تک پارتیوقتی دعوا کردید و
تک پارتی:وقتی دعوا کردید و...
دوباره شروع شد!
با نوک انگشتاش شقیقه هاشو مالید..خسته شده بود..از همچی!
صدای جیغ و داد های آیرین تو کل خونه میپیچید..این کار هر روزشون بود..
هر روز دعواهاشون سر چیزای مختلف و چرت و پرت بود!
ولی یونگی دیگه خسته شده بود..از اینکه هر روز داد و بیداد کنه خسته شده بود..از اینکه هر روز عصبی بشه خسته شده بود..از اینکه هر روز اعصابش خورد بشه خسته شده بود..خسته ی خسته ی خسته!
برای همین ایندفعه نه دیگه داد زد و نه دیگه از جاش بلند شد..فقط سکوت کرد..روی مبل ریلکس نشسته بود و سرشو ماساژ میداد..عصبی بود ولی سکوت کرد..صدای داد آیرین رو مخش بود:"فکر کردی من خرم؟؟ تو حتی دیگه دوست نداری منو ببینی!
تو مثل یه احمق با من رفتار میکنی شوگا!..من میدونستم تو از اولم منو دوست نداشتی چرا باهات ازدواج کردم؟؟ فکر کردی دیشب نفهمیدم چجوری با دختر خالم لاس میزدی؟؟ تو از اولشم اونو دوست داشتی نه من...تو منو یه گوشه تنها گذاشتی رفتی پیش دختر خاله ی عوضیم! چطور میتونی انقدر بی احساس و عوضی و کثیف باشی!*بغض داد*"
دیگه نتونست خودشو کنترل کنه! از جاش بلند شد و یه سیلی محکم تو صورت دختر رو به روش زد...به طوری که کاملا جای انگشتاش روی پوستش دیده میشد...آیرین شک شده بود...و بعد بونگی داد زد:"دقیقا حق با توعه! من اصلا هم دوست ندارم خوبه؟!حتی حاضر نیستم تورو ببینم!
من حتی دوست ندارم ببینمت..میدونی چرا دیشب رفتم پیش دختر خالت؟؟ به خاطر اینکه همش غر میزدی! همش بلدی چرت و پرت بگی همش بلدی بزی رو مخم من فقط میخواستم پیشت نباشم چون فقط رو مخمی..ولم کن آیرین دست از سرم بردار خستم کردی دیگه!"
دخترک صدای شکستن قلبشو شنید...بغض بدی که گلوشو گرفته بود با رفتن یونگی شکست..نشست کف زمین و صدای هق هقش تو کل خونه پیچید..قلبش بدجوری شکسته بود..تک تک حرفای یونگی تو ذهنش تکرار میشد..گریه هاش شدت گرفته بود به طوری که نفسش داشت بند میومد..
یونگی:
رو پلی که اولین بار دیده بودمش وایساده بودم..فقط نیاز به یکم هوا خوری داشتم.. نفس عمیقی کشیدم..من دوستش داشتم..فقط زیادی رو مخم رفته بود..
ولی...حق نداشتم بزنمش...نباید این کارو میکردم.. معلومه که دلم نمیخواست بزنمش!
ولی اون فکر میکنه من یه آدم بی احساسم؟؟..این بدترین حرفی بود که میتونست بهم بزنه..این بدترین کاری بود که میتونستم بکنم...وای من چیکار کردم..
به سمت خونه حرکت کردم..دلم میخواست ایندفعه بدون دعوا باهم حرف بزنیم..فقط همین!
کلید رو توی در چرخوندم و وارد خونه شدم...برقا خاموش بود و خونه تاریک تاریک..تازه ساعت نه شب بود! اون هیچوقت این موقع نمیخوابید..برق های خونه رو روشن کردم..رفتم توی اتاق خواب..روی تخت خوابیده بود..کتمو در آوردم و رفتم پیشش درازت کشیدم..
ظاهرا فکر میکردم که خوابیده به خاطر اینکه صدای هق هق های ضعیفش رو میشنیدم.. با دیدن کبودی روی گونش بغض کردم..من چیکار کرده بود؟؟
پشتش به من بود و به پهلو دراز کشیده بود..دستمو دور کمرش حلقه کردم..هنوزم صدای گریشو میشنیدم.. دستمو تو موهاش کشیدم و با بغض لب زدم:"چیشد..چیشد که ما اینجوری شدیم..هوم؟؟ چرا ما اینجوری شدیم.."
با صدای ضعیف گفت:"من..خیلی..خستت..کردم؟؟..ازم خسته شدی؟!..میخوای...تنهام بزاری؟؟"
یونگی:"حق با تو بود عزیزکم...من یه عوضیم نه؟؟*با بغض خندید*من..رو کسی دست بلند کردم که..که میدونم چقدر دوسش دارم.. که چقدر برام با ارزشه..من..روی بهترین آدم زندگیم دست بلند کردم...به کسی که برام مهم تر از هرکس دیگه ای بود گفتم دوسش ندارم..دروغ نگفتم! چون من دوست ندارم..من دیوونتم..من عاشقتم آیرین ولی فقط...نیاز داشتم یکم هوا بخورم یکم استراحت کنم...شاید نیاز داشتم که یکم فکر کنم..به رفتارم..اینکه چه چیزی باعث شده فکر کنی من دوست ندارم؟؟..در حالی که عاشقتم!"
محکم بغلش کردم و سرمو بردم تو گردنش و بو کشیدم:"منو ببخش..من بهت..حس بی ارزشی دادم..در حالی که تو با ارزش ترین فرد تو زندگیمی!"
به طرفم برگشت و متقابلا بغلم کرد..
آیرین:"می..میدونم..هق چقدر گاهی وقتا..هق میرم رو مخت..هق..هق..معذرت میخوام..هق ببخشید که..خستت کردم.."
"هیشششش هیچی تقصیر تو نیست.."
رو موهاش بوسه های عمیق میذاشتم و نوازشش میکردم..
"تو هیچوقت منو خسته نمیکنی!...بلکه خستگیمو از بین میبری!"
The end
اگه بد شد معذرت میخوام 🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
دوباره شروع شد!
با نوک انگشتاش شقیقه هاشو مالید..خسته شده بود..از همچی!
صدای جیغ و داد های آیرین تو کل خونه میپیچید..این کار هر روزشون بود..
هر روز دعواهاشون سر چیزای مختلف و چرت و پرت بود!
ولی یونگی دیگه خسته شده بود..از اینکه هر روز داد و بیداد کنه خسته شده بود..از اینکه هر روز عصبی بشه خسته شده بود..از اینکه هر روز اعصابش خورد بشه خسته شده بود..خسته ی خسته ی خسته!
برای همین ایندفعه نه دیگه داد زد و نه دیگه از جاش بلند شد..فقط سکوت کرد..روی مبل ریلکس نشسته بود و سرشو ماساژ میداد..عصبی بود ولی سکوت کرد..صدای داد آیرین رو مخش بود:"فکر کردی من خرم؟؟ تو حتی دیگه دوست نداری منو ببینی!
تو مثل یه احمق با من رفتار میکنی شوگا!..من میدونستم تو از اولم منو دوست نداشتی چرا باهات ازدواج کردم؟؟ فکر کردی دیشب نفهمیدم چجوری با دختر خالم لاس میزدی؟؟ تو از اولشم اونو دوست داشتی نه من...تو منو یه گوشه تنها گذاشتی رفتی پیش دختر خاله ی عوضیم! چطور میتونی انقدر بی احساس و عوضی و کثیف باشی!*بغض داد*"
دیگه نتونست خودشو کنترل کنه! از جاش بلند شد و یه سیلی محکم تو صورت دختر رو به روش زد...به طوری که کاملا جای انگشتاش روی پوستش دیده میشد...آیرین شک شده بود...و بعد بونگی داد زد:"دقیقا حق با توعه! من اصلا هم دوست ندارم خوبه؟!حتی حاضر نیستم تورو ببینم!
من حتی دوست ندارم ببینمت..میدونی چرا دیشب رفتم پیش دختر خالت؟؟ به خاطر اینکه همش غر میزدی! همش بلدی چرت و پرت بگی همش بلدی بزی رو مخم من فقط میخواستم پیشت نباشم چون فقط رو مخمی..ولم کن آیرین دست از سرم بردار خستم کردی دیگه!"
دخترک صدای شکستن قلبشو شنید...بغض بدی که گلوشو گرفته بود با رفتن یونگی شکست..نشست کف زمین و صدای هق هقش تو کل خونه پیچید..قلبش بدجوری شکسته بود..تک تک حرفای یونگی تو ذهنش تکرار میشد..گریه هاش شدت گرفته بود به طوری که نفسش داشت بند میومد..
یونگی:
رو پلی که اولین بار دیده بودمش وایساده بودم..فقط نیاز به یکم هوا خوری داشتم.. نفس عمیقی کشیدم..من دوستش داشتم..فقط زیادی رو مخم رفته بود..
ولی...حق نداشتم بزنمش...نباید این کارو میکردم.. معلومه که دلم نمیخواست بزنمش!
ولی اون فکر میکنه من یه آدم بی احساسم؟؟..این بدترین حرفی بود که میتونست بهم بزنه..این بدترین کاری بود که میتونستم بکنم...وای من چیکار کردم..
به سمت خونه حرکت کردم..دلم میخواست ایندفعه بدون دعوا باهم حرف بزنیم..فقط همین!
کلید رو توی در چرخوندم و وارد خونه شدم...برقا خاموش بود و خونه تاریک تاریک..تازه ساعت نه شب بود! اون هیچوقت این موقع نمیخوابید..برق های خونه رو روشن کردم..رفتم توی اتاق خواب..روی تخت خوابیده بود..کتمو در آوردم و رفتم پیشش درازت کشیدم..
ظاهرا فکر میکردم که خوابیده به خاطر اینکه صدای هق هق های ضعیفش رو میشنیدم.. با دیدن کبودی روی گونش بغض کردم..من چیکار کرده بود؟؟
پشتش به من بود و به پهلو دراز کشیده بود..دستمو دور کمرش حلقه کردم..هنوزم صدای گریشو میشنیدم.. دستمو تو موهاش کشیدم و با بغض لب زدم:"چیشد..چیشد که ما اینجوری شدیم..هوم؟؟ چرا ما اینجوری شدیم.."
با صدای ضعیف گفت:"من..خیلی..خستت..کردم؟؟..ازم خسته شدی؟!..میخوای...تنهام بزاری؟؟"
یونگی:"حق با تو بود عزیزکم...من یه عوضیم نه؟؟*با بغض خندید*من..رو کسی دست بلند کردم که..که میدونم چقدر دوسش دارم.. که چقدر برام با ارزشه..من..روی بهترین آدم زندگیم دست بلند کردم...به کسی که برام مهم تر از هرکس دیگه ای بود گفتم دوسش ندارم..دروغ نگفتم! چون من دوست ندارم..من دیوونتم..من عاشقتم آیرین ولی فقط...نیاز داشتم یکم هوا بخورم یکم استراحت کنم...شاید نیاز داشتم که یکم فکر کنم..به رفتارم..اینکه چه چیزی باعث شده فکر کنی من دوست ندارم؟؟..در حالی که عاشقتم!"
محکم بغلش کردم و سرمو بردم تو گردنش و بو کشیدم:"منو ببخش..من بهت..حس بی ارزشی دادم..در حالی که تو با ارزش ترین فرد تو زندگیمی!"
به طرفم برگشت و متقابلا بغلم کرد..
آیرین:"می..میدونم..هق چقدر گاهی وقتا..هق میرم رو مخت..هق..هق..معذرت میخوام..هق ببخشید که..خستت کردم.."
"هیشششش هیچی تقصیر تو نیست.."
رو موهاش بوسه های عمیق میذاشتم و نوازشش میکردم..
"تو هیچوقت منو خسته نمیکنی!...بلکه خستگیمو از بین میبری!"
The end
اگه بد شد معذرت میخوام 🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۲.۰k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط