تنفر قبل از عشق فصل پارت
تنفر قبل از عشق فصل ۴ پارت ۱
دامیان اومد نزدیک آنیا و میخواست خلاصه ببو*ستش که یدفعه انیا داد زد:هوی انقدر نیا نزدیک
دامیان:یعنی من اجازه ندارم نامزدمو ببو*سم
آنیا:داری ولی الان سنمون برای اینکارا خیلی کمه من ۱۶ سالمه و تو هم ۱۷ سالته
(نکته:من قبلا گفتم ۱۵ و ۱۶ ولی چون خیلیاتون شکایت کردید که سنشون کمه من به ۱۶ و ۱۷ تغییرش دادم)
دامیان:اَهههه نمیزاری کارمون و بکنیم....حالا که صحبت از سِن شد من کریسمس تولدمه یعنی میشه ۱۸ سالم
آنیا:تولدت تو روز کریسمسهههههه
دامیان:اوهوم
آنیا:ای بابا حالا مجبورم دو تا کادو برات بخرم
دامیان:نمیخواد...من اصلا تولدمو جشن نمیگیرم...حداقل هرسال همین بوده
آنیا:چرا؟
دامیان:هر سال نوچه هام میخواستن برام تولد بگیرن اما من هرگز نمیذاشتم چون طبیعتا هیچکس نبود که باهاش جشن بگیرم...من که هرگز خانوادمو نمیدیدم
آنیا:خب الان مامانت هست و همینطور من تازه میتونیم مامان و بابای منم دعوت کنیم د...دمتریوس هم یه کاریش میکنیم
دامیان:تو از کی دمتریوس و با اسم صدا میکنی؟
آنیا:چی داری میگی همیشه با اسم صداش میکردم
دامیان زیر لب گفت:آخه یه بار بهش گفتی پسر اول و یه بارم آقا صداش کردی
آنیا:وای خدای من نا*مز*دم روم غیر*تی شده
دامیان:نخیرم...اصلا بیا بحث و عوض کنیم تولد تو کی هس؟
آنیا:نمیدونم
دامیان:چطوری نمیدونی؟
آنیا:خب من تو ۴ سالگی از مامانم جدا شدم اصلا نمیدونم تولدم کی هس و تابحال جشنشم نگرفتم
دامیان:خب الان که مامانت اینجاست چرا ازش نمیپرسی؟
آنیا:راست میگیااااااا
دامیان:بله من خیلی باهوشم
آنیا:خودشیفته
دامیان:حداقل از تو باهوش ترم
آنیا:بی ادب
و بعد هر دو خندیدن
آنیا:بیا بخوابیم فردا مدرسه داریم
دامیان:حق با توئه شب بخیر...دوست دارم🍅
آنیا:منم همینطور🍅
و بعد میخوابن
در صورتی که نمیدونن فردا چه اتفاقی قراره بیفته...
امید وارم آپلود شهههههه
دامیان اومد نزدیک آنیا و میخواست خلاصه ببو*ستش که یدفعه انیا داد زد:هوی انقدر نیا نزدیک
دامیان:یعنی من اجازه ندارم نامزدمو ببو*سم
آنیا:داری ولی الان سنمون برای اینکارا خیلی کمه من ۱۶ سالمه و تو هم ۱۷ سالته
(نکته:من قبلا گفتم ۱۵ و ۱۶ ولی چون خیلیاتون شکایت کردید که سنشون کمه من به ۱۶ و ۱۷ تغییرش دادم)
دامیان:اَهههه نمیزاری کارمون و بکنیم....حالا که صحبت از سِن شد من کریسمس تولدمه یعنی میشه ۱۸ سالم
آنیا:تولدت تو روز کریسمسهههههه
دامیان:اوهوم
آنیا:ای بابا حالا مجبورم دو تا کادو برات بخرم
دامیان:نمیخواد...من اصلا تولدمو جشن نمیگیرم...حداقل هرسال همین بوده
آنیا:چرا؟
دامیان:هر سال نوچه هام میخواستن برام تولد بگیرن اما من هرگز نمیذاشتم چون طبیعتا هیچکس نبود که باهاش جشن بگیرم...من که هرگز خانوادمو نمیدیدم
آنیا:خب الان مامانت هست و همینطور من تازه میتونیم مامان و بابای منم دعوت کنیم د...دمتریوس هم یه کاریش میکنیم
دامیان:تو از کی دمتریوس و با اسم صدا میکنی؟
آنیا:چی داری میگی همیشه با اسم صداش میکردم
دامیان زیر لب گفت:آخه یه بار بهش گفتی پسر اول و یه بارم آقا صداش کردی
آنیا:وای خدای من نا*مز*دم روم غیر*تی شده
دامیان:نخیرم...اصلا بیا بحث و عوض کنیم تولد تو کی هس؟
آنیا:نمیدونم
دامیان:چطوری نمیدونی؟
آنیا:خب من تو ۴ سالگی از مامانم جدا شدم اصلا نمیدونم تولدم کی هس و تابحال جشنشم نگرفتم
دامیان:خب الان که مامانت اینجاست چرا ازش نمیپرسی؟
آنیا:راست میگیااااااا
دامیان:بله من خیلی باهوشم
آنیا:خودشیفته
دامیان:حداقل از تو باهوش ترم
آنیا:بی ادب
و بعد هر دو خندیدن
آنیا:بیا بخوابیم فردا مدرسه داریم
دامیان:حق با توئه شب بخیر...دوست دارم🍅
آنیا:منم همینطور🍅
و بعد میخوابن
در صورتی که نمیدونن فردا چه اتفاقی قراره بیفته...
امید وارم آپلود شهههههه
- ۱.۰k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط