Part ⁸
Part ⁸
جوهی و لونا هم اومده بودن
بعد کلی حرف زدن حالم دوباره بد شد
و جیغ بلندی از دل درد کشیدم
و گریه میکردم
همه دست پاچه شده بودن
یکی آب میآورد
یکی کیسه آب گرم میآورد
یکی قرص میآورد
ات: سردمه هق سردمه
جونگکوک خیلی خونسرد وقتی گفتم سردمه کتشو درآورد و دور پیچید از درد زیاد ناله میکردم
پرش زمانی به چند دقیقه بعد......................
کوک: حالت بهتر شد؟
بهش با چشمای خمار و پوکر که شباهتی هم به چشم غره داشت کردم
ات: آره خوبم ممنون
پرش زمانی به دو ساعت بعد .....................
وقت غذا شده بود
من میلی به غذا نداشتم
دور میز جمع شده بودن(از اون میز هایی که برا کمپ میبرن)
ات: من غذا نمیخورم میل ندارم
مامان: باچه اشکال ند...
که جونگکوک حرفشو قطع کرد
پشتش به من بود و بدون اینکه برگرده
کوک: دهنتو ببند بیا غذا بخور خسته شدم آنقدر بغلت کردم
بخواطر حرفش ناراحت شدم و رفتم تو چادر
دست به سینه شدم پاهامو تو شکمم جمع کردم و لب و لوچم آویزون کرده بودم که در چادر باز شد چرا این اشغال اومده داخل تو همون حالت که پاهام تو شکمم بود بلندم کرد و بردم بیرون به سینش همش مشت میزدم
گزاشتم روی صندلی
و خودش هم نشست کنارم
بخواطر حرصی که داشتم سرمو ول کردم که محکم خورد به میز که قاشق و چنگال های بقیه پایین بالا شد و صدا داد
کوک با یک انگشت سرمو آورد بالا
کوک: میخوری یا من بهت بدم؟
مگه من براش اهمیتی دارم
قبلنا هم رو غذا خوردن حساس بود
اما الان چزا باید حساس باچع
ما دیگه تمام جسم و روحمون از هم جدا شده
شرط پارت بعد
لایک ³⁰
کامنت ³⁰
جوهی و لونا هم اومده بودن
بعد کلی حرف زدن حالم دوباره بد شد
و جیغ بلندی از دل درد کشیدم
و گریه میکردم
همه دست پاچه شده بودن
یکی آب میآورد
یکی کیسه آب گرم میآورد
یکی قرص میآورد
ات: سردمه هق سردمه
جونگکوک خیلی خونسرد وقتی گفتم سردمه کتشو درآورد و دور پیچید از درد زیاد ناله میکردم
پرش زمانی به چند دقیقه بعد......................
کوک: حالت بهتر شد؟
بهش با چشمای خمار و پوکر که شباهتی هم به چشم غره داشت کردم
ات: آره خوبم ممنون
پرش زمانی به دو ساعت بعد .....................
وقت غذا شده بود
من میلی به غذا نداشتم
دور میز جمع شده بودن(از اون میز هایی که برا کمپ میبرن)
ات: من غذا نمیخورم میل ندارم
مامان: باچه اشکال ند...
که جونگکوک حرفشو قطع کرد
پشتش به من بود و بدون اینکه برگرده
کوک: دهنتو ببند بیا غذا بخور خسته شدم آنقدر بغلت کردم
بخواطر حرفش ناراحت شدم و رفتم تو چادر
دست به سینه شدم پاهامو تو شکمم جمع کردم و لب و لوچم آویزون کرده بودم که در چادر باز شد چرا این اشغال اومده داخل تو همون حالت که پاهام تو شکمم بود بلندم کرد و بردم بیرون به سینش همش مشت میزدم
گزاشتم روی صندلی
و خودش هم نشست کنارم
بخواطر حرصی که داشتم سرمو ول کردم که محکم خورد به میز که قاشق و چنگال های بقیه پایین بالا شد و صدا داد
کوک با یک انگشت سرمو آورد بالا
کوک: میخوری یا من بهت بدم؟
مگه من براش اهمیتی دارم
قبلنا هم رو غذا خوردن حساس بود
اما الان چزا باید حساس باچع
ما دیگه تمام جسم و روحمون از هم جدا شده
شرط پارت بعد
لایک ³⁰
کامنت ³⁰
- ۸۷۴
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط