...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:¹³
تهیونگ: پس نگیر.
نمیدونم چرا، ولی بعد از شنیدن این حرف بلند شدم و رفتم نزدیکترش. این بار خودم روبهروش ایستادم. تهیونگ هم نگام میکرد، بدون اینکه چیزی بگه.
ا/ت: میتونم یه چیزی بپرسم؟
تهیونگ: هرچی.
ا/ت: اون شب… وقتی منو بوسیدی… چرا حس کردم آشناست؟
تهیونگ خیلی آروم از جاش بلند شد تا همقد من بشه.
تهیونگ: چون اولین بار نبود که میبوسمت.
قلبم یه لحظه ایستاد. فقط بهش خیره مونده بودم.
ا/ت: یعنی…
تهیونگ: آره.
حرفی برای گفتن نداشتم. فقط نفسم سنگین شده بود. تهیونگ دستش رو آورد بالا و یه تار مو رو از کنار صورتم کنار زد.
تهیونگ: اگه الان برات زیاده، لازم نیست چیزی بگی.
ولی من این بار دلم نمیخواست عقب بکشم. نه ازش، نه از حسی که کنار اون داشتم.یه قدم نزدیکتر شدم.
ا/ت: نه… فقط…
تهیونگ: فقط چی؟
ا/ت: فقط دلم میخواد دوباره امتحانش کنم.
نگاهش عوض شد. یه جوری که باعث شد ضربان قلبم بره بالاتر.
تهیونگ: مطمئنی؟
خیلی آروم سرم رو تکون دادم.این بار من منتظر نموندم. دستم رو گذاشتم روی بازوش و خودم کمی نزدیک شدم. تهیونگ هم فاصله رو کامل کرد و لبهاش رو آروم روی لبهام گذاشت. بوسهمون این بار طولانیتر بود. آروم و بیعجله. انگار هردومون میخواستیم مطمئن بشیم این لحظه واقعیه.دستم ناخودآگاه رفت پشت گردنش و تهیونگ هم کمرم رو نگه داشت. وقتی ازش جدا شدم، هنوز خیلی نزدیک بود.
ا/ت: آره… این حسش آشنا بود.
تهیونگ یه خنده خیلی آروم کرد، ولی توی چشمهاش غم هم بود.
تهیونگ: کاش لازم نبود از اول یادت بیاد.
ا/ت: شاید هم بد نباشه.
تهیونگ: چطور؟
ا/ت: چون این بار دارم دوباره میشناسمت. از اول. با اینکه یه بخش از دلم انگار از قبل تو رو میشناسه.
چند ثانیه فقط نگام کرد. بعد پیشونیش رو زد به پیشونیم.
تهیونگ: تو واقعاً آدم رو دیوونه میکنی.
خندیدم.
ا/ت: گفتی قبلاً هم شیطون بودم.
تهیونگ: هنوزم هستی.
همون موقع گوشی تهیونگ روی میز لرزید. هر دومون همزمان بهش نگاه کردیم. تهیونگ کلافه نفس کشید.
ا/ت: جواب بده.
تهیونگ: دلم نمیخواد.
ا/ت: شاید مهم باشه.
گوشی رو برداشت، به صفحه نگاه کرد و تماس رو بیصدا کرد.
تهیونگ: نه. الان مهمتر از تو چیزی ندارم.
صورتم داغ شد و سعی کردم نگاهم رو بدزدم.
ا/ت: این حرفا رو نزن.
تهیونگ: چرا؟ واقعیته.
خواستم چیزی بگم که یه درد خیلی کوتاه توی سرم پیچید. دستم ناخودآگاه رفت سمت شقیقهم.
تهیونگ: ا/ت؟
ا/ت: صبر کن… یه لحظه…
چشمهام رو بستم. یه تصویر کوتاه اومد توی ذهنم. من و تهیونگ… یه جعبه کوچیک… یه دستبند… و صدای خودم که میخندیدم.
ادامه کامنت
𝙿𝚊𝚛𝚝:¹³
تهیونگ: پس نگیر.
نمیدونم چرا، ولی بعد از شنیدن این حرف بلند شدم و رفتم نزدیکترش. این بار خودم روبهروش ایستادم. تهیونگ هم نگام میکرد، بدون اینکه چیزی بگه.
ا/ت: میتونم یه چیزی بپرسم؟
تهیونگ: هرچی.
ا/ت: اون شب… وقتی منو بوسیدی… چرا حس کردم آشناست؟
تهیونگ خیلی آروم از جاش بلند شد تا همقد من بشه.
تهیونگ: چون اولین بار نبود که میبوسمت.
قلبم یه لحظه ایستاد. فقط بهش خیره مونده بودم.
ا/ت: یعنی…
تهیونگ: آره.
حرفی برای گفتن نداشتم. فقط نفسم سنگین شده بود. تهیونگ دستش رو آورد بالا و یه تار مو رو از کنار صورتم کنار زد.
تهیونگ: اگه الان برات زیاده، لازم نیست چیزی بگی.
ولی من این بار دلم نمیخواست عقب بکشم. نه ازش، نه از حسی که کنار اون داشتم.یه قدم نزدیکتر شدم.
ا/ت: نه… فقط…
تهیونگ: فقط چی؟
ا/ت: فقط دلم میخواد دوباره امتحانش کنم.
نگاهش عوض شد. یه جوری که باعث شد ضربان قلبم بره بالاتر.
تهیونگ: مطمئنی؟
خیلی آروم سرم رو تکون دادم.این بار من منتظر نموندم. دستم رو گذاشتم روی بازوش و خودم کمی نزدیک شدم. تهیونگ هم فاصله رو کامل کرد و لبهاش رو آروم روی لبهام گذاشت. بوسهمون این بار طولانیتر بود. آروم و بیعجله. انگار هردومون میخواستیم مطمئن بشیم این لحظه واقعیه.دستم ناخودآگاه رفت پشت گردنش و تهیونگ هم کمرم رو نگه داشت. وقتی ازش جدا شدم، هنوز خیلی نزدیک بود.
ا/ت: آره… این حسش آشنا بود.
تهیونگ یه خنده خیلی آروم کرد، ولی توی چشمهاش غم هم بود.
تهیونگ: کاش لازم نبود از اول یادت بیاد.
ا/ت: شاید هم بد نباشه.
تهیونگ: چطور؟
ا/ت: چون این بار دارم دوباره میشناسمت. از اول. با اینکه یه بخش از دلم انگار از قبل تو رو میشناسه.
چند ثانیه فقط نگام کرد. بعد پیشونیش رو زد به پیشونیم.
تهیونگ: تو واقعاً آدم رو دیوونه میکنی.
خندیدم.
ا/ت: گفتی قبلاً هم شیطون بودم.
تهیونگ: هنوزم هستی.
همون موقع گوشی تهیونگ روی میز لرزید. هر دومون همزمان بهش نگاه کردیم. تهیونگ کلافه نفس کشید.
ا/ت: جواب بده.
تهیونگ: دلم نمیخواد.
ا/ت: شاید مهم باشه.
گوشی رو برداشت، به صفحه نگاه کرد و تماس رو بیصدا کرد.
تهیونگ: نه. الان مهمتر از تو چیزی ندارم.
صورتم داغ شد و سعی کردم نگاهم رو بدزدم.
ا/ت: این حرفا رو نزن.
تهیونگ: چرا؟ واقعیته.
خواستم چیزی بگم که یه درد خیلی کوتاه توی سرم پیچید. دستم ناخودآگاه رفت سمت شقیقهم.
تهیونگ: ا/ت؟
ا/ت: صبر کن… یه لحظه…
چشمهام رو بستم. یه تصویر کوتاه اومد توی ذهنم. من و تهیونگ… یه جعبه کوچیک… یه دستبند… و صدای خودم که میخندیدم.
ادامه کامنت
- ۱۶۹
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط