Part⁷
Part⁷
وقتی رسیدیم همه هجوم آوردن سمتمون و با نگرانی ملی سوال میپرسیدن
کوک:یکلحضه آروم باشیددد اگه میشه یک دست لباس براش بیارید
رفتم داخل چادر خودم و خوابوندمش که مامانش یک دست لباس براش اورد
کوک: اگه میشه کمک های اولیه هم بیارید
مامان:باچه باچه
منتظر موندم بیاره وقتی اورد زیپ چادورو بستم و کتو از روش برداشتم نمیدونستم از کجا شروع کنم
خون های صورتشو تمیز کردم و زخمای صورتش پانسمان کردم
و رفتم پاهاش
تمام بدنش
داخل دریایی از خون بود
تمام خون ها و پاک کردم و کل پاشو پانسمان کردم میخواستم بدنش هم پانسمان کنم اما نمیخواستم بدنش ببینم بخواطر همین پتو کشیدم روش اومدم
رفتم بیرون که سمتم حمله ور شدن
کوک: زخماشو پانسمان کردم فقط یکم زخم رو بدنش مونده که من نمیتونستم لباسشو درارم اگه میشه خودتون برید
مامانش بغلم کرد
مامان: ازت ممنونم پسرم واقعا ازت ممنونم بهت مدیونم
کوک:این چه حرفیه زن عمو
زنعمو رفت داخل تا پانسمان کنه
کوک:بیاین بشینیم
هر ده دقیقه یکبار میرفتم بهش سر میزدم برای بار اخر که رفتم دیدم بلند شدم
صورتش تو دوتا دستام محکم گرفتم گرفتم
کوک: حالت خوبه؟(یکم نگران)
ات: آره من خوبم ممنونم کمکم کردی
کوک: بیا بیرون
کوک رفت بیرون از چادر وایساد
منم رفتم بیرون و کمکم کرد و تا اونجا بردم منم تمام داستانو براشون تعریف کردم
شرط پارت بعد
لایک ³⁰
کامنت ²⁵
وقتی رسیدیم همه هجوم آوردن سمتمون و با نگرانی ملی سوال میپرسیدن
کوک:یکلحضه آروم باشیددد اگه میشه یک دست لباس براش بیارید
رفتم داخل چادر خودم و خوابوندمش که مامانش یک دست لباس براش اورد
کوک: اگه میشه کمک های اولیه هم بیارید
مامان:باچه باچه
منتظر موندم بیاره وقتی اورد زیپ چادورو بستم و کتو از روش برداشتم نمیدونستم از کجا شروع کنم
خون های صورتشو تمیز کردم و زخمای صورتش پانسمان کردم
و رفتم پاهاش
تمام بدنش
داخل دریایی از خون بود
تمام خون ها و پاک کردم و کل پاشو پانسمان کردم میخواستم بدنش هم پانسمان کنم اما نمیخواستم بدنش ببینم بخواطر همین پتو کشیدم روش اومدم
رفتم بیرون که سمتم حمله ور شدن
کوک: زخماشو پانسمان کردم فقط یکم زخم رو بدنش مونده که من نمیتونستم لباسشو درارم اگه میشه خودتون برید
مامانش بغلم کرد
مامان: ازت ممنونم پسرم واقعا ازت ممنونم بهت مدیونم
کوک:این چه حرفیه زن عمو
زنعمو رفت داخل تا پانسمان کنه
کوک:بیاین بشینیم
هر ده دقیقه یکبار میرفتم بهش سر میزدم برای بار اخر که رفتم دیدم بلند شدم
صورتش تو دوتا دستام محکم گرفتم گرفتم
کوک: حالت خوبه؟(یکم نگران)
ات: آره من خوبم ممنونم کمکم کردی
کوک: بیا بیرون
کوک رفت بیرون از چادر وایساد
منم رفتم بیرون و کمکم کرد و تا اونجا بردم منم تمام داستانو براشون تعریف کردم
شرط پارت بعد
لایک ³⁰
کامنت ²⁵
- ۸۵۲
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط