{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش

## پارت سوم: شکاف در دیوارِ یخ

مسیر بازگشت از مهمانی در سکوت مطلق گذشت. صدای حرکت چرخ‌های ماشین روی آسفالت خیس، تنها موسیقی متن این شب سنگین بود. «ا.ت» به بیرون از پنجره خیره شده بود؛ چراغ‌های شهر که از میان قطرات باران روی شیشه محو می‌شدند، شبیه به خاطراتی بودند که مدام از دست می‌رفتند. او هنوز گرمای دست تهیونگ را روی کمرش حس می‌کرد. آن رقص... آن نگاه‌ها... همه چیز خیلی سریع و خیلی متفاوت از آنچه تصور می‌کرد، پیش رفته بود.

وقتی به عمارت رسیدند، تهیونگ هیچ حرفی نزد. او با قدم‌های بلند به سمت اتاق کارش رفت. «ا.ت» حس کرد که باید برود، اما پاهای او فرمان نمی‌بردند. او نمی‌خواست به آن اتاق تاریک و سرد برود، اما همزمان، کنجکاوی عجیبی داشت. او می‌خواست بداند مردی که در برابر دنیا مانند یک کوه استوار و بی‌رحم ایستاده، وقتی تنها می‌شود، چه کسی است؟

او به آرامی به سمت اتاق کار تهیونگ رفت. در نیمه‌باز بود. «ا.ت» قصد نداشت وارد شود، اما سایه‌ای که از داخل اتاق به نظر می‌رسید، او را متوقف کرد. تهیونگ پشت میز بزرگش نشسته بود، اما نه برای کار کردن. او سرش را بین دستانش گرفته بود و شانه‌هایش، که همیشه مثل فولاد بودند، حالا کمی افتاده و خسته به نظر می‌رسیدند.

در آن لحظه، «ا.ت» با چیزی روبرو شد که هیچ‌کس در مجلات یا جلسات رسمی نمی‌دید: تنهایی.

او بی‌اختیار یک قدم جلوتر رفت. صدای برخورد پایش با کف‌پوش چوبی باعث شد تهیونگ سریع سرش را بلند کند. چشمان او خسته و تار بود، اما بلافاصله با همان نگاه تیز و محافظه‌کارانه به «ا.ت» خیره شد.

«می‌خواهی از من چیزی بپرسی؟ یا فقط برای دیدن شکستنِ من آمده‌ای؟» صدای تهیونگ دورگه و خسته بود.
‌ا.ت» با لرزشی در صدا، اما بدون عقب‌نشینی، گفت: «من... فقط می‌خواستم مطمئن شوم که هنوز زنده‌ای. تو همیشه طوری رفتار می‌کنی که انگار از سنگ ساخته شده‌ای.»

تهیونگ پوزخند تلخی زد و به پشت صندلی‌اش تکیه داد. «سنگ بودن راحت است. سنگ درد نمی‌کند. سنگ از کسی نمی‌ترسد. اما آدم‌ها... آدم‌ها همیشه در حال سقوط هستند.»

«ا.ت» نزدیک‌تر شد و کنار میز ایستاد. «تو از چه چیزی می‌ترسی، تهیونگ؟ از اینکه کسی بفهمد تو هم فقط یک انسانی؟»

تهیونگ ناگهان از جا بلند شد و به سمت او آمد. او آنقدر نزدیک شد که «ا.ت» می‌توانست بوی عطر چوبی و تلخ او را حس کند. او به چشمان او زل زد، اما این بار، خبری از خشم نبود. فقط یک جور درماندگی پنهان در چشمانش موج می‌زد.

«تو نمی‌دانی چه چیزی را بیدار کرده‌ای،» تهیونگ با صدایی که تقریباً یک زمزمه بود، گفت. «این ازدواج برای من یک معامله بود، اما تو... تو مثل یک خلأ هستی که مدام سعی می‌کنی تمام امنیتِ من را بمکد.»

«ا.ت» با جسارت بیشتری گفت: «شاید من خلأ نیستم. شاید فقط دارم سعی می‌کنم به این دیوار یخی که دور خودت کشیدی، یک شکاف بدهم تا کمی هوا به تو برسد.»

سکوت سنگینی میان آن‌ها برقرار شد. تهیونگ نگاهش را از چشمان «ا.ت» گرفت و به سمت پنجره‌ای که باران به آن می‌کوفت، خیره شد. او برای لحظه‌ای کوتاه، دستش را روی میز گذاشت و انگشتانش را فشرد.

«برو بخواب،» او با لحنی که سعی می‌کرد دوباره سرد باشد، اما شکست خورده بود، گفت. «فردا روز سختی در پیش داریم. و یادت باشد... این لحظات، فقط یک استثنا هستند. فردا، ما دوباره همان دو غریبه هستیم.»

«ا.ت» چرخید تا خارج شود، اما قبل از اینکه در را ببندد، برگشت و گفت: «غریبه‌ها هم می‌توانند با هم صحبت کنند، تهیونگ. حتی اگر قرار نباشد عاشق هم باشند.»

او در را بست و در حالی که به سمت اتاق خود می‌رفت، قلبش را در دست داشت. او می‌دانست که آن دیوار یخی، دیگر مثل قبل نیست. یک ترک بزرگ در آن ایجاد شده بود، و او می‌دانست که این ترک، یا باعث ورود نور می‌شود، یا باعث فرو ریختن کل آن سازه خواهد شد.
---
اگر آماده‌ای، بگو تا فصل چهارم را بنویسم. در فصل بعد، شاید یک راز از گذشته تهیونگ فاش شود که رابطه آن‌ها را به کلی دگرگون کند!
دیدگاه ها (۰)

رمان: پیمانِ یخ و آتش (بخش پایانی)‌## پارت چهارم: بازتابِ شک...

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش‌## پارت دوم: پرده‌ی تظاهر‌خورشید...

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش‌## پارت اول: در بندِ ابریشم‌صدای...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط