{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش

## پارت اول: در بندِ ابریشم

صدای برخورد قطرات باران به شیشه‌های بلند و کشیده عمارت "کیم"، تنها چیزی بود که سکوت سنگین سالن پذیرایی را می‌شکست. در میان آن همه تجمل و چراغ‌های کریستالی، «ا.ت» احساس می‌کرد در یک قفس طلایی گرفتار شده است. لباس عروس سفید و سنگین، نه مانند نماد شادی، که مانند زنجیری از ابریشم بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد.

او به یاد آورد که چگونه چند ساعت پیش، پدرش با چشمانی خیس از اشک، از او خواست تا این معامله را بپذیرد. معامله‌ای که نامش را «ازدواج» گذاشته بودند، اما در واقعیت، پیوندی میان دو امپراتوری تجاری بود که در خون هم جریان داشت.

در همین لحظه، صدای قدم‌های سنگین و منظم از پشت سر آمد. قلب «ا.ت» برای لحظه‌ای ایستاد. او می‌دانست این صدای کیم تهیونگ است.

تهیونگ وارد شد. او کت‌وشلوار مشکی بی‌نقصی به تن داشت که با قامت بلند و استوارش، هیبه‌ای بی‌پایان به او می‌بخشید. چهره‌اش، که در مجلات به عنوان زیباترین و در عین حال سردترین چهره‌ی قرن شناخته می‌شد، در نور ملایم اتاق، مانند یک مجسمه‌ی مرمرین به نظر می‌رسید. چشمانش نافذ بود؛ چشمانانی که هیچ احساسی را بروز نمی‌دادند، مگر خونسردی محض.

او بدون اینکه حتی نگاهی به صورت لرزان «ا.ت» بیندازد، در کنار او ایستاد و با صدایی بم و آرام که لرزه بر اندام می‌انداخت، گفت:
«فکر نکن این لباس سفید، چیزی از واقعیت تغییر داده. تو الان هم مثل قبل آزادی، اما با یک تفاوت بزرگ... تو حالا متعلق به دنیای من هستی. دنیایی که در آن، عشق جایی ندارد.»

«ا.ت» با تمام تلاشی که برای حفظ غرورش داشت، برگشت و مستقیم به چشمان او خیره شد. برخلاف انتظار تهیونگ، او از ترس نمی‌мерد؛ او خشمگین بود.
«من هم می‌دانم که این یک ازدواج نیست، تهیونگ. این فقط یک قرارداد روی کاغذ است. من اینجا نیستم که عاشق تو باشم، یا حتی از تو خوشم بیاید. من فقط دارم نقشم را بازی می‌کنم تا خانواده‌ام از نابودی نجات پیدا کنند.»

تهیونگ برای اولین بار لبخند کجی زد؛ لبخندی که حتی به چشم‌هایش هم نرسید. او یک قدم نزدیک‌تر شد، طوری که «ا.ت» می‌توانست گرمای نفس‌هایش را حس کند.
«خوب است. چون من هم از تظاهر به مهربانی بیزارم. از فردا، ما در برابر دوربین‌ها یک زوج عاشق هستیم، اما در این خانه... ما دو غریبه هستیم که تنها هدفشان، بقای امپراتوری است. قانون من ساده است: در زندگی من دخالت نکن، و من هم به آرامش تو کاری ندارم.»
‌او چرخید تا از اتاق خارج شود، اما قبل از رفتن، مکث کرد و بدون اینکه برگردد، گفت:
«اهمیت نده که چقدر از من فراری هستی. چون در این بازی، تنها راه خروج، تسلیم شدن است.»

در حالی که صدای بسته شدن در سنگین اتاق به گوش رسید، «ا.ت» در میان تنهایی خود، متوجه شد که این ازدواج، تنها شروع یک بازی خطرناک است؛ بازی‌ای که در آن مرز بین نفرت و اشتیاق، بسیار باریک است.
---
دیدگاه ها (۰)

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش‌## پارت دوم: پرده‌ی تظاهر‌خورشید...

عنوان رمان: پیمانِ یخ و آتش‌## پارت سوم: شکاف در دیوارِ یخ‌م...

پارت ۹

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1𝒫𝒶𝓇𝓉:14ا/ت چند ثانیه فقط به عکس خیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط