{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم

پارت پنجم


یک روز بارانی، ات در حالی‌که به پنجره خیره شده بود، آرام گفت:

— «تهیونگ... قول بده وقتی من نبودم، ادامه بدی.»

تهیونگ با شوک به او نگاه کرد:

— «این حرفو نزن! تو... تو هنوز اینجایی. تو جایی نمی‌ری.»

ات سرش را تکان داد، اشک گوشه‌ی چشمش لغزید:

— «من دارم صدای مرگ رو می‌شنوم... صداش نزدیکه. هر شب موقع خواب حس می‌کنم که دیگه فردایی نیست.»

تهیونگ دستش را گرفت، محکم، مثل کسی که می‌خواست او را از لبه‌ی پرتگاه عقب بکشد:

— «من نمی‌ذارم بری. حتی اگه مجبور بشم با مرگ بجنگم.»

اما در اعماق قلبش، می‌دانست که این جنگی است که نمی‌تواند ببرد.


...


شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، تهیونگ در حیاط بیمارستان قدم می‌زد.
باران به شانه‌هایش می‌خورد و او رو به آسمان فریاد می‌زد:

— «چرا اون؟ چرا باید این‌قدر زجر بکشه؟ منو ببر... منو ببر، نه اونو...»

اما آسمان فقط با باران جواب می‌داد.

ات در اتاق سفیدش آرام آرام خاموش‌تر می‌شد، هر روز کمی بیشتر در صدای مرگ فرو می‌رفت.
و تهیونگ، فقط می‌توانست نگاه کند.


---


صبحی سرد بود.

پنجره‌ی بیمارستان بخار گرفته بود و صدای باران مثل لالایی غم‌انگیزی در فضا می‌پیچید.

ات روی تخت افتاده بود؛ نفس‌هایش کوتاه‌تر از همیشه شده بود.
دستگاه‌ها با صدایی نامنظم کار می‌کردند، انگار حتی ماشین‌ها هم خسته بودند از این جنگ طولانی.


تهیونگ کنارش نشسته بود، با چشمانی سرخ و بی‌خواب.
تمام شب را نخوابیده بود.
دست ات را در دستانش گرفته بود، محکم، انگار می‌ترسید اگر لحظه‌ای رها کند، او برای همیشه برود.



ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۴)

پارت ششم ( اخر )تهیونگ کنارش نشسته بود، با چشمانی سرخ و بی‌خ...

درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم پارت اول شب بارونی بود. صد...

پارت چهارم ماه‌ها از حادثه گذشته بود. بیمارستان حالا به خانه...

پارت سوم صدای زنگ تلفن نیمه‌شب اتاق تهیونگ را پر کرد. او که ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ کوک  : سلام جوجه ...

#سناریو_بی_تی_اس #درخواستی وقتی پسرمون هر شب توی بقلمون می خ...

playmate.p48

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط