{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهارم

پارت چهارم



ماه‌ها از حادثه گذشته بود.
بیمارستان حالا به خانه‌ی دوم‌شان تبدیل شده بود.
ات همیشه روی تخت بود، یا گاهی روی صندلی چرخ‌دار کنار پنجره می‌نشست و به بیرون خیره می‌شد.

درخت‌های بیمارستان چند بار برگ ریختند و دوباره شکوفه دادند، اما او همچنان همان‌جا ماند؛ مثل مجسمه‌ای که زمان از کنارش می‌گذشت و دست به تغییرش نمی‌زد.

در ابتدا پزشکان امیدوار بودند.
می‌گفتند شاید با تمرین‌های فیزیوتراپی، شاید با جراحی، بتوان بخشی از پاهایش را حرکت بدهد.
تهیونگ به این امید چنگ می‌زد.
هر بار دست ات را می‌گرفت و می‌گفت:

— «می‌بینی؟ تو دوباره راه می‌ری. من کنارت می‌مونم تا اون روز برسه.»

اما آن روز هرگز نرسید.
برعکس، وضعیت ات بدتر شد.
زخم‌های بستر، عفونت‌های مکرر، و بعد مشکلات داخلی.
پزشکان با صدای آرام، انگار می‌ترسیدند امید اندک را نابود کنند، می‌گفتند:

«بدنش ضعیف شده. هرچه می‌گذرد، مقاومتش کمتر می‌شود.»

تهیونگ شب‌ها روی صندلی کنار تخت می‌نشست، چشمانش را باز نگه می‌داشت و به صدای دستگاه‌ها گوش می‌داد.

هر بوق، هر خط روی مانیتور، برایش مثل ضربان قلب خودش بود.
وقتی صدای دستگاه‌ها آرام می‌شد، او دست ات را محکم‌تر می‌گرفت، نفسش را حبس می‌کرد.

یک شب، ات با صدایی خسته پرسید:

— «تهیونگ... تو چرا هنوز اینجایی؟»

تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد:

— «چطور می‌تونی اینو بپرسی؟ من هیچ‌وقت نمی‌رم.»

— «اما همه یک وقتایی می‌رن. همه خسته می‌شن. شاید توام یه روز بفهمی که موندن کنار کسی که فقط باری روی توئه، اشتباهه.»

اشک در چشمان تهیونگ جمع شد.
صورتش را نزدیک آورد و پیشانی‌اش را روی دست سرد او گذاشت:

— «ساکت شو... تو باری نیستی. تو دلیل نفس کشیدنمی.»

ات لبخند محوی زد، لبخندی که بیشتر به سایه‌ی لبخند شبیه بود. گفت:

— «می‌ترسم... از مرگ نه. از اینکه قبل از مرگ، تو رو از دست بدم.»


...


روزها سنگین و شبیه به هم می‌گذشتند.

ات دیگر کمتر حرف می‌زد.
بیشتر وقت‌ها به بیرون نگاه می‌کرد، به آسمان ابری یا پرندگان که آزادانه پرواز می‌کردند.

تهیونگ هر بار نگاه او را می‌دید، قلبش می‌لرزید.
آرزو می‌کرد می‌توانست تمام درد را از او بگیرد و خودش به‌جای او رنج بکشد.


اما زمان بی‌رحم بود.
پزشکان هر هفته صورت‌شان جدی‌تر می‌شد.
پرستاران بیشتر از قبل به ات رسیدگی می‌کردند.
هر بار که تهیونگ می‌پرسید

«امکانش هست بهتر بشه؟»

تنها جواب، سکوت یا نگاه‌های سنگین بود.


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱۸)

پارت پنجمیک روز بارانی، ات در حالی‌که به پنجره خیره شده بود،...

پارت ششم ( اخر )تهیونگ کنارش نشسته بود، با چشمانی سرخ و بی‌خ...

پارت سوم صدای زنگ تلفن نیمه‌شب اتاق تهیونگ را پر کرد. او که ...

پارت دوم پاهایش سست شد، روی زمین نشست. اشک‌هایش بی‌امان جاری...

ات از کلبه به همراه کوک و تهیونگ اومد بیرون. تهیونگ: سوار شی...

ات که کور رنگی داشت (این موضوع مخفیه) ارام گفت: گل..کوک و ته...

سربازی ۱۹ (پایان)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط