو سراغ داشت، هر حرکت هانا را اصلاح میکرد.
«خونسردیات رو حفظ کن. سلاح سرد فقط یه تکه فلز نیست، امتداد وجود توئه. وقتی به کسی ضربه میزنی، باید احساس کنی که خودت هستی که بهش ضربه میزنی، نه اسلحه.»
هانا پس از یک ساعت تمرین، توانست یک ضربهی دقیق و سریع به هدف تمرینی بزند. سانزو با ذوق دست زد و فریاد زد: «آفرین! پرنسس تاریکی من!»
---
**کلاس سوم: سلاحهای گرم با ران هایتانی**
در میدان تیر زیرزمینی، ران با آن لبخند مرموز همیشگیاش، یک کلت را روی میز گذاشت.
«سلام به شاگرد جدیدم. اینجا قراره با تفنگ دوست بشی. نه اینکه ازش بترسی، نه اینکه عاشقش بشی. باهاش یکی بشی.»
ران طرز کار کردن با کمرشکن، نشانهگیری و کنترل نفس را به هانا آموزش داد. او صبورانه پشت سر هانا ایستاد و دستانش را برای نشانهگیری درست هدایت کرد.
اولین گلوله به سمت هدف رفت و به لبهی هدف برخورد کرد. دومی نزدیکتر بود. سومی، مستقیم به مرکز هدف خورد.
ران با نگاهی تحسینآمیز پشت گوشش را خاراند و گفت: «داری خوب پیش میری. انگار واقعاً این کار توی خونته.»
ادامه چپتر توی پست بعدی
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
نیمههای شب بود. هانا پس از آن کابوس تلخ، نتوانست به اتاق خودش برگردد. مایکی هم که از روی عادت تا صبح بیدار میماند و به پروندهها خیره میشد، متوجه شده بود که هانا کنارش نشسته و چشماش سنگین شده است.
مایکی بدون اینکه حرفی بزند، بلند شد. هانا را در آغوش گرفت و به سمت تخت بزرگ خودش برد. ملحفههای سیاه و سرد را کنار زد و او را به آرامی روی تخت گذاشت. اما وقتی خواست برگردد، هانا دستش را گرفت.
صدای ضعیف هانا در تاریکی پیچید: «...نرو.»
مایکی برای لحظهای ایستاد. قلبش که فکر میکرد از سنگ ساخته شده، برای یک ثانیه تیر کشید. او بدون معطلی، کنار هانا دراز کشید و او را به سینهاش چسباند. دستش را روی موهای نرم مشکی هانا کشید و در حالی که چشمانش به سقف تاریک خیره بود، آرام گفت: «نترس بابایی جایی نمیره...بابایی همیشه پیش دخترش میمونه.»
هانا در آغوش گرم مایکی، برای اولین بار پس از سالها، بدون هیچ کابوسی به خواب رفت. مایکی هم، با وجود تمام سنگینی دنیا روی شانههایش، برای اولین بار در ماههای اخیر، خوابی آرام و عمیق را تجربه کرد. سانزو که از دوربینهای مداربسته این صحنه را دید، با لبخندی شیرین زیر لب گفت: «چه قدر بامزه... مایکی داره عشق ورزیدن رو دوباره یاد میگیره.» و سپس با اکراه، تصویر را ذخیره کرد.
---
**صبح روز بعد - ساعت ۶:۳۰ صبح**
هانا با بوی قهوه و سیگار از خواب بیدار شد. مایکی کنار تخت نشسته بود، یک فنجان قهوه در دست داشت و مثل همیشه با آن نگاهِ سرد و متمرکز به پروندهها خیره بود. اما وقتی دید هانا بیدار شده، لبخندی آرام روی لبش نشست.
«بلند شو. امروز روز بزرگیه.»
هانا با چشمانی خوابآلود اما پر از کنجکاوی از تخت بیرون آمد. مایکی در حالی که کتش را میپوشید، ادامه داد: «از امروز، دیگه فقط یه مهمون نیستی. قراره یاد بگیری که چطور در این دنیا زنده بمونی. کوکونوی منتظرته.»
---
**کلاس اول: اقتصاد و مدیریت با کوکونوی**
در یک اتاق پر از مانیتور و نمودارهای مالی، کوکونوی با آن موهای سفید و نگاه مصممش، پشت میز نشسته بود. جلوی هانا یک لپتاپ باز بود.
کوکونوی با لحنی جدی اما ملایم شروع کرد: «بانتن بدون پول، هیچی نیست. یاد بگیر چطور پول بسازی، چطور سرمایهگذاری کنی و چطور از ریسکها جلوگیری کنی. اولین درس: درآمد Passive چیه و چطور میتونیم با پولِ کثیف، تجارت تمیز راه بندازیم.»
هانا با دقت به حرفهایش گوش داد و یادداشت برداشت. کوکونوی با دیدن تمرکز او، لبخندی رضایتبخش زد و گفت: «به نظر میاد مایکی یه نفر رو پیدا کرده که میتونه جای من رو بگیره.»
---
**کلاس دوم: سلاحهای سرد با سانزو**
در زیرزمین عمارت، یک سلاح خانهی مدرن برای تمرین راهاندازی شده بود. سانزو با یک شمشیر کوتاه در دست، با شوق و ذوق زیادی منتظر هانا بود.
«بالاخره! بیا ببینم چقدر توی مبارزه با سلاح های سرد استعداد داری!»
سانزو اول طرز ایستادن و تعادل را به هانا یاد داد. سپس چگونگی ضربه زدن به نقاط حساس بدن را. او با دقت و حوصلهای که کمتر کسی از سانزو سراغ داشت، هر حرکت هانا را اصلاح میکرد.
«خونسردیات رو حفظ کن. سلاح سرد فقط یه تکه فلز نیست، امتداد وجود توئه. وقتی به کسی ضربه میزنی، باید احساس کنی که خودت هستی که بهش ضربه میزنی، نه اسلحه.»
هانا پس از یک ساعت تمرین، توانست یک ضربهی دقیق و سریع به هدف تمرینی بزند. سانزو با ذوق دست زد و فریاد زد: «آفرین! پرنسس تاریکی من!»
---
**کلاس سوم: سلاحهای گرم با ران هایتانی**
در میدان تیر زیرزمینی، ران با آن لبخند مرموز همیشگیاش، یک کلت را روی میز گذاشت.
«سلام به شاگرد جدیدم. اینجا قراره با تفنگ دوست بشی. نه اینکه ازش بترسی، نه اینکه عاشقش بشی. باهاش یکی بشی.»
ران طرز کار کردن با کمرشکن، نشانهگیری و کنترل نفس را به هانا آموزش داد. او صبورانه پشت سر هانا ایستاد و دستانش را برای نشانهگیری درست هدایت کرد.
اولین گلوله به سمت هدف رفت و به لبهی هدف برخورد کرد. دومی نزدیکتر بود. سومی، مستقیم به مرکز هدف خورد.
ران با نگاهی تحسینآمیز پشت گوشش را خاراند و گفت: «داری خوب پیش میری. انگار واقعاً این کار توی خونته.»
ادامه چپتر توی پست بعدی
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
- ۶۶
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط