پارت دو
پارت دو
موضوع :فوت مادر بزرگ
در رو باز کردم ک هوپی با قیافه خسته و خیلی ناراحت که داشت پنهونش میکرد ظاهر شد یه لبخند غمگین بهش زدم و سریع و محکم بغلم کرد و نتونست تحمل کنه به هق هق افتاد منم محکم بغلش کردم پشتش رو مالش میدادم(خیلی دردناکآنانه گریه میکرد )صدای گریه هاش به گوشم میرسید
من:هعی عزیزم اروم باش هوسوکا مرگ حقه ما که نمیتونستیم جلوش رو بگیریم هوم...میتونستیم ؟
هوپ بینیش رو بالا کشید : نه😭
من:خب دیگه...من پیشتم هر چقدر که دوس داری گریه کن ...گریه کن و خودت رو خالی کن نمیتونی که همه اش رو بریزی تو خودت که ..ما اگه خنده هامون با هم بودم غم هامون هم باید با هم دیگه باشه
که همون لحظه نفهمیدم چطوری یه اشک از چش خودم اومد پایین
بعد ده مین اشک ریختن دوتامون از هم جدا شدیم دستش رو گرفتم و بردم سر میز و با خوشحالی فیکی که هوپ هم متوجه شده بود گفتم:تادااا بفرما غذای بخور بعدش با هم صحبت میکنیم خوب؟☺️
هوپی سرش رو به معنی تأیید تکون داد
شروع کردیم به خوردن بعد نیم ساعت ناهار خوردن و ظرف شستن با هم رفتیم رو کاناپه نشستیم (الان نیاید بگید بچه خسته بود بُردیش برا ظرف شستن بچم عادت داره بهم کمک کنه تو کارای خونه وگرنه نزارم باهام قهر میکنه چیکار کنم خووو)دراز کشید و سرش رو گذاشت رو پاهام و صورتش رو سمتم گرفت و بهش زل زده بودم و دستش رو مالش میدادم
بهم نگاه کرد و گفت
هوپی:اووممم...😄مهساااا یادمه وقتی کوچیک بودم مادر و پدرم همراه با خواهرم رفته بودن جایی وقتی میخواستم برم مدرسه مادر بزرگم مجبورم میکرد تو اون هوای گرم لباس گرم بپوشم منم الکی میپوشیدم وقتی میزدم بیرون درشون میآوردم بعد چند ساعت که برگشتم خونه یادم رفته بود اونا رو بپوشم وقتی مادر بزرگم من رو بدون اون لباسا دید کلی دعوام کرد😆
من:واییی😂 هوپی چرا آخه باید یادت بره
من:آااا راستی...یه بار دیگه هم یادته همه دسته جمعی رفته بودیم طبیعت چون مادر بزرگ خیلی طبیعت دوست داشت به سلیقه ایشون رفتیم تو هم دقیقا از مادر بزرگ به ارث بردی😄 و عاشق رنگ سبز و طبیعتی
هوپ:اوه راست میگیا چرا تا الان بهش توجه نکرده بودم
(گونه امو نوازش کرد)
هوپی:تو خیلی به چیزایی که در مورد منه توجه میکنیا😆😃
من:اهوم پس چی😏😀
من:خب اینا به کنار داشتم میگفتم
وقتی رفته بودیم طبیعت و شما همه مشغول یه چیزی بودین من و مادر بزرگ در حال چیدن گل های کوهی ای که اونجا بود بودیم برای چایی
مادر بزرگ کلی از مزایا و خوبی های اونا برام میگفت و تعریف میکرد و اونجا بهم یه دستمال سر داد و من هنوز دارمش توی صندوقچه نگهش داشتم
و اگه یادت باشه روز عقدمون هم انگشترش رو بهم هدیه داد و بهم گفت که ازش به خوبی محافظت کنم راستش اون خیلی برام با ارزش بود و هست و من تصمیم گرفتم با تمام توانم ازشون مراقبت کنم
تو کل حرف هام هوپی با دقت بهم زل زده بود و گوش میداد
هوپی سرش رو به معنی تأیید تکون داد
شروع کردیم به خوردن بعد نیم ساعت ناهار خوردن و ظرف شستن با هم رفتیم رو کاناپه نشستیم (الان نیاید بگید بچه خسته بود بردیش برا ظرف شستن بچم عادت داره بهم کمک کنه تو کارای خونه وگرنه نزارم باهام قهر میکنه چیکار کنم خووو)دراز کشید و سرش رو گذاشت رو پاهام و صورتش رو سمتم گرفت و بهش زل زده بودم و دستش رو مالش میدادم
هوپی:اووممم...😄مهساااا یادمه وقتی کوچیک بودم مادر و پدرم همراه با خواهرم رفته بودن جایی وقتی میخواستم برم مدرسه مادر بزرگم مجبورم میکرد تو اون هوای گرم لباس گرم بپوشم منم الکی میپوشیدم وقتی میزدم بیرون درشون میآوردم بعد چند ساعت که برگشتم خونه یادم رفته بود اونا رو بپوشم وقتی مادرو بزرگم من رو بدون اون لباسا دید کای دعوام کرد😆
من:واییی😂 هوپی چرا آخه باید یادت بره
مم:آااا راستی...یه بار دیگه هم یادته همه دسته جمعی رفته بودیم طبیعت چون مادر بزرگ خیلی طبیعت دوست داشت به سلیقه ایشون رفتیم تو هم دقیقا از مادر بزرگ به ارث بردی😄 و عاشق رنگ سبز و طبیعت
هوپ:اوه راست میگیا چرا تا الان بهش توجه نکرده بودم
(گونه امو نوازش کرد)
هوپی:تو خیلی به چیزایی که در مورد منه توجه میکنیا😆😃
من:هوم پس چی😏😀
من:خب اینا به کنار داشتم میگفتم
وقتی رفته بودیم طبیعت و شما همه مشغول یه چیزی بودین من و مادر بزرگ در حال چیدن گل های کوهی ای که اونجا بود بودیم برای چایی مادر بزرگ کلی از مزایا و خوبی های اونا برام میگفت و اونجا بهم یه دستمال سر داد و من هنوز دارمش توی صندوقچه نگهش داشتم
و اگه یادت باشه روز عقدمون هم انگشترش رو بهم هدیه داد و بهم گفت که ازش محافظت کنم راستش اون خیلی برام با ارزش بود و هست و من تصمیم گرفتم با تمام توانم ازشون مراقبت کنم
موضوع :فوت مادر بزرگ
در رو باز کردم ک هوپی با قیافه خسته و خیلی ناراحت که داشت پنهونش میکرد ظاهر شد یه لبخند غمگین بهش زدم و سریع و محکم بغلم کرد و نتونست تحمل کنه به هق هق افتاد منم محکم بغلش کردم پشتش رو مالش میدادم(خیلی دردناکآنانه گریه میکرد )صدای گریه هاش به گوشم میرسید
من:هعی عزیزم اروم باش هوسوکا مرگ حقه ما که نمیتونستیم جلوش رو بگیریم هوم...میتونستیم ؟
هوپ بینیش رو بالا کشید : نه😭
من:خب دیگه...من پیشتم هر چقدر که دوس داری گریه کن ...گریه کن و خودت رو خالی کن نمیتونی که همه اش رو بریزی تو خودت که ..ما اگه خنده هامون با هم بودم غم هامون هم باید با هم دیگه باشه
که همون لحظه نفهمیدم چطوری یه اشک از چش خودم اومد پایین
بعد ده مین اشک ریختن دوتامون از هم جدا شدیم دستش رو گرفتم و بردم سر میز و با خوشحالی فیکی که هوپ هم متوجه شده بود گفتم:تادااا بفرما غذای بخور بعدش با هم صحبت میکنیم خوب؟☺️
هوپی سرش رو به معنی تأیید تکون داد
شروع کردیم به خوردن بعد نیم ساعت ناهار خوردن و ظرف شستن با هم رفتیم رو کاناپه نشستیم (الان نیاید بگید بچه خسته بود بُردیش برا ظرف شستن بچم عادت داره بهم کمک کنه تو کارای خونه وگرنه نزارم باهام قهر میکنه چیکار کنم خووو)دراز کشید و سرش رو گذاشت رو پاهام و صورتش رو سمتم گرفت و بهش زل زده بودم و دستش رو مالش میدادم
بهم نگاه کرد و گفت
هوپی:اووممم...😄مهساااا یادمه وقتی کوچیک بودم مادر و پدرم همراه با خواهرم رفته بودن جایی وقتی میخواستم برم مدرسه مادر بزرگم مجبورم میکرد تو اون هوای گرم لباس گرم بپوشم منم الکی میپوشیدم وقتی میزدم بیرون درشون میآوردم بعد چند ساعت که برگشتم خونه یادم رفته بود اونا رو بپوشم وقتی مادر بزرگم من رو بدون اون لباسا دید کلی دعوام کرد😆
من:واییی😂 هوپی چرا آخه باید یادت بره
من:آااا راستی...یه بار دیگه هم یادته همه دسته جمعی رفته بودیم طبیعت چون مادر بزرگ خیلی طبیعت دوست داشت به سلیقه ایشون رفتیم تو هم دقیقا از مادر بزرگ به ارث بردی😄 و عاشق رنگ سبز و طبیعتی
هوپ:اوه راست میگیا چرا تا الان بهش توجه نکرده بودم
(گونه امو نوازش کرد)
هوپی:تو خیلی به چیزایی که در مورد منه توجه میکنیا😆😃
من:اهوم پس چی😏😀
من:خب اینا به کنار داشتم میگفتم
وقتی رفته بودیم طبیعت و شما همه مشغول یه چیزی بودین من و مادر بزرگ در حال چیدن گل های کوهی ای که اونجا بود بودیم برای چایی
مادر بزرگ کلی از مزایا و خوبی های اونا برام میگفت و تعریف میکرد و اونجا بهم یه دستمال سر داد و من هنوز دارمش توی صندوقچه نگهش داشتم
و اگه یادت باشه روز عقدمون هم انگشترش رو بهم هدیه داد و بهم گفت که ازش به خوبی محافظت کنم راستش اون خیلی برام با ارزش بود و هست و من تصمیم گرفتم با تمام توانم ازشون مراقبت کنم
تو کل حرف هام هوپی با دقت بهم زل زده بود و گوش میداد
هوپی سرش رو به معنی تأیید تکون داد
شروع کردیم به خوردن بعد نیم ساعت ناهار خوردن و ظرف شستن با هم رفتیم رو کاناپه نشستیم (الان نیاید بگید بچه خسته بود بردیش برا ظرف شستن بچم عادت داره بهم کمک کنه تو کارای خونه وگرنه نزارم باهام قهر میکنه چیکار کنم خووو)دراز کشید و سرش رو گذاشت رو پاهام و صورتش رو سمتم گرفت و بهش زل زده بودم و دستش رو مالش میدادم
هوپی:اووممم...😄مهساااا یادمه وقتی کوچیک بودم مادر و پدرم همراه با خواهرم رفته بودن جایی وقتی میخواستم برم مدرسه مادر بزرگم مجبورم میکرد تو اون هوای گرم لباس گرم بپوشم منم الکی میپوشیدم وقتی میزدم بیرون درشون میآوردم بعد چند ساعت که برگشتم خونه یادم رفته بود اونا رو بپوشم وقتی مادرو بزرگم من رو بدون اون لباسا دید کای دعوام کرد😆
من:واییی😂 هوپی چرا آخه باید یادت بره
مم:آااا راستی...یه بار دیگه هم یادته همه دسته جمعی رفته بودیم طبیعت چون مادر بزرگ خیلی طبیعت دوست داشت به سلیقه ایشون رفتیم تو هم دقیقا از مادر بزرگ به ارث بردی😄 و عاشق رنگ سبز و طبیعت
هوپ:اوه راست میگیا چرا تا الان بهش توجه نکرده بودم
(گونه امو نوازش کرد)
هوپی:تو خیلی به چیزایی که در مورد منه توجه میکنیا😆😃
من:هوم پس چی😏😀
من:خب اینا به کنار داشتم میگفتم
وقتی رفته بودیم طبیعت و شما همه مشغول یه چیزی بودین من و مادر بزرگ در حال چیدن گل های کوهی ای که اونجا بود بودیم برای چایی مادر بزرگ کلی از مزایا و خوبی های اونا برام میگفت و اونجا بهم یه دستمال سر داد و من هنوز دارمش توی صندوقچه نگهش داشتم
و اگه یادت باشه روز عقدمون هم انگشترش رو بهم هدیه داد و بهم گفت که ازش محافظت کنم راستش اون خیلی برام با ارزش بود و هست و من تصمیم گرفتم با تمام توانم ازشون مراقبت کنم
- ۵۷۲
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط