...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁵⁰
با همون حس و حال خوب، به سمت اتاق تمرین جی-هوپ رفت. در رو که باز کرد، صدای موسیقی شاد و پرانرژی و خندههای جی-هوپ رو شنید. جی-هوپ داشت با انرژی میرقصید و سعی میکرد یه سری حرکات جدید رو یاد بگیره. با دیدن تهیونگ، لبخندی بزرگ زد.
جی-هوپ: تهیونگ! هی! بیا اینجا، ببین چی یاد گرفتم!
تهیونگ با لبخند وارد شد و به رقص جی-هوپ نگاه کرد.
تهیونگ: وای، هیونگ! عالیه! خیلی پیشرفت کردی.
جی-هوپ: ممنونم! حس میکنم امروز انرژیام صد برابر شده! تو چطوره؟ خبری هست؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید. این بار شروع کردن کمی راحتتر بود.
تهیونگ: آره هیونگ. یه خبر خیلی مهم. یه اتفاقی افتاده که… باید بهت بگم.
جی-هوپ رقصش رو متوقف کرد و با کنجکاوی به تهیونگ نگاه کرد.
جی-هوپ: چی شده؟ چیزی اذیتت میکنه؟
تهیونگ: نه، اذیت نمیکنم. در واقع… خوشبختم. خیلی خوشبختم. ا/ت… برگشته.
جی-هوپ برای لحظهای خشکش زد. چشمهاش گرد شد و ابروهاش بالا رفت.
جی-هوپ: چی؟! ا/ت؟! برگشته؟ یعنی… شوخی میکنی؟
تهیونگ: نه هیونگ. شوخی نمیکنم. همون ا/ت هست. ولی خب… فراموشی گرفته بود. حالا کمکم خاطراتش داره برمیگرده.
تهیونگ شروع کرد به تعریف کردن، هرچند این بار با هیجان و انرژی بیشتری. از اینکه چطور دوباره ا/ت رو دیده، چطور خاطراتشون کمکم زنده شده، از اینکه چقدر ا/ت در این مدت بهش کمک کرده تا دوباره خودش رو پیدا کنه، و اینکه نامجون هم در جریان هست و حمایت میکنه.
جی-هوپ با دهانی باز گوش میداد. صورتش از تعجب، هیجان و بعد شادی محض، مدام تغییر حالت میداد. وقتی تهیونگ حرفهایش را تمام کرد، جی-هوپ از جا پرید و با هیجان تهیونگ را در آغوش گرفت.
جی-هوپ: خدای من! تهیونگ! باورم نمیشه! این… این فوقالعادهست! یعنی… یعنی واقعاً برگشته؟ خودشه؟
تهیونگ: آره هیونگ. خودشه.
جی-هوپ: وای! خیلی خوشحالم! خیلی خیلی خوشحالم! نمیدونی چقدر دلم براش تنگ شده بود. همیشه وقتی ازش حرف میزدی، حس میکردم یه چیزی کمه. حالا که برگشته… انگار یه بخش گمشده پیدا شده!
جی-هوپ با هیجان شروع کرد به راه رفتن.
جی-هوپ: پس… یعنی حالا میتونیم دوباره باهاش وقت بگذرونیم؟ میتونیم باهاش بیرون بریم؟
تهیونگ: آره هیونگ. ولی فعلاً باید یه کم محتاط باشیم. نامجون گفت که باید برنامه دقیقی داشته باشیم.
...
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁵⁰
با همون حس و حال خوب، به سمت اتاق تمرین جی-هوپ رفت. در رو که باز کرد، صدای موسیقی شاد و پرانرژی و خندههای جی-هوپ رو شنید. جی-هوپ داشت با انرژی میرقصید و سعی میکرد یه سری حرکات جدید رو یاد بگیره. با دیدن تهیونگ، لبخندی بزرگ زد.
جی-هوپ: تهیونگ! هی! بیا اینجا، ببین چی یاد گرفتم!
تهیونگ با لبخند وارد شد و به رقص جی-هوپ نگاه کرد.
تهیونگ: وای، هیونگ! عالیه! خیلی پیشرفت کردی.
جی-هوپ: ممنونم! حس میکنم امروز انرژیام صد برابر شده! تو چطوره؟ خبری هست؟
تهیونگ نفس عمیقی کشید. این بار شروع کردن کمی راحتتر بود.
تهیونگ: آره هیونگ. یه خبر خیلی مهم. یه اتفاقی افتاده که… باید بهت بگم.
جی-هوپ رقصش رو متوقف کرد و با کنجکاوی به تهیونگ نگاه کرد.
جی-هوپ: چی شده؟ چیزی اذیتت میکنه؟
تهیونگ: نه، اذیت نمیکنم. در واقع… خوشبختم. خیلی خوشبختم. ا/ت… برگشته.
جی-هوپ برای لحظهای خشکش زد. چشمهاش گرد شد و ابروهاش بالا رفت.
جی-هوپ: چی؟! ا/ت؟! برگشته؟ یعنی… شوخی میکنی؟
تهیونگ: نه هیونگ. شوخی نمیکنم. همون ا/ت هست. ولی خب… فراموشی گرفته بود. حالا کمکم خاطراتش داره برمیگرده.
تهیونگ شروع کرد به تعریف کردن، هرچند این بار با هیجان و انرژی بیشتری. از اینکه چطور دوباره ا/ت رو دیده، چطور خاطراتشون کمکم زنده شده، از اینکه چقدر ا/ت در این مدت بهش کمک کرده تا دوباره خودش رو پیدا کنه، و اینکه نامجون هم در جریان هست و حمایت میکنه.
جی-هوپ با دهانی باز گوش میداد. صورتش از تعجب، هیجان و بعد شادی محض، مدام تغییر حالت میداد. وقتی تهیونگ حرفهایش را تمام کرد، جی-هوپ از جا پرید و با هیجان تهیونگ را در آغوش گرفت.
جی-هوپ: خدای من! تهیونگ! باورم نمیشه! این… این فوقالعادهست! یعنی… یعنی واقعاً برگشته؟ خودشه؟
تهیونگ: آره هیونگ. خودشه.
جی-هوپ: وای! خیلی خوشحالم! خیلی خیلی خوشحالم! نمیدونی چقدر دلم براش تنگ شده بود. همیشه وقتی ازش حرف میزدی، حس میکردم یه چیزی کمه. حالا که برگشته… انگار یه بخش گمشده پیدا شده!
جی-هوپ با هیجان شروع کرد به راه رفتن.
جی-هوپ: پس… یعنی حالا میتونیم دوباره باهاش وقت بگذرونیم؟ میتونیم باهاش بیرون بریم؟
تهیونگ: آره هیونگ. ولی فعلاً باید یه کم محتاط باشیم. نامجون گفت که باید برنامه دقیقی داشته باشیم.
...
- ۹۶
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط