{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم

پارت سوم



صدای زنگ تلفن نیمه‌شب اتاق تهیونگ را پر کرد.
او که تازه از باران و خیابان‌های بی‌پایان برگشته بود، با دست‌های خیس و لرزان گوشی را برداشت. صدای ناشناس پرستار در گوشش پیچید:

— «شما نزدیک‌ترین فرد به بیمار هستید؟ لطفاً سریع بیاید بیمارستان...»

تهیونگ یخ زد.
کلمات در گوشش تکه‌تکه می‌آمدند:
«حادثه»، «سقوط»، «زنده است اما...»
قلبش فرو ریخت.
قبل از اینکه پرستار جمله‌اش را تمام کند، پالتوی خیسش را دوباره برداشت و از خانه بیرون زد.

باران هنوز بی‌امان می‌بارید.
خیابان‌ها تاریک و خیس بودند.
پاهایش او را به سمت بیمارستان می‌کشیدند، بی‌آنکه بداند چطور می‌دود.
هر قطره‌ی باران روی صورتش مثل سیلی بود.
ذهنش پر از صدای ات بود، آخرین کلماتی که شنیده بود:

«داری کجا می‌ری؟»


...


وقتی به بیمارستان رسید، راهروها بوی الکل و اضطراب می‌دادند. پرستاری او را به اتاق هدایت کرد. تهیونگ با تپش‌های دیوانه‌وار قلبش وارد شد.


ات آنجا بود؛ روی تخت، با صورتی رنگ‌پریده، نگاهش خیره به سقف سفید.
دستگاه‌ها با صدای یکنواخت بوق می‌زدند.
دست‌هایش روی تخت افتاده بودند، بی‌حرکت و سرد.

تهیونگ به سمتش دوید، دستش را گرفت.

— «ات... من اینجام. صدای منو می‌شنوی؟»

ات به‌سختی سرش را به طرف او چرخاند. اشک در گوشه‌ی چشمش جمع شده بود. صدایش ضعیف، شکسته و پر از ناامیدی بود:

— «تهیونگ... من دیگه نمی‌تونم... تموم شد.»

تهیونگ با وحشت سرش را تکان داد:

— «نه! نه، اینو نگو. همه‌چی درست می‌شه. من کنارت می‌مونم. من جبران می‌کنم. تقصیر منه، همه‌ش تقصیر منه...»

ات نگاهش را به سقف برگرداند، انگار حتی توان نگاه کردن به او را هم نداشت.

— «من... حتی پا ندارم. حتی نمی‌تونم راه برم. چه فایده داره؟»

این جمله مثل تیغی در قلب تهیونگ فرو رفت.
نفسش بند آمد.
برای اولین بار در زندگی‌اش، مردی که همه او را به قدرت و آرامش می‌شناخت، بی‌صدا گریه کرد.
اشک‌هایش روی دست بی‌حس ات چکیدند.


...


روزها به هفته‌ها تبدیل شدند.
ات در بخش توان‌بخشی بستری بود.
پرستاران هر روز تمرین‌هایی انجام می‌دادند، اما نتیجه‌ای نداشت.
بدنش مثل قفسی شده بود که روحش را در خود زندانی کرده بود.


تهیونگ هر روز می‌آمد.
با گل، با کتاب، با لبخندهای مصنوعی.
قصه تعریف می‌کرد، آهنگ می‌خواند، می‌خواست فضای تاریک اتاق را پر از زندگی کند.
اما نگاه ات همیشه خالی بود.


یک روز، وقتی تهیونگ با شوق شعری برایش می‌خواند، ات ناگهان زمزمه کرد:

— «می‌دونی از چی بیشتر می‌ترسم؟»

— «از چی، عزیزم؟»

— «از اینکه تو هم یه روز خسته شی... مثل همه. منو بذاری و بری.»

تهیونگ بهت‌زده شد. محکم دستش را گرفت:

— «هرگز! من نمی‌رم. حتی اگه همه‌چی از دست رفته باشه، تو هنوز دنیای منی.»

اما در سکوت شب، وقتی تهیونگ از بیمارستان برمی‌گشت و در تخت خالی‌اش فرو می‌رفت، ذهنش پر از ترس بود.
می‌ترسید از اینکه واقعا نتواند ادامه دهد، از اینکه روزی زیر بار این همه درد خم شود.


زندگی‌شان دیگر مثل قبل نبود.
خنده‌ها جای خود را به سکوت داده بودند.
امید مثل شمعی در باد می‌لرزید.

سایه‌ای سنگین روی هر دو افتاده بود؛ سایه‌ای که آرام‌آرام هر نفس را سخت‌تر می‌کرد.


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱۳)

پارت چهارم ماه‌ها از حادثه گذشته بود. بیمارستان حالا به خانه...

پارت پنجمیک روز بارانی، ات در حالی‌که به پنجره خیره شده بود،...

پارت دوم پاهایش سست شد، روی زمین نشست. اشک‌هایش بی‌امان جاری...

درخواستی تهیونگ موضوع : اسلاید دوم پارت اولباران پاییزی با ق...

p48کوک ویو انقدر نگران ات بودم که درد تیری که به دستم خورده ...

وحشی پارت 17+۱۸و رفتم روی تخت دراز کشیدم ات: من میرم به عموت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط