در شهری که کلاه قاضی و درمان مرگ باشد

+ در شهری که کلاه قاضی و درمان مرگ باشد ...
مردمان خیره به هم از دنیا میروند
بال پروانه ها رنگ می‌بازد و کم کم خاکستر میشود آتش عشقی جاودانه ....
و حکم برای ابدیت گشنیز میماند
تا بجای تلاش در انتظار شانس بیهوده جان بازیم .....‌
و در آخر تنها سوختن و ساختن است که میماند.
و شاید این آغاز آن دیرینه داستانیست که پایان نیابید !؟؟
دیدگاه ها (۰)

+ گویی عشق در این دیرینه جهان گناهیست کبیره ....پس من دستانش...

+ به دور و اطرافش خیره شو ...لمس کن و لمس کن ، اعتماد نکن و ...

+ میان تمام سوال های که زه من پرسش شد ...زمان ترکت انگار عجی...

نگاهش به بیرون میخ شده بود .....به درخت کهنه مجنون ، پس عشق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط