𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟯
همین طور که داشتیم به سمت هتل برمیگشتیم.
لیام یهو ایستاد. چشمش به ویترین یه مغازهی موبایل فروشی افتاد که چراغهاش هنوز روشن بود
چشمهاش به گوشی ها دوخته شد و بعد با یه لبخندی به من نگاه کرد.
لیام: گو وون... تو گوشی نداری، درسته؟ صبح راشل بهت زنگ میزد و تو جواب نمیدادی، حدس زدیم که خانوادهت گوشیت رو گرفتن..
ا.ت: آره... ولی چیزی نیست. الان بریم هتل، خیلی سرده.
لیام: نه، صبر کن.
و بدون معطلی، از موتور پیاده شد و به سمت مغازه رفت...
در مغازه رو باز کرد و وارد شد. من مات و مبهوت پشت سرش دویدم داخل.
ا.ت: لیام! چی کار داری میکنی؟!
لیام با فروشندهی مسن به زبان فرانسوی صحبت کرد. من چیزی نمیفهمیدم، اما فروشنده با ذوق و خوشرویی، یه گوشی مدل جدید رو درآورد و جلوی لیام گذاشت.
لیام گوشی رو برداشت، چرخوند توی دستش و با رضایت نگاه کرد. بعد برگشت سمت من.
لیام: این مال توئه...ببین خوبه؟
ا.ت: نه! لیام، جدی نمیتونم قبول کنم. این خیلی گرونه، من...
لیام: گو وون.
صداش جدیتر شد، اما همچنان مهربون. دستش رو بلند کرد تا جلوی اعتراضهام رو بگیره.
لیام: بیا یه جور دیگه به قضیه نگاه کن. چند روز دیگه کریسمسه..فکر کن این کادوی کریسمس من به توعه.
ا.ت: ولی...
لیام: ولی چی؟ این یه کادو برای توئه... مهم اینه که بهش نیاز داری. حالا... اگه یه اتفاقی بیفته، یا اگه... اگه خواستی باهام تماس بگیری، باید گوشی داشته باشی، درسته؟
آخرین جملهاش رو با لحنی نرمتر گفت. چشمهاش به چشمهای من دوخته شده بودن.
من هنوز داشتم دستهام رو تکون میدادم که نه بگم، اما اصرار و نگاهش طوری بود که ته دلم میگفت تسلیم بشم.
لیام که حرفام رو از تو چشمام خوند، گفت..
لیام: باشه، قول میدم یه روزی یه جبرانش کنی. یه روز که خودت بخوای. ولی امروز، بذار این کار رو واست انجام بدم.
فروشنده داشت گوشی رو بستهبندی میکرد. لیام کارت رو کشید و پرداخت کرد.
لحظهای سکوت کردم. گلوم گرفت. نه از سرما، نه از خستگی، از یه جای دیگه. از جایی که کسی تا حالا این طور بیچشمداشت به فکرم نبوده بود.
ا.ت: لیام...ممنونم ازت..
لیام گوشی رو داد دستم. کف دستم سنگینیش رو حس کردم. یه گوشی ساده اما شیک، با یه قاب مشکی که لیام انتخاب کرده بود.
از مغازه که بیرون اومدیم، برف کمی پررنگتر شده بود. لیام برگشت و نگاهم کرد.
لیام: شمارهام رو توش ذخیره کن. هر وقت... هر چیزی خواستی، زنگ بزن.
سرم رو تکون دادم و با انگشتهای یخزدهام، گوشی رو روشن کردم. اولین کاری که کردم، این بود که شمارهاش رو ذخیره کردم
به هتل برگشتیم، در حالی که گونههام از سرما سرخ شده بود، کلاه کاسکت رو به لیام دادم.
ا.ت: ممنونم لیام..واقعا به این چند ساعت نیاز داشتم.
لیام نگاه عمیقی به چشمهام انداخت، دستش رو روی شونهام گذاشت و با لحنی مطمئن گفت...
لیام: تو فوقالعادهای، گو وون. فردا روی استیج، فقط برای خودت و آرزوهات برقص. ما همهمون پشتتیم.
سرم رو تکون دادم و با روحیهای که کاملا عوض شده بود، به سمت اتاقم رفتم.
پاریس با تموم سرماش، داشت به من شجاعتِ دوباره میبخشید؛ غافل از اینکه طوفانِ زندگیم، کیم تهیونگ، هم در همین شهر و در چند کیلومتری من بود...
حمایت فراموش نشه
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟯
همین طور که داشتیم به سمت هتل برمیگشتیم.
لیام یهو ایستاد. چشمش به ویترین یه مغازهی موبایل فروشی افتاد که چراغهاش هنوز روشن بود
چشمهاش به گوشی ها دوخته شد و بعد با یه لبخندی به من نگاه کرد.
لیام: گو وون... تو گوشی نداری، درسته؟ صبح راشل بهت زنگ میزد و تو جواب نمیدادی، حدس زدیم که خانوادهت گوشیت رو گرفتن..
ا.ت: آره... ولی چیزی نیست. الان بریم هتل، خیلی سرده.
لیام: نه، صبر کن.
و بدون معطلی، از موتور پیاده شد و به سمت مغازه رفت...
در مغازه رو باز کرد و وارد شد. من مات و مبهوت پشت سرش دویدم داخل.
ا.ت: لیام! چی کار داری میکنی؟!
لیام با فروشندهی مسن به زبان فرانسوی صحبت کرد. من چیزی نمیفهمیدم، اما فروشنده با ذوق و خوشرویی، یه گوشی مدل جدید رو درآورد و جلوی لیام گذاشت.
لیام گوشی رو برداشت، چرخوند توی دستش و با رضایت نگاه کرد. بعد برگشت سمت من.
لیام: این مال توئه...ببین خوبه؟
ا.ت: نه! لیام، جدی نمیتونم قبول کنم. این خیلی گرونه، من...
لیام: گو وون.
صداش جدیتر شد، اما همچنان مهربون. دستش رو بلند کرد تا جلوی اعتراضهام رو بگیره.
لیام: بیا یه جور دیگه به قضیه نگاه کن. چند روز دیگه کریسمسه..فکر کن این کادوی کریسمس من به توعه.
ا.ت: ولی...
لیام: ولی چی؟ این یه کادو برای توئه... مهم اینه که بهش نیاز داری. حالا... اگه یه اتفاقی بیفته، یا اگه... اگه خواستی باهام تماس بگیری، باید گوشی داشته باشی، درسته؟
آخرین جملهاش رو با لحنی نرمتر گفت. چشمهاش به چشمهای من دوخته شده بودن.
من هنوز داشتم دستهام رو تکون میدادم که نه بگم، اما اصرار و نگاهش طوری بود که ته دلم میگفت تسلیم بشم.
لیام که حرفام رو از تو چشمام خوند، گفت..
لیام: باشه، قول میدم یه روزی یه جبرانش کنی. یه روز که خودت بخوای. ولی امروز، بذار این کار رو واست انجام بدم.
فروشنده داشت گوشی رو بستهبندی میکرد. لیام کارت رو کشید و پرداخت کرد.
لحظهای سکوت کردم. گلوم گرفت. نه از سرما، نه از خستگی، از یه جای دیگه. از جایی که کسی تا حالا این طور بیچشمداشت به فکرم نبوده بود.
ا.ت: لیام...ممنونم ازت..
لیام گوشی رو داد دستم. کف دستم سنگینیش رو حس کردم. یه گوشی ساده اما شیک، با یه قاب مشکی که لیام انتخاب کرده بود.
از مغازه که بیرون اومدیم، برف کمی پررنگتر شده بود. لیام برگشت و نگاهم کرد.
لیام: شمارهام رو توش ذخیره کن. هر وقت... هر چیزی خواستی، زنگ بزن.
سرم رو تکون دادم و با انگشتهای یخزدهام، گوشی رو روشن کردم. اولین کاری که کردم، این بود که شمارهاش رو ذخیره کردم
به هتل برگشتیم، در حالی که گونههام از سرما سرخ شده بود، کلاه کاسکت رو به لیام دادم.
ا.ت: ممنونم لیام..واقعا به این چند ساعت نیاز داشتم.
لیام نگاه عمیقی به چشمهام انداخت، دستش رو روی شونهام گذاشت و با لحنی مطمئن گفت...
لیام: تو فوقالعادهای، گو وون. فردا روی استیج، فقط برای خودت و آرزوهات برقص. ما همهمون پشتتیم.
سرم رو تکون دادم و با روحیهای که کاملا عوض شده بود، به سمت اتاقم رفتم.
پاریس با تموم سرماش، داشت به من شجاعتِ دوباره میبخشید؛ غافل از اینکه طوفانِ زندگیم، کیم تهیونگ، هم در همین شهر و در چند کیلومتری من بود...
حمایت فراموش نشه
- ۳۱۴
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط