𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟭
عطر تند و شیرینش فورا فضا رو پر کرد و حالم رو بدتر کرد.
آروم جابجا شد و دست ناخنهای لاکزده و کشیدهاش رو گذاشت روی دست من که روی دستهی صندلی بود.
انگشتای سردش پوست دستم رو لمس کرد.
حس انزجار و نفرت شدیدی مثل برق از سرم گذشت.
فکم از شدت خشم منقبض شد.
به خاطر حضور خانوادهها نتونستم دستم رو با شتاب عقب بکشم، اما سرم رو آروم چرخوندم و نگاه سرد، تاریک و بُرندهام رو دوختم به چشماش.
لارا با لحنی آروم، لحنی که سعی میکرد عاشقانه به نظر برسه، گفت..
لارا: تهیونگ... خیلی خوشحالم که پیشمی. این سفر برام حکم مرگ و زندگی رو داره. وقتی میبینم کنارمی، حس میکنم هیچکس نمیتونه جلوی بردنم رو بگیره. میدونم تو هم ته دلت دوست داشتی بیای، مگه نه؟
نزدیکتر شدم. انقدر نزدیک که فقط خودش صدای بم و لرزون از خشم من رو بشنوه. رگ گردنم کاملا بیرون زده بود.
تهیونگ: دست کثیفت رو از روی دستم بردار، لارا. تا استخوان های دستت رو جوری نشکستم که
صدای جیغت هواپیما رو برداره.
لبخند لارا برای یک ثانیه رفت، اما فوری خودش رو جمع و جور کرد.
دستش رو برنداشت، بلکه انگشتام رو بیشتر فشرد و با چشمهای ریز شده نگاهم کرد.
لارا: چیه؟ هنوزم داری به خاطر اون دختره با من اینطوری تا میکنی؟ دو ماه گذشته تهیونگ! فراموشش کن. اون دیگه تموم شد و رفت پی کارش. الان اونی که کنارته، اونی که همسر آیندهته و نام خانوادگی تو رو یدک میکشه منم. ما داریم میریم پاریس، با هم!
پوزخند تلخ و زهرآلودی زدم. نگاهم رو از دستش که حلقه نامزدی داشت گرفتم و مستقیم زل زدم توی چشماش...
تهیونگ: فکر کردی متوجه نقشهی کثیفت سر شام نشدم؟ فکر کردی اگه جلوی بابام اون بازی رو دربیاری، چیزی بین ما عوض میشه؟ تو برای من هیچی نیستی لارا. هیچی! یه تیکهی اجباری و تهوعآور که هر بار نگاهت میکنم، حالم از خودم و این زندگی به هم میخوره.
لارا اخم محوی کرد و نگاه کوتاهی به پدرشوهر آیندهاش انداخت که داشت میخندید. صداش رو پایینتر آورد و با لحن تهدیدآمیزی گفت...
لارا: حواست به رفتارت باشه تهیونگ. خانوادهها دارن نگامون میکنن. یکم نقش بازی کردن برای حفظ ظاهر انقدر برات سخته؟ من دارم برای یه مسابقه بزرگ میجنگم، تو باید مثل یه مرد حامی پشت سرم وایستی!
تهیونگ: حامی؟ تو خوابت ببینی. من اینجام چون مجبورم کردن، چون زنجیری به اسم خانوادهام دست و پام رو بسته. اما روحم... روحم خیلی وقته از این زنجیر فرار کرده... لارا، خوب گوشات رو باز کن؛ هر ثانیهای که کنارت میشینم، نفرت توی وجودم بیشتر میشه... آرزو میکنم همین الان این هواپیما سقوط کنه، ولی یه ثانیه بیشتر با تو زیر این سقف هواپیما نفس نکشم.
چشمای لارا از فرط خشم و حسادت سرخ شد. بالاخره با حرص دستش رو از روی دستم کشید عقب و جابجا شد.
لارا: هر چقدر میخوای از نفرتت بگو تهیونگ. تهش تو مال منی. اون دخترهی بدبخت معلوم نیست که الان توی کدوم گوریه و آواره برای خودش زندگی میکنه، ولی من اینجام...مدال طلای پاریس رو که بگیرم، پدرت خودش همهچیز رو رسمی میکنه. اونوقت مجبوری تا آخر عمرت منو تحمل کنی.
تنم از شنیدن کلمهی "آواره" برای ا.ت لرزید، اما خودم رو نباختم. با لحنی سردتر از قبل بهش نزدیک شدم و گفتم...
تهیونگ: طلا رو هم بگیری، برای من همون آدم حقیر، حسود و عقدهای هستی که با تهدید و بازی کثیف میخواد خودش رو به زور به من بچسبونه.... جرات داری یک بار دیگه اسم اون رو بیار... جرات داری یک بار دیگه دربارهش حرف بزن، اونوقت میبینی که حتی بابام هم نمیتونه جلوم رو بگیره که وسط آسمون در این هواپیما رو باز کنم و پرتت کنم پایین! فهمیدی یا نه؟!
لارا با ترس و عصبانیت سرش رو چرخوند و به سمت دیگهای نگاه کرد و نفسنفس میزد.
من دوباره به پنجره خیره شدم. یک دستمال کاغذی از کنار صندلی برداشتم و با انزجار، پشت دستم رو..جایی که لارا لمس کرد و بوی کرم دستش روی دستم مونده بود رو محکم پاک کردم و دستمال رو پرت کردم توی سطل زباله.
●یهسوالازتوندارم...
لارا رو بیشتر دوست دارید یا سوهون رو؟
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟭
عطر تند و شیرینش فورا فضا رو پر کرد و حالم رو بدتر کرد.
آروم جابجا شد و دست ناخنهای لاکزده و کشیدهاش رو گذاشت روی دست من که روی دستهی صندلی بود.
انگشتای سردش پوست دستم رو لمس کرد.
حس انزجار و نفرت شدیدی مثل برق از سرم گذشت.
فکم از شدت خشم منقبض شد.
به خاطر حضور خانوادهها نتونستم دستم رو با شتاب عقب بکشم، اما سرم رو آروم چرخوندم و نگاه سرد، تاریک و بُرندهام رو دوختم به چشماش.
لارا با لحنی آروم، لحنی که سعی میکرد عاشقانه به نظر برسه، گفت..
لارا: تهیونگ... خیلی خوشحالم که پیشمی. این سفر برام حکم مرگ و زندگی رو داره. وقتی میبینم کنارمی، حس میکنم هیچکس نمیتونه جلوی بردنم رو بگیره. میدونم تو هم ته دلت دوست داشتی بیای، مگه نه؟
نزدیکتر شدم. انقدر نزدیک که فقط خودش صدای بم و لرزون از خشم من رو بشنوه. رگ گردنم کاملا بیرون زده بود.
تهیونگ: دست کثیفت رو از روی دستم بردار، لارا. تا استخوان های دستت رو جوری نشکستم که
صدای جیغت هواپیما رو برداره.
لبخند لارا برای یک ثانیه رفت، اما فوری خودش رو جمع و جور کرد.
دستش رو برنداشت، بلکه انگشتام رو بیشتر فشرد و با چشمهای ریز شده نگاهم کرد.
لارا: چیه؟ هنوزم داری به خاطر اون دختره با من اینطوری تا میکنی؟ دو ماه گذشته تهیونگ! فراموشش کن. اون دیگه تموم شد و رفت پی کارش. الان اونی که کنارته، اونی که همسر آیندهته و نام خانوادگی تو رو یدک میکشه منم. ما داریم میریم پاریس، با هم!
پوزخند تلخ و زهرآلودی زدم. نگاهم رو از دستش که حلقه نامزدی داشت گرفتم و مستقیم زل زدم توی چشماش...
تهیونگ: فکر کردی متوجه نقشهی کثیفت سر شام نشدم؟ فکر کردی اگه جلوی بابام اون بازی رو دربیاری، چیزی بین ما عوض میشه؟ تو برای من هیچی نیستی لارا. هیچی! یه تیکهی اجباری و تهوعآور که هر بار نگاهت میکنم، حالم از خودم و این زندگی به هم میخوره.
لارا اخم محوی کرد و نگاه کوتاهی به پدرشوهر آیندهاش انداخت که داشت میخندید. صداش رو پایینتر آورد و با لحن تهدیدآمیزی گفت...
لارا: حواست به رفتارت باشه تهیونگ. خانوادهها دارن نگامون میکنن. یکم نقش بازی کردن برای حفظ ظاهر انقدر برات سخته؟ من دارم برای یه مسابقه بزرگ میجنگم، تو باید مثل یه مرد حامی پشت سرم وایستی!
تهیونگ: حامی؟ تو خوابت ببینی. من اینجام چون مجبورم کردن، چون زنجیری به اسم خانوادهام دست و پام رو بسته. اما روحم... روحم خیلی وقته از این زنجیر فرار کرده... لارا، خوب گوشات رو باز کن؛ هر ثانیهای که کنارت میشینم، نفرت توی وجودم بیشتر میشه... آرزو میکنم همین الان این هواپیما سقوط کنه، ولی یه ثانیه بیشتر با تو زیر این سقف هواپیما نفس نکشم.
چشمای لارا از فرط خشم و حسادت سرخ شد. بالاخره با حرص دستش رو از روی دستم کشید عقب و جابجا شد.
لارا: هر چقدر میخوای از نفرتت بگو تهیونگ. تهش تو مال منی. اون دخترهی بدبخت معلوم نیست که الان توی کدوم گوریه و آواره برای خودش زندگی میکنه، ولی من اینجام...مدال طلای پاریس رو که بگیرم، پدرت خودش همهچیز رو رسمی میکنه. اونوقت مجبوری تا آخر عمرت منو تحمل کنی.
تنم از شنیدن کلمهی "آواره" برای ا.ت لرزید، اما خودم رو نباختم. با لحنی سردتر از قبل بهش نزدیک شدم و گفتم...
تهیونگ: طلا رو هم بگیری، برای من همون آدم حقیر، حسود و عقدهای هستی که با تهدید و بازی کثیف میخواد خودش رو به زور به من بچسبونه.... جرات داری یک بار دیگه اسم اون رو بیار... جرات داری یک بار دیگه دربارهش حرف بزن، اونوقت میبینی که حتی بابام هم نمیتونه جلوم رو بگیره که وسط آسمون در این هواپیما رو باز کنم و پرتت کنم پایین! فهمیدی یا نه؟!
لارا با ترس و عصبانیت سرش رو چرخوند و به سمت دیگهای نگاه کرد و نفسنفس میزد.
من دوباره به پنجره خیره شدم. یک دستمال کاغذی از کنار صندلی برداشتم و با انزجار، پشت دستم رو..جایی که لارا لمس کرد و بوی کرم دستش روی دستم مونده بود رو محکم پاک کردم و دستمال رو پرت کردم توی سطل زباله.
●یهسوالازتوندارم...
لارا رو بیشتر دوست دارید یا سوهون رو؟
- ۷.۹k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط