Part
Part:43
Name:عشق و جدایی
ویو جیمین
(پایان فلش بک)
با تکرار گذشته انگار بودن شوگا برام همیشگی بود...دیگه نمی زارم بره...هیچ وقت..تا زمانی که شاید خودش پیش مرگم بشه...که می دونم...
ویو بورا
پاهام سبک شده بودند و انگار وجود نداشتن...دستم رو به سمت زنگ بردم و فشار کمی بهش وارد کردم...پشتمو به در کردم و تکیه این به اون دادم و اروم جسمم رو به زمین دادم...با باز شدن در به جیمین خیره شدم..که داشت با نگرانی بهم نگاه می کرد و زانویی جولوی من زد...
&بورا خوبی؟(نگران)
+جیمنشی...میشه...میشه بریم..خ.خونه؟(با بقض)
&چیزی...شده بورا..؟
+فقط...می خوام برم خونه...جیمین...
با کلماتی که می گفتم دست خودم نبود اشک از صورتم جاری شد...انگار یه بقض خیلی سنگین توی وجودم ماندگار بود که ول کن نبود...
با نگاه هایی که از جنس نا اشنا ولی قدیمی بود به صورت جیمین خیره شدم...و به سرعت من رو توی اغوشش جا داد و با دستش مو هام رو نوازش می کرد...تنها کاری که می تونست بکنه این بود که بگه..
&گریه کن...بورا..تو حتی اگر هم نبودی سرنوشت همین بود می دونم بعضی از جاها سختی داره..و زندگی خیلی باهات بد می کنه...ولی تو...می تونی...فقط الان خودت رو خالی کن....
ویو جیمین
با تمام حرف هایی که میزدم انگار داشتم گذشته خودم رو زنده می کردم...بورا درست مثل من بود...کسی رو نداشت..درست یاد زمانی افتادم که ترک شدم...توی زندگیم دوبار ترک شدم ترکی از طرف ادم هایی که حتی فکرش هم هیچ وقت نمی کردم..و فکر می کردم.. برای همیشه ماندگارن..ولی هیچ وقت اینجوری نشد...اونا بدترین زخم هارو روی بدن من گذاشتن و همیشه...موندگار خواهد بود...
سری توکون دادم تا از این افکار جدا شم..و سر بورا رو بالا گرفتم و با لخندی که درست مثل خنجری توی قلب خودم بود و از روی زور به اون زدم..
&بیا بریم تو....تو هم به استراحت نیاز داری...مگه نه؟
بورا هیچ حرفی نزد و فقط سرش رو به پایین انداخت و چشمش تمام اطراف رو برنداز کرد و به جاده و ماشین چشم دوخت...از چشماش معلوم بود منتظر چیزی هست...
اروم از روی زمین بلندش کردم و به داخل بردم زیاد تعادل نداشت...با سختی از پله ها بالا رفت و وارد اتاقی شد که قبلا برای اون بود شد...عجیبه چرا کوک همراهش نبود..اروم به سمت در خروجی پا گذاشتم و به بیرون چشم دوختم دیگه خبری از ماشین نبود...
چند ساعتی میگذره که از کوک خبری نیست همه نگرانش بودن شوگا، من و شاید هم بورا...بورا از زمانی که اومده بود زوی تخت بود و به گوشه این چشم دوخته بود...هیچی نمی خورد..رنگ پوستش انگار کاملا رفته بود..زرد شده بود...شوگا با ماشین رفت بیرون که شاید کوک رو بتونه پیدا کنه...
شب شده بود هوا تاریک و تیره شده بود بورا بی حال روی تخت خواب بود و درست مثل یک کودک چند ماهمه به خواب رفته بود انگار خیلی خسته بود...اروم از اتاقش فاصله گرفتم و به اشپز خونه رفتم شوگا هنوز نیومده بود نگران بودم...تنها یه چراغ بالای سر من همدر من بود...با صدای وارد گردن رمز...به سمت در برگشتم و با چشمام منتظر چیزی بودم..شاید بازگشت کوک بود...شوگا وارد شد...دست فردی دور گردنش حلقه شده بود و تعادل کاملی نداشت...اون کوک بود..از رو صندلی پایین اومدم و به سمتش قدم برداشتم..بوی الکل تمام بدنش رو گرفته بود...
٪حالش زیاد خوب نیست...
با قیافه کب کرده به کوک خیره شدم هیچ هوشیاری نداشت..معلوم بود خیلی زیاده روی کرده...ولی..برای..چی؟..
با شوگا به سمت اتاقم بردیمش و اروم خوابوندیمش...کاملا خوابیده بود..اروم کفشاشو از پاش در اوردم و پتو رو روش کشیدم...
&فردا...باید همه چیز رو بهمون توضیح بده...
٪اخرین باری که اینجوری دیدمش حالش خیلی خراب بود...ترک کردن اون بود..اون روز انقدر گریه کرد که حتی باورم نمی شد اون کوک بود...
&....یعنی فکر می کنی به اون هم مربوطه...؟
٪....شاید....نمی دونم....
شرط:
۳۰لایک
۶بازنشر
۳۰کامنت
۱فالو
درود گالا ،بچه ها من تصمیم گرفتم این رمان رو دو فصل کنم و این که فقط اول در حال تموم شدنه و خیلی هم قراره هیجانی بشه خودم خیلی براش ذوق دارم پس سریع شرطا رو برسونین که سریع تر بزارم..پس فعلا باییییی
Name:عشق و جدایی
ویو جیمین
(پایان فلش بک)
با تکرار گذشته انگار بودن شوگا برام همیشگی بود...دیگه نمی زارم بره...هیچ وقت..تا زمانی که شاید خودش پیش مرگم بشه...که می دونم...
ویو بورا
پاهام سبک شده بودند و انگار وجود نداشتن...دستم رو به سمت زنگ بردم و فشار کمی بهش وارد کردم...پشتمو به در کردم و تکیه این به اون دادم و اروم جسمم رو به زمین دادم...با باز شدن در به جیمین خیره شدم..که داشت با نگرانی بهم نگاه می کرد و زانویی جولوی من زد...
&بورا خوبی؟(نگران)
+جیمنشی...میشه...میشه بریم..خ.خونه؟(با بقض)
&چیزی...شده بورا..؟
+فقط...می خوام برم خونه...جیمین...
با کلماتی که می گفتم دست خودم نبود اشک از صورتم جاری شد...انگار یه بقض خیلی سنگین توی وجودم ماندگار بود که ول کن نبود...
با نگاه هایی که از جنس نا اشنا ولی قدیمی بود به صورت جیمین خیره شدم...و به سرعت من رو توی اغوشش جا داد و با دستش مو هام رو نوازش می کرد...تنها کاری که می تونست بکنه این بود که بگه..
&گریه کن...بورا..تو حتی اگر هم نبودی سرنوشت همین بود می دونم بعضی از جاها سختی داره..و زندگی خیلی باهات بد می کنه...ولی تو...می تونی...فقط الان خودت رو خالی کن....
ویو جیمین
با تمام حرف هایی که میزدم انگار داشتم گذشته خودم رو زنده می کردم...بورا درست مثل من بود...کسی رو نداشت..درست یاد زمانی افتادم که ترک شدم...توی زندگیم دوبار ترک شدم ترکی از طرف ادم هایی که حتی فکرش هم هیچ وقت نمی کردم..و فکر می کردم.. برای همیشه ماندگارن..ولی هیچ وقت اینجوری نشد...اونا بدترین زخم هارو روی بدن من گذاشتن و همیشه...موندگار خواهد بود...
سری توکون دادم تا از این افکار جدا شم..و سر بورا رو بالا گرفتم و با لخندی که درست مثل خنجری توی قلب خودم بود و از روی زور به اون زدم..
&بیا بریم تو....تو هم به استراحت نیاز داری...مگه نه؟
بورا هیچ حرفی نزد و فقط سرش رو به پایین انداخت و چشمش تمام اطراف رو برنداز کرد و به جاده و ماشین چشم دوخت...از چشماش معلوم بود منتظر چیزی هست...
اروم از روی زمین بلندش کردم و به داخل بردم زیاد تعادل نداشت...با سختی از پله ها بالا رفت و وارد اتاقی شد که قبلا برای اون بود شد...عجیبه چرا کوک همراهش نبود..اروم به سمت در خروجی پا گذاشتم و به بیرون چشم دوختم دیگه خبری از ماشین نبود...
چند ساعتی میگذره که از کوک خبری نیست همه نگرانش بودن شوگا، من و شاید هم بورا...بورا از زمانی که اومده بود زوی تخت بود و به گوشه این چشم دوخته بود...هیچی نمی خورد..رنگ پوستش انگار کاملا رفته بود..زرد شده بود...شوگا با ماشین رفت بیرون که شاید کوک رو بتونه پیدا کنه...
شب شده بود هوا تاریک و تیره شده بود بورا بی حال روی تخت خواب بود و درست مثل یک کودک چند ماهمه به خواب رفته بود انگار خیلی خسته بود...اروم از اتاقش فاصله گرفتم و به اشپز خونه رفتم شوگا هنوز نیومده بود نگران بودم...تنها یه چراغ بالای سر من همدر من بود...با صدای وارد گردن رمز...به سمت در برگشتم و با چشمام منتظر چیزی بودم..شاید بازگشت کوک بود...شوگا وارد شد...دست فردی دور گردنش حلقه شده بود و تعادل کاملی نداشت...اون کوک بود..از رو صندلی پایین اومدم و به سمتش قدم برداشتم..بوی الکل تمام بدنش رو گرفته بود...
٪حالش زیاد خوب نیست...
با قیافه کب کرده به کوک خیره شدم هیچ هوشیاری نداشت..معلوم بود خیلی زیاده روی کرده...ولی..برای..چی؟..
با شوگا به سمت اتاقم بردیمش و اروم خوابوندیمش...کاملا خوابیده بود..اروم کفشاشو از پاش در اوردم و پتو رو روش کشیدم...
&فردا...باید همه چیز رو بهمون توضیح بده...
٪اخرین باری که اینجوری دیدمش حالش خیلی خراب بود...ترک کردن اون بود..اون روز انقدر گریه کرد که حتی باورم نمی شد اون کوک بود...
&....یعنی فکر می کنی به اون هم مربوطه...؟
٪....شاید....نمی دونم....
شرط:
۳۰لایک
۶بازنشر
۳۰کامنت
۱فالو
درود گالا ،بچه ها من تصمیم گرفتم این رمان رو دو فصل کنم و این که فقط اول در حال تموم شدنه و خیلی هم قراره هیجانی بشه خودم خیلی براش ذوق دارم پس سریع شرطا رو برسونین که سریع تر بزارم..پس فعلا باییییی
- ۴۴۵
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط