#مافیا_عزیز_من
#مافیا_عزیز_من
#Part17
فلیکس: اوه بیبی میدونم حال نداری اما چند تایی لباس عروس مد نظر داشتم میتونی امتحان کنی؟!
ت.و: اوهوم چرا که نه.
نابی: خب پس منو ا.ت میریم طبقه بالا برا دیدن لباس میام پایین.
تو و نابی پاشدید و به طبقه ی بالا رفتید و دیدی نزدیک 80 تا لباس عروس اونجا بود.
ذهن ت.و: چندتاییی!!!
نابی: خب شروع کن امتحان کنی.
تو نزدیک 67 تایی لباس امتحان کردی ولی هیچ کدوم مورد پسند لیکسی نبود. تا 68 لباس.
وقتی داشتی از بالا میومدی فلیکس محو زیباییت شد و گفت..
فلیکس: این یکی حرف نداره بیبی.
ت.و: پس همین شد. بفرما آقا فلیکس نوبت شماس.
فلیکس رفت و 10 تایی لباس پوشید تو نمیدونستی کدوم رو بگی چون همشون بهش میومد.
ت.و: 6 رو انتخاب میکنم.
نابی: آخخخخخ کت شلواررررر، آفرین ا.ت.
هیونجین: آخخخخخ کت شلواررررری بهت نشون بدم که...
ساعت نزدیک 3صبح بود و شما تازه کارتون تموم شده بود.
نابی: خب عروسی ساعت 6 عصر شروع میشه. فعلا ما رفتیمممم.
نابی و هیون رفتن و تو موندی و فلیکس.
فلیکس: خب حالت هنوز بده پرنسس؟!
ت.و: امممم نه بهترم.
رفتید و تو توی بغل فلیکس خوابت برد.
پرش زمانی:
صبح بیدار شدی و صورت فلیکس رو دیدی، خودتو بیشتر تو بغلش جا کردیییی که باعث شد فلیکس بیدار شه.
فلیکس: بیبی به این زودی بیدار شدی؟!
ت.و: اوهومممم، میخوای بری جلسه؟!
فلیکس: آره الان باید پاشم حاضر شم برم. به خانم کیم (خدمت کار همیشگی) بگو صبحونه رو آماده کنه باشه؟!
ت.و: باشه(ناراحت 😔)
فلیکس: چرا نارحتی بیبی؟!
ت.و: نمیخوام دوباره بری...
فلیکس: 2ساعته باشه. ددیت رو ناراحت نکن و با یه بوس راهیش کن.
رفتی و بوسه ی سطحی روی لب فلیکس گذاشتی و خداحافظی کردی.
رفتی و صبحونه خوردی اما تازه نیم ساعت بود.
حوصلت سر رفته بود و نمیدونستی چیکار کنیییی.
سلاممممم قشنگاااااا اینم پارت بعدییی امیدوارم خوشتون بیادددددد🎀🥺
شرایط ۶ کامنت و ۷ لایکککک🫂
#Part17
فلیکس: اوه بیبی میدونم حال نداری اما چند تایی لباس عروس مد نظر داشتم میتونی امتحان کنی؟!
ت.و: اوهوم چرا که نه.
نابی: خب پس منو ا.ت میریم طبقه بالا برا دیدن لباس میام پایین.
تو و نابی پاشدید و به طبقه ی بالا رفتید و دیدی نزدیک 80 تا لباس عروس اونجا بود.
ذهن ت.و: چندتاییی!!!
نابی: خب شروع کن امتحان کنی.
تو نزدیک 67 تایی لباس امتحان کردی ولی هیچ کدوم مورد پسند لیکسی نبود. تا 68 لباس.
وقتی داشتی از بالا میومدی فلیکس محو زیباییت شد و گفت..
فلیکس: این یکی حرف نداره بیبی.
ت.و: پس همین شد. بفرما آقا فلیکس نوبت شماس.
فلیکس رفت و 10 تایی لباس پوشید تو نمیدونستی کدوم رو بگی چون همشون بهش میومد.
ت.و: 6 رو انتخاب میکنم.
نابی: آخخخخخ کت شلواررررر، آفرین ا.ت.
هیونجین: آخخخخخ کت شلواررررری بهت نشون بدم که...
ساعت نزدیک 3صبح بود و شما تازه کارتون تموم شده بود.
نابی: خب عروسی ساعت 6 عصر شروع میشه. فعلا ما رفتیمممم.
نابی و هیون رفتن و تو موندی و فلیکس.
فلیکس: خب حالت هنوز بده پرنسس؟!
ت.و: امممم نه بهترم.
رفتید و تو توی بغل فلیکس خوابت برد.
پرش زمانی:
صبح بیدار شدی و صورت فلیکس رو دیدی، خودتو بیشتر تو بغلش جا کردیییی که باعث شد فلیکس بیدار شه.
فلیکس: بیبی به این زودی بیدار شدی؟!
ت.و: اوهومممم، میخوای بری جلسه؟!
فلیکس: آره الان باید پاشم حاضر شم برم. به خانم کیم (خدمت کار همیشگی) بگو صبحونه رو آماده کنه باشه؟!
ت.و: باشه(ناراحت 😔)
فلیکس: چرا نارحتی بیبی؟!
ت.و: نمیخوام دوباره بری...
فلیکس: 2ساعته باشه. ددیت رو ناراحت نکن و با یه بوس راهیش کن.
رفتی و بوسه ی سطحی روی لب فلیکس گذاشتی و خداحافظی کردی.
رفتی و صبحونه خوردی اما تازه نیم ساعت بود.
حوصلت سر رفته بود و نمیدونستی چیکار کنیییی.
سلاممممم قشنگاااااا اینم پارت بعدییی امیدوارم خوشتون بیادددددد🎀🥺
شرایط ۶ کامنت و ۷ لایکککک🫂
- ۶۷۵
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط