Nameعشق و جدایی
Name:عشق و جدایی
Part:45
ویو کوک
-خب می شنوم...
٪راستش کوک....نامجون برگشته...
با حرفی که زد انگار یه چیز محکم رو کبوندن توی سرم و مات بهش خیره شدم...
-ا...از...کی؟
٪چند روزی میشه درست همون روزی که با بورا رفتی مهمونی....
&راستش...اون روز......
-اون روز چی جیمین؟!
٪توی مهمونی بوده...
از روی مبل بلند شدم و با دستم برای صورتم حصاری درست کردم... یعنی بورا رو دیده...؟
-خب...؟
٪من چند روز پیش یه پیام اومد از یه فرد ناشناس...متوجه شدم اون نامجونه...می خواد باهامون حرف بزنه فردا.......
-نه!
&چ...چی؟
-نه من همچین ریسکی نمی کنم!
&کوک بفهم چی می گی ما باید بریم...(با داد)
با حرفی که شوگا زد عصبی شدم و با سرعت به سمتش رفتم...
-برم پیشش که دوباره این رو هم ازم جدا کنه؟یا بکشش؟یا این که کاری کنه که دستم بهش نرسه؟..هان..؟کدوم یونگی؟..(با داد)
٪کوک...تو باید بیای تو و اون...هر مشکلی دارین به من مربوط نیست ولی....مگه خودت نگفتی اون موضوع برای گذشتس...خوب پس باید بیای...
-م..من...
&کوک...!
-باشه...
با وجود این که می دونستم اون ماجرا برای خیلی وقت پیشه ولی....از این می ترسید...از این که زمانی برسه که حتی بورا هم ازم جدا بشه...
(فردا صبح)
ویو نویسنده
با صدای زنگ در خونه همه چشمشون رو به در دادن...یونگی به سمت در قدم بر داشت و بازش کرد...
٫واییی خسته شدم...
٪سلام...
یوری پشت چشمی نازک کرد و به یونگی چشم دوخت..
٫معلوم هست چند روزه کجایی حتی خونه هم نمیای؟(عصبی)
شوگا از روی بی عصابی چشماش رو روی هم فشار داد و لب پایینش رو گاز گرفت...
٪یوری...
که حرفش نیمه تمام موند...
-داشته خوش گذرونی میکرده با جیمین(پوسخند و جدی)
٪چی می گی کوک...(عصبی)
٫هه پس با عشقت هم اشتی کردی..!
٪یوری نزار چند روز پیشت نبودم الان بهت درس بدم...فقط یه کار رو ازت خواستما!
٫من فقط برای بورا اومدم نه علاقه ای داشتم این گودزیلا رو ببینم نه تو روی...
(گودزیلا رو، رو به کوک میگه)
-(خنده عصبی)
٫خب...کوچولو کجاست...؟
&کی...؟
٫بورا دیگه!
که ناگهان جسته ریز بورا از پشت کوک و جیمین پیدا میشه...
+س..سلام...
ویو یوری
وقتی بورا رو دیدم برای لحظه ای بدنم یخ زد چهرش کاملا متفاوت شده بود با قبلش لاغر تر شده بود...زیر چشماش تیره شده بود...ل*بای براقش حالا شده بود پوسته پوسته و خونی...سری تکون دادم و به سمتش حرکت کرد و وارد اغوشم کردمش...
٫سلام کوچولو..!(با بقض)
+چرا اومدی اینجا...؟
٫اه...خب راستش قراره پیشت بمونم برای مدت کمی...
+اهان....
بورا اروم ازم فاصله گرفت و رفت از پله ها بالا....
٪خب ما دیگه میریم...
٫کجا..؟
٪اگه قرار بود بهت بگم الان اینجا نبودی..!(جدی)
٫مسخره..(اداشو در میاره)
اونا هم به سمت در رفتن و سوار ماشین شدن و فقط من موندم و سکوته خونه... اروم به سمت اتاق بورا رفتم و تقی به در زدم که صدایی نیومد لای در رو باز کردم که با جسم خوابیده بورا روبه رو شدم...برای این که مزاحم خوابش نشم اروم در رو بستم و به سمت پله ها رفتم و مشغلول درست کردن غذا برای ناهار شدم...
ویو بورا
با اومدن یوری حالم بهتر شد ولی...انگار یه چیزی ته دلم خالی شده بود...بعد از دیدنش به اتاقم رفتم...بعد از چند مین صدای ماشین کوک و شوگا اومد...قدم های یوری به سمتم واضح تر شد...اروم چشمام رو بستم تا یه فاصله ای بین ما باشه...حرفی که همیشه خودش بهم می گفت....صدای در و بسته شدنش رو شنیدم....راستش دوست نداشتم از یوری دوری کنم ولی....توی این مدت...کلا ترجیه دادم که کلا از ادما فاصله بگیرم حتی کوک.....چند مین چشمام روی پنجره اتاقم بود که پیامی که برای گوشیم اومد به سمت گوشی برگشتم....
اولش فکر کردم کوکه...شاید نگرانم شده باشه...ولی این طور نبود....
با پیامی که برام اومد...انگار که برقی بهم وصل باشه روی تخت نشستم....امکان نداره..!...
اون....!
خب امرزو پارت بعدی رو میزارم که سریعتر این فصل رو تموم کنیم گلا...ولی برای فصل جدید باید پارتا رو به شرطاش برسونین تا بزارم...
شرط:
۴۵لایک
۲۰بازنشر
۲فالو
۳۰کامنت
تا زمانی که شرطا نرسه فصل جدید گذاشته نمیشه گلا...ولی هنوز فصل یک ادامه داره و سیع میکنم امروز این فصل رو تموم کنم..💫
Part:45
ویو کوک
-خب می شنوم...
٪راستش کوک....نامجون برگشته...
با حرفی که زد انگار یه چیز محکم رو کبوندن توی سرم و مات بهش خیره شدم...
-ا...از...کی؟
٪چند روزی میشه درست همون روزی که با بورا رفتی مهمونی....
&راستش...اون روز......
-اون روز چی جیمین؟!
٪توی مهمونی بوده...
از روی مبل بلند شدم و با دستم برای صورتم حصاری درست کردم... یعنی بورا رو دیده...؟
-خب...؟
٪من چند روز پیش یه پیام اومد از یه فرد ناشناس...متوجه شدم اون نامجونه...می خواد باهامون حرف بزنه فردا.......
-نه!
&چ...چی؟
-نه من همچین ریسکی نمی کنم!
&کوک بفهم چی می گی ما باید بریم...(با داد)
با حرفی که شوگا زد عصبی شدم و با سرعت به سمتش رفتم...
-برم پیشش که دوباره این رو هم ازم جدا کنه؟یا بکشش؟یا این که کاری کنه که دستم بهش نرسه؟..هان..؟کدوم یونگی؟..(با داد)
٪کوک...تو باید بیای تو و اون...هر مشکلی دارین به من مربوط نیست ولی....مگه خودت نگفتی اون موضوع برای گذشتس...خوب پس باید بیای...
-م..من...
&کوک...!
-باشه...
با وجود این که می دونستم اون ماجرا برای خیلی وقت پیشه ولی....از این می ترسید...از این که زمانی برسه که حتی بورا هم ازم جدا بشه...
(فردا صبح)
ویو نویسنده
با صدای زنگ در خونه همه چشمشون رو به در دادن...یونگی به سمت در قدم بر داشت و بازش کرد...
٫واییی خسته شدم...
٪سلام...
یوری پشت چشمی نازک کرد و به یونگی چشم دوخت..
٫معلوم هست چند روزه کجایی حتی خونه هم نمیای؟(عصبی)
شوگا از روی بی عصابی چشماش رو روی هم فشار داد و لب پایینش رو گاز گرفت...
٪یوری...
که حرفش نیمه تمام موند...
-داشته خوش گذرونی میکرده با جیمین(پوسخند و جدی)
٪چی می گی کوک...(عصبی)
٫هه پس با عشقت هم اشتی کردی..!
٪یوری نزار چند روز پیشت نبودم الان بهت درس بدم...فقط یه کار رو ازت خواستما!
٫من فقط برای بورا اومدم نه علاقه ای داشتم این گودزیلا رو ببینم نه تو روی...
(گودزیلا رو، رو به کوک میگه)
-(خنده عصبی)
٫خب...کوچولو کجاست...؟
&کی...؟
٫بورا دیگه!
که ناگهان جسته ریز بورا از پشت کوک و جیمین پیدا میشه...
+س..سلام...
ویو یوری
وقتی بورا رو دیدم برای لحظه ای بدنم یخ زد چهرش کاملا متفاوت شده بود با قبلش لاغر تر شده بود...زیر چشماش تیره شده بود...ل*بای براقش حالا شده بود پوسته پوسته و خونی...سری تکون دادم و به سمتش حرکت کرد و وارد اغوشم کردمش...
٫سلام کوچولو..!(با بقض)
+چرا اومدی اینجا...؟
٫اه...خب راستش قراره پیشت بمونم برای مدت کمی...
+اهان....
بورا اروم ازم فاصله گرفت و رفت از پله ها بالا....
٪خب ما دیگه میریم...
٫کجا..؟
٪اگه قرار بود بهت بگم الان اینجا نبودی..!(جدی)
٫مسخره..(اداشو در میاره)
اونا هم به سمت در رفتن و سوار ماشین شدن و فقط من موندم و سکوته خونه... اروم به سمت اتاق بورا رفتم و تقی به در زدم که صدایی نیومد لای در رو باز کردم که با جسم خوابیده بورا روبه رو شدم...برای این که مزاحم خوابش نشم اروم در رو بستم و به سمت پله ها رفتم و مشغلول درست کردن غذا برای ناهار شدم...
ویو بورا
با اومدن یوری حالم بهتر شد ولی...انگار یه چیزی ته دلم خالی شده بود...بعد از دیدنش به اتاقم رفتم...بعد از چند مین صدای ماشین کوک و شوگا اومد...قدم های یوری به سمتم واضح تر شد...اروم چشمام رو بستم تا یه فاصله ای بین ما باشه...حرفی که همیشه خودش بهم می گفت....صدای در و بسته شدنش رو شنیدم....راستش دوست نداشتم از یوری دوری کنم ولی....توی این مدت...کلا ترجیه دادم که کلا از ادما فاصله بگیرم حتی کوک.....چند مین چشمام روی پنجره اتاقم بود که پیامی که برای گوشیم اومد به سمت گوشی برگشتم....
اولش فکر کردم کوکه...شاید نگرانم شده باشه...ولی این طور نبود....
با پیامی که برام اومد...انگار که برقی بهم وصل باشه روی تخت نشستم....امکان نداره..!...
اون....!
خب امرزو پارت بعدی رو میزارم که سریعتر این فصل رو تموم کنیم گلا...ولی برای فصل جدید باید پارتا رو به شرطاش برسونین تا بزارم...
شرط:
۴۵لایک
۲۰بازنشر
۲فالو
۳۰کامنت
تا زمانی که شرطا نرسه فصل جدید گذاشته نمیشه گلا...ولی هنوز فصل یک ادامه داره و سیع میکنم امروز این فصل رو تموم کنم..💫
- ۷۴۶
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط