چندپارتیوقتی به هم خیانت میکنید وpt
چندپارتی:وقتی به هم خیانت میکنید و...pt⁴
من چهار تو زندگیم بهم خیانت شده.
دوبارشو جونگ کوک کرده!
یبار عمدی و یبار غیر عمدی...اولین بار خیلی راحت بهم گفت منو نمیخواد..بعدشم اومد ازم معذرت خواهی کرد..من تازه داشتم میبخشیدمش و بهتر میشدم تا اینکه...ماجرای دختر عموش پیش اومد..نمیدونم باید چیکار کنم.
بغض کرده بودم...به بیرون داشتم نگاه میکردم...حال عجیبی داشتم..که دستمو گرفت..سرمو برگردوندم..با چشمای اشکی و بغضی نگاهم میکرد..با بغض لب زد:"تو..حق داری که...دلت نخواد بهم برگردی..من..قولمو شکستم.."
از چشماش اشکی ریخت:"م.من..من بهت قول د.داده بودم که..که..هیچوقت از اعتمادت سوء استفاده نکنم..ولی..دوبار این کارو کردم..نباید این کارو میکردم..ایکاش اون شب...نمیرفتم.. "
واقعیتا..دلم سوخت...دستشو گرفتم:"این..آخرین باره..*اروم*"
با هیجان نگاهم کرد:"چی.. چی؟؟"
"این آخرین باره.."
سرمو انداختم پایین که یهو منو محکم کشید تو بغلش و سرمو میبوسید:"قسم میخورم...دیگه تکرار نشه!"
احساس میکردم.. خیلی دلم براش تنگ شده بود...خیلی خیلی زیاد تر اون چیزی که فکر میکردم!
*چند روز بعد*(بچه ها ببخشید اگه زود زود میرم جلو واسه اینه که وقت قشنگتون هدر نره)
سرمو رو شونش گذاشته بودم...نشسته بودیم و پاپ کرن میخوردیم و فیلم مورد علاقمونو میدیدیم...گاهی سرمو میبوسید وسط فیلم..بهترین حس رو داشتم..که یهو گوشیم زنگ خورد...سوهیون بود!
این چند روز بهش زنگ نزده بودم و بهش نگفته بودم که آشتی کردم.. رفتم تو اتاق جواب دادم:"الو؟؟سلام سوهیون شی.."
"معلوم هست کجایی تو؟؟میدونی چقدر نگرانت شدم؟!یه زنگ بهم نزدی!"
مگه..قرار بود هر روز بهش زنگ بزنم؟؟
نایون:"متاسفم یکمی کار داشتم..وقت نشد یه سری اتفاقاتی افتاد که..بهت میگم حالا"
"وایسا وایسا نگو!ساعت شیش میام دنبالت بریم بیرون بهم بگو!"
"ولی من..."
نزاشت حرف بزنم و قطع کرد!..حالا باید به جونگ کوک چی میگفتم؟؟
هوففف..رفتم پیش جونگ کوک..واقا دوست نداشتم برم ولی ظاهرا سوهیون نمیخواست بفهمه!
لبخند زد:"عزیزم..کی بود؟"
"بینا بود..دوستم..من یه چند ساعت میرم خونش و برای میگردم!"
انگاری پکر شد..
ادامه دارد...
اگه بد شد معذرت میخوام 🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
من چهار تو زندگیم بهم خیانت شده.
دوبارشو جونگ کوک کرده!
یبار عمدی و یبار غیر عمدی...اولین بار خیلی راحت بهم گفت منو نمیخواد..بعدشم اومد ازم معذرت خواهی کرد..من تازه داشتم میبخشیدمش و بهتر میشدم تا اینکه...ماجرای دختر عموش پیش اومد..نمیدونم باید چیکار کنم.
بغض کرده بودم...به بیرون داشتم نگاه میکردم...حال عجیبی داشتم..که دستمو گرفت..سرمو برگردوندم..با چشمای اشکی و بغضی نگاهم میکرد..با بغض لب زد:"تو..حق داری که...دلت نخواد بهم برگردی..من..قولمو شکستم.."
از چشماش اشکی ریخت:"م.من..من بهت قول د.داده بودم که..که..هیچوقت از اعتمادت سوء استفاده نکنم..ولی..دوبار این کارو کردم..نباید این کارو میکردم..ایکاش اون شب...نمیرفتم.. "
واقعیتا..دلم سوخت...دستشو گرفتم:"این..آخرین باره..*اروم*"
با هیجان نگاهم کرد:"چی.. چی؟؟"
"این آخرین باره.."
سرمو انداختم پایین که یهو منو محکم کشید تو بغلش و سرمو میبوسید:"قسم میخورم...دیگه تکرار نشه!"
احساس میکردم.. خیلی دلم براش تنگ شده بود...خیلی خیلی زیاد تر اون چیزی که فکر میکردم!
*چند روز بعد*(بچه ها ببخشید اگه زود زود میرم جلو واسه اینه که وقت قشنگتون هدر نره)
سرمو رو شونش گذاشته بودم...نشسته بودیم و پاپ کرن میخوردیم و فیلم مورد علاقمونو میدیدیم...گاهی سرمو میبوسید وسط فیلم..بهترین حس رو داشتم..که یهو گوشیم زنگ خورد...سوهیون بود!
این چند روز بهش زنگ نزده بودم و بهش نگفته بودم که آشتی کردم.. رفتم تو اتاق جواب دادم:"الو؟؟سلام سوهیون شی.."
"معلوم هست کجایی تو؟؟میدونی چقدر نگرانت شدم؟!یه زنگ بهم نزدی!"
مگه..قرار بود هر روز بهش زنگ بزنم؟؟
نایون:"متاسفم یکمی کار داشتم..وقت نشد یه سری اتفاقاتی افتاد که..بهت میگم حالا"
"وایسا وایسا نگو!ساعت شیش میام دنبالت بریم بیرون بهم بگو!"
"ولی من..."
نزاشت حرف بزنم و قطع کرد!..حالا باید به جونگ کوک چی میگفتم؟؟
هوففف..رفتم پیش جونگ کوک..واقا دوست نداشتم برم ولی ظاهرا سوهیون نمیخواست بفهمه!
لبخند زد:"عزیزم..کی بود؟"
"بینا بود..دوستم..من یه چند ساعت میرم خونش و برای میگردم!"
انگاری پکر شد..
ادامه دارد...
اگه بد شد معذرت میخوام 🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۴۴۴
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط