پارت
پارت ۱۹
ویو ات(ساعت ۹ شب)
سوار ماشین که شدم بعدش نمیدونم چی.شد ولی میدونستم که گی ای که خوردم خیلی بد بوده و قطعا ته منو میکشه..تو ماشین بودیم که جین گف
^هی آبجی..این کی بود که میگف مال اونی؟
منم سیر تا پیاز قضیه رو براش تعریف کردم و اون آخرش خندید و گف
^آبجی تبریک میگم..یه مافیا عاشقت شده اونم پادشاه مافیا(خنده)
-دیوونه شدی..اصلا هم اینطور نیست
^پس چجوریه
محکم زدم به بازوش و گفتم
-جیننن..ببند دیه(خودت)
^خودت(نیشخند)
رسیدیم عمارت و اونا یه اتاق به جین دادن و منم رفتم تو اتاق خودم...از دلشوره داشتم میمردم..یعنی بعد من چه اتفاقی افتاد...چرا کوک به ته خیانت کرد..کلی سوال تو ذهنم بود که برای هیچکدوم جوابی نداشتم ولی خیلی دلم شور میزد..همینطور که از نگرانی داشتم میمردم خوابم برد
ویو ته
سریع آمبولانس اومد و کوک رو گذاشتیم رو تخت و بردیم تو ماشین آمبولانس و من و سنا هم سوار شدیم...سنا جوری اشک میریخت انگار یکی از عزیزان نزدیک یا شوهرش داره میمیره...
+کوک حتما حالش خوب میشه مطمئنم...(نگران و استرس)
دست کوک رو تو دست خودم گرفته بودم به و هی خدا خدا میکردم که چشماش رو باز کنه ولی شدنی نبود که نبود...همون موقع رو به سنا کردم و گفتم
+هی سنا..بسه دیگه انقد اشک نریز یکم دلداریم بده...(بغض صگی)
×یکی باید..هق..هق..به..هق..من..هق..دلداری بد..هق.هق.بده(بغض)
+اون..هق..هق..دادا...هق..داداش..هق..من..هق..بوداااا..(وای پارههه دارن وسط مرگ و زندگی سر کوک دعوا میکنن)
×برا...هق..منم..مثل..هق..هق..داداش..هق..داداشم..هق...بود(اشک)
+بیش..هق..هق..بیشتر..هق..دادا..هق..داداش..هق..من بود..(بغض)
×م..هق..من..هق..هق..دوستش..هق..دا..هق..داشتم..(گریه)
+چی..هق..چی..هق(بغض و تعجبه کیوت)
×هق...من..هق..هق..دوست..هق..دوستش..هق..داشتم
+هق..الان...هق..وقت شوخی..هق..نیست(بغض)
پرستار: ای بابا بسه دیگه حرف نزنین تمرکزم بهم میخوره داداش هردوتون داره جونشو از دست میده بعد شما دارید دعوا میکنید سرش
×هق..باشه..هق..هق(بغض)
+چه..هق..عجب..هق..که..یه..بار..حرف..گوش..دادی..(🤣)
رسیدیم بیمارستان و کوک رو بردن اتاق عمل و تاساعت ۴ صبح تو بیمارستان بیدار بودم اصلا به هیچی جز کوک فکر نمیکردم..سنا روی صندلی خوابش برده بود و منم یه پتو انداختم تا سردش نشه که دیدم دکتر از اتاق عمل اومد بیرون
+..چی شد دکتر حالش چطوره...(استرس)
دکتر:حالش...
+چی؟
دکتر:حالش خوبه چیزی نیست خداروشکر به موقع رسوندینش بیمارستان ولی معلوم نیست کِی بهوش میاد و احتمال هم داره که هیچوقت بهوش نیاد ولی ۹۰ درصد احتمال داره بهوش بیاد
+خیلی ممنون..هرکاری میشه براش بکنین هیچی کم نذارین فقط ازتون میخام زنده بمونه
دکتر:ما تموم سعیمونو میکنیم
+ازتون میخام تو اتاق vip بستریش کنین
دکتر:هزینه این اتاق خیلی زیاده
+دو برابر پول میدم اگه بهوش بیاد ۵ برابر بقیه پول میدم
دکتر:پس ایشون رو به اتاق وی آی پی انتقال میدیم
+اوکی
با تمام خستگی ای که داشتم ولی بازم خوابم نمی اومد برای همین سنا رو بغل کردم و بردم گذاشتمش تو ماشین و با ۴۰ تا از بادیگاردا گفتم مراقب کوک باشن و خودم سوار ماشین شدم تا بریم عمارت...بعد ۳۰ مین وارد عمارت شدیم و سنا رو بردم تو اتاقش و خودم رفتم سمت اتاق ات..یکم از اتاقش رو باز کردم که دیدم خیلی کیوت خوابیده بود..دختر دوست داشتنی ولی لجبازی بود دلم نمیومد تنبیهش کنم ولی خشمم از اینکه سعی کرد فرار کنه اجازه نمیداد برا همین تصمیم گرفتم بزارم الان استراحت کنه و فردا تنبیهش کنم...رفتم سمت اتاق خودم و لم دادم سمت تخت..چشمام از بس گریه کرده بودم میسوخت و بازم اشکم در میومد که کم کم چشمام بسته شد..
صبح روز بعد ویو ات(ساعت ۹)
از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی تا کارهای لازم رو انجام بدم و بعدش یه تیشرت سفید با شلوارک بک پوشیدم و همین که در اتاق رو باز کردم با هیکل ته مواجه شدم..قلبم اومد تو دهنم..حتما اومده فرارم رو تلافی کنه ولی به هرحال خودمم میخواستم ببینمش که از حال کوک ازش بپرسم برا همین گفتم
_صبح بخیر ارباب
+ارباب و کوفت...الان حالیت میکنم
_چی
+...
....ادامه دارد....
شرط:۲۶ لایک ۷ بازنشر
ویو ات(ساعت ۹ شب)
سوار ماشین که شدم بعدش نمیدونم چی.شد ولی میدونستم که گی ای که خوردم خیلی بد بوده و قطعا ته منو میکشه..تو ماشین بودیم که جین گف
^هی آبجی..این کی بود که میگف مال اونی؟
منم سیر تا پیاز قضیه رو براش تعریف کردم و اون آخرش خندید و گف
^آبجی تبریک میگم..یه مافیا عاشقت شده اونم پادشاه مافیا(خنده)
-دیوونه شدی..اصلا هم اینطور نیست
^پس چجوریه
محکم زدم به بازوش و گفتم
-جیننن..ببند دیه(خودت)
^خودت(نیشخند)
رسیدیم عمارت و اونا یه اتاق به جین دادن و منم رفتم تو اتاق خودم...از دلشوره داشتم میمردم..یعنی بعد من چه اتفاقی افتاد...چرا کوک به ته خیانت کرد..کلی سوال تو ذهنم بود که برای هیچکدوم جوابی نداشتم ولی خیلی دلم شور میزد..همینطور که از نگرانی داشتم میمردم خوابم برد
ویو ته
سریع آمبولانس اومد و کوک رو گذاشتیم رو تخت و بردیم تو ماشین آمبولانس و من و سنا هم سوار شدیم...سنا جوری اشک میریخت انگار یکی از عزیزان نزدیک یا شوهرش داره میمیره...
+کوک حتما حالش خوب میشه مطمئنم...(نگران و استرس)
دست کوک رو تو دست خودم گرفته بودم به و هی خدا خدا میکردم که چشماش رو باز کنه ولی شدنی نبود که نبود...همون موقع رو به سنا کردم و گفتم
+هی سنا..بسه دیگه انقد اشک نریز یکم دلداریم بده...(بغض صگی)
×یکی باید..هق..هق..به..هق..من..هق..دلداری بد..هق.هق.بده(بغض)
+اون..هق..هق..دادا...هق..داداش..هق..من..هق..بوداااا..(وای پارههه دارن وسط مرگ و زندگی سر کوک دعوا میکنن)
×برا...هق..منم..مثل..هق..هق..داداش..هق..داداشم..هق...بود(اشک)
+بیش..هق..هق..بیشتر..هق..دادا..هق..داداش..هق..من بود..(بغض)
×م..هق..من..هق..هق..دوستش..هق..دا..هق..داشتم..(گریه)
+چی..هق..چی..هق(بغض و تعجبه کیوت)
×هق...من..هق..هق..دوست..هق..دوستش..هق..داشتم
+هق..الان...هق..وقت شوخی..هق..نیست(بغض)
پرستار: ای بابا بسه دیگه حرف نزنین تمرکزم بهم میخوره داداش هردوتون داره جونشو از دست میده بعد شما دارید دعوا میکنید سرش
×هق..باشه..هق..هق(بغض)
+چه..هق..عجب..هق..که..یه..بار..حرف..گوش..دادی..(🤣)
رسیدیم بیمارستان و کوک رو بردن اتاق عمل و تاساعت ۴ صبح تو بیمارستان بیدار بودم اصلا به هیچی جز کوک فکر نمیکردم..سنا روی صندلی خوابش برده بود و منم یه پتو انداختم تا سردش نشه که دیدم دکتر از اتاق عمل اومد بیرون
+..چی شد دکتر حالش چطوره...(استرس)
دکتر:حالش...
+چی؟
دکتر:حالش خوبه چیزی نیست خداروشکر به موقع رسوندینش بیمارستان ولی معلوم نیست کِی بهوش میاد و احتمال هم داره که هیچوقت بهوش نیاد ولی ۹۰ درصد احتمال داره بهوش بیاد
+خیلی ممنون..هرکاری میشه براش بکنین هیچی کم نذارین فقط ازتون میخام زنده بمونه
دکتر:ما تموم سعیمونو میکنیم
+ازتون میخام تو اتاق vip بستریش کنین
دکتر:هزینه این اتاق خیلی زیاده
+دو برابر پول میدم اگه بهوش بیاد ۵ برابر بقیه پول میدم
دکتر:پس ایشون رو به اتاق وی آی پی انتقال میدیم
+اوکی
با تمام خستگی ای که داشتم ولی بازم خوابم نمی اومد برای همین سنا رو بغل کردم و بردم گذاشتمش تو ماشین و با ۴۰ تا از بادیگاردا گفتم مراقب کوک باشن و خودم سوار ماشین شدم تا بریم عمارت...بعد ۳۰ مین وارد عمارت شدیم و سنا رو بردم تو اتاقش و خودم رفتم سمت اتاق ات..یکم از اتاقش رو باز کردم که دیدم خیلی کیوت خوابیده بود..دختر دوست داشتنی ولی لجبازی بود دلم نمیومد تنبیهش کنم ولی خشمم از اینکه سعی کرد فرار کنه اجازه نمیداد برا همین تصمیم گرفتم بزارم الان استراحت کنه و فردا تنبیهش کنم...رفتم سمت اتاق خودم و لم دادم سمت تخت..چشمام از بس گریه کرده بودم میسوخت و بازم اشکم در میومد که کم کم چشمام بسته شد..
صبح روز بعد ویو ات(ساعت ۹)
از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی تا کارهای لازم رو انجام بدم و بعدش یه تیشرت سفید با شلوارک بک پوشیدم و همین که در اتاق رو باز کردم با هیکل ته مواجه شدم..قلبم اومد تو دهنم..حتما اومده فرارم رو تلافی کنه ولی به هرحال خودمم میخواستم ببینمش که از حال کوک ازش بپرسم برا همین گفتم
_صبح بخیر ارباب
+ارباب و کوفت...الان حالیت میکنم
_چی
+...
....ادامه دارد....
شرط:۲۶ لایک ۷ بازنشر
- ۸۷۵
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط