نگاهش به بیرون میخ شده بود

نگاهش به بیرون میخ شده بود .....
به درخت کهنه مجنون ،
پس عشق این بود ؟
همه چیرو شکسته و فرتوت میکرد ؟
پس برای همین اسم این بید مجنونه ؟
- افکار زیادی در سر داشتن ، انگار حال که در اتاقی حبس و دم و بازدمش قابل شمارش بود می‌توانست تشابه زیادی میان خودش و آن بید مجنون کهنه بیابد ...
تشابه هایی به مثال اسمش
هردو را ملت ( مجنون ) می‌نامیدند
هردو کهنه و فرتوت به نظر می آمدن
انگار خاطرات توهمی بیش نبود
مگر نه آن مو نقره ای بلند قامتی که در ذهن داشت
هیچ گاه اورا درون یه چهار دیواری محبوس نمیساخت ...
کاش توهم را میشد لمس کرد
کاش میشد ...
و آن وقت شاید میشد گفت خاطرات را لمس کره است !
دیدگاه ها (۰)

+ میان تمام سوال های که زه من پرسش شد ...زمان ترکت انگار عجی...

+ در شهری که کلاه قاضی و درمان مرگ باشد ...مردمان خیره به هم...

+ حقیقت را بگو ژرلادین ؟ ـ حقیقت ؟ حقیقت مرگ احساساتی است ک...

+ زمستان افکارت را کناری بگزار ...چای بی‌خیالی بنوش مست شراب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط