{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

He was wonderful🦑part:1

He was wonderful🦑part:1
ات ویو:
من از وقتی که کلاس اول بودم تا امسال که سال آخری هستیم یه دوست توی عمرم داشتم و اونم صمیمی ترین دوست زندگیم بود و ما کنار هم کامل بودیم ولی امسال یه‌ دختری اون رو به اکیپشون دعوت کرد و برای اینکه اون تنها نباشه توی اکیپ من رو هم عضو اکیپ کرد...هیچکس هیچ علاقه ای نسبت به من نشون نمی‌داد و همه تظاهر میکردن منو نمی‌شناسن حتی این اواخر لیا(دوست صمیمیش)‌ هم دیگه به من اهمیت نمی‌داد و تظاهر کرد که منو نمیشناسه و من یه غریبه ام براش...حتی جواب سلامم رو هم نمی‌داد...یه‌روز مامانم خانواده ی لیا رو خونمون‌ دعوت کرد و لیا خیلی باهام خوب رفتار کرد اصلا انگار لیا دو شخصیت داره که پیش اونا یا پیش من نقاب میزنه...در هر صورت خوشحالم که منو دوست داره و بهم اهمیت میده...
لیا:هی ات ازم یه ویدیو بگیر
ات:اکی(ویدیو گرفت)
لیا:یاااا...من...خیلی...خوبممم!(کیوت بازی برای ویدیو)
ات:هی یه پیام اومد...گفته...قرار فردا یادت نره؟(با تعجب)
لیا:اههه بهش جواب بده بگو نه
ات:کیه؟
لیا:کی میخواد باشه؟مون‌ عه
ات:آهاا...میخواید دوتایی برید بیرون(با ناراحتی)
لیا:اکیپی‌‌ قراره بریم...ام تو هم بیا(زوری)
ات:نه نمیخواد اونا فقط تورو دعوت کردن
لیا:نه بابا...اتفاقا گفتن توهم ببرم(دروغ)
ات:اوم باشه پس میام
(پرش زمانی به فردا)
ات:سلاممم(با خنده و خجالت)
لیا:بچه ها بریم‌ رستوران؟یا...
مون:بیاید بریم روی پل اونجا کافی میخوریم
لیا:آره بریم
ات:آره آره...(آروم)
(چند دقیقه بعد)
ته ویو:
داشتم از دست خبرنگارا فرار میکردم و تقریبا گمشون‌ کرده بودم که یهو یه اکیپ دخترونه توجهمو‌ جلب کرد یکم وایسادم و بهشون نگاه کردم...یه دختر همش می‌خواست با بقیه صحبت کنه ولی بقیه ی دخترا بهش اهمیت نمیدادن...اعصابم خیلی خورد شده بود...یکی که به نظرم دوست صمیمیش میومد هی مسخره اش می‌کرد یا بهش اهمیتی نمی‌داد...واقعااا اعصاب خورد کن بود...دختر به اون خوشگلی...لیاقتشو ندارن...رفتم جلو
ته:هی شما حق ندارید با دختری به این خوشگلی اینطوری رفتار کنید
لیا:شما کی باشی؟
مون:گوه خورشی؟برو پی زندگیت بابا
ته:هع پشیمون میشید!(نیشخند)
مون:چه گوهی خوردی؟تو چه عنی هستی که ما بخاطرت پشیمون شیم؟
ته:زودتر از این خانوم زیبا معذرت خواهی کن!!
لیا:خیلی داری میری تو مخم میزنه تو صورتش
ته:جانم؟خب پس نشناختی...
راوی:ته ماسک و کلاهشو بر میداره
لیا:چ...یی...چیییی؟
مون:تهیونگ؟!اوپااااا...
ته:حالا اوپا شدم؟
مون:ببخشید...چیکار کنیم براتتتت‌
ته:از ایشون معذرت خواهی کن(رو به ات)
ات:اوم؟
مون:چیییی؟میفهمی داری چیکار میگی؟من از این معذرت خواهی کنم؟
ته:آره میفهمم
لیا:خفه شو هیچ وقت از این معذرت خواهی نمی‌کنیم هر کی هم که باشی...
ته:خوددانی!
دیدگاه ها (۱۲)

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

dark love

پارت۷:))

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط